نشاط در سیره ائمه علیهم السلام صفحه 93

صفحه 93

نداشته باشی».

هرچه بود، از خداخواسته قبول کردم و فردا آن مرد بهترین لباس را برایم آورد و مرا به مجلس بُرد. مأمون در بالای مجلس روی تخت بزرگی نشسته بود و مقابلش انواع نوشیدنی ها و میوه ها قرار داشت. در کنارش دو تخت هم وجود داشت که روی یکی از آنها عروس، یعنی دختر مأمون نشسته بود و روی تخت دیگر، پسربچه ای قرار داشت که نمی توانستم باور کنم او داماد مأمون است. آخر از نظر سن هم از دختر کوچک تر بود. زیاد به آن دو توجه نمی کردم و می کوشیدم به کار خود توجه داشته باشم تا سر خود را از دست ندهم.

اواسط مجلس بود که کنیزهای فراوانی با سینی های مملو از نوشیدنی و شیرینی وارد مجلس شدند. آن قدر آنها خود را تزیین کرده بودند که نتوانستم بنوازم و به آنها نگاه کردم. همه اهل مجلس همین حالت را داشتند. همان طور که مات و مبهوت آنها بودم و یکی از آنها را با چشم های حریص خود دنبال می کردم، توجهم به داماد مأمون افتاد. سرش را پایین انداخته بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد. این کار ادامه داشت تا کنیزها پذیرایی کردند و از مجلس خارج شدند.

حالا دیگر نوبت هنرنمایی من شده بود. یکی از شعف انگیزترین و لهوترین آهنگ هایی که می دانستم، نواختم. در ته دلم دوست داشتم توجه داماد را مانند مأمون جلب کنم. صدای سازم از همیشه بیشتر شده بود و با تمام قدرت بر تارهایش می زدم. ناگهان آن داماد سر خود را بالا آورد و گفت: «از خدا بترس!»

مانند این بود که دست هایم را روزهاست در یخ قرار داده باشند، به همان شکل سست شدند و سازم روی زمین افتاد. مأمون همراه باقی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه