نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 92

صفحه 92

که هستی!» گفتم: «به موهای سفیدم نگاه نکن من اهل همه چیز هستم.» دوباره دهانش را تا جایی که می توانست باز کرد و قهقهه زد. گفت: «از گرم کردن مجلس شب قبل خوشم آمده است، می خواهی پول فراوانی به دست بیاوری؟» سریع گفتم: «شما دوست ندارید پول فراوان داشته باشید. البته نمی دانم از این بیشتر هم می شود».

این بار سرش را جلو آورد و گفت: «مجلس خلیفه».

در خواب هم نمی دیدم که بتوانم در مجلس خلیفه بنوازم، دهانم باز مانده بود و حرفی نمی زدم. مرد گفت: «می دانی من چه کسی هستم؟» گفتم: «پولدار هستید. همین را می دانم.» صدای خود را ضخیم کرد و گفت: «من مأمور هماهنگی های ضیافت های مأمون هستم».

با شنیدن اسم مأمون چیزی نمانده بود روی زمین دراز شوم. خواستم حرفی بزنم، اما نتوانستم. مرد ادامه داد: «الان من از کاخ او می آیم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که دختر نوجوان خود را می خواهد عروس کند. شاید دامادی پیدا کرده است که اگر او را در دام نیندازد، می پرد. نمی دانم هر چه هست برای فردا مجلسی ترتیب داده است و از من خواسته است بهترین مطرب را برای مجلس ببرم.» یعنی من در عرض یک شب تا صبح که خود را به مرز هلاکت رساندم، تبدیل شدم به بهترین مطرب؟! گفتم: «اگر خطایی از من سر بزند؟!»

مرد این بار لبخند موذیانه ای زد و گفت: «مراقب تو هستم. در ضمن تو هم باید این لطف مرا جبران کنی.» گفتم: «من! چگونه؟» دستی به شانه ام زد و گفت: «هر چه از خلیفه و اطرافیان انعام گرفتی، نصفش برای من.» گفتم: «چیزی برای من نمی ماند.» گفت: «اگر این نصف را تا سه بار هم نصف کنی، آن قدر می شود که تا آخر عمر نیازی به مطربی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه