اصول فقه شیعه جلد 2 صفحه 432

صفحه 432

تضادّ می‌بیند. نه این که بگوییم: «سواد و بیاض قابل اجتماع نیستند ولی اسود و ابیض قابل اجتماعند زیرا هر دو برای اعم وضع شده‌اند و اجتماع هر دو- یکی به‌لحاظ متلبّس و دیگری به‌لحاظ منقضی- است و هر دو حقیقت می‌باشند». در اوصاف دیگر نیز همین‌طور است ما بین قیام و قعود، تضاد می‌بینیم و این تضاد در محدوده قیام و قعود نیست و وقتی هیئت مشتق عارض بر آنها شد و به صورت قائم و قاعد درآمد هم بین آن دو تضادّ مطرح است و کسی نمی‌تواند بگوید:

«در مشتق آنها- به‌لحاظ این که هر دو برای اعم از متلبّس و منقضی وضع شده‌اند- تضاد مطرح نیست» و ممکن است یک انسان در آنِ واحد هم حقیقتاً قائم باشد و هم حقیقتاً قاعد باشد» مسئله این‌طور نیست. لذا خود این تضادّ بین صفات- مثل تضادّ بین مبادی آنها- دلیل بر این است که مشتق برای خصوص متلبّس به مبدأ در حال وضع شده است.[259] ولی آیا این را، دلیل مستقلی به‌حساب می‌آورید، در مقابل تبادر و عدم صحت سلب- اگر عدم صحت سلب نقشی داشته باشد، که ندارد- یا آنکه این دلیل هم به تبادر برگشت می‌کند؟ شما از کجا می‌گویید: بین این صفات، تضاد وجود دارد؟ حتماً این معنا متبادر است و اگر مسأله تبادر را کنار بگذاریم و آن را- برفرض- مورد مناقشه قرار دهیم، تضادّ هم مورد مناقشه قرار می‌گیرد و ممکن است کسی بگوید: «بین سواد و بیاض با اسود و ابیض فرق وجود دارد. اجتماع سواد و بیاض، اجتماع ضدّین و محال است ولی بین اسود و ابیض تضادی وجود ندارد تا اجتماعشان غیرممکن باشد».

بنابراین آنچه هست و نیست به تبادر برمی‌گردد و حرفهای دیگر، یا اساسی ندارد و یا اگر هم اساس دارد به تبادر برگشت می‌کند. مثلًا یکی از بحثهایی که در آینده مطرح می‌شود این است که آیا مشتق دارای یک مفهوم بسیط است یا دارای مفهوم مرکّب؟

ولی بحث بساطت و ترکیب، ربطی به تبادر ندارد، تازه خود آن‌هم باید از راه تبادر درست شود و الّا آن‌هم یک بحث فلسفی نیست که ما بخواهیم- مثل مرحوم نائینی-

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه