انوار الشهاده فی مصائب عتره الطاهره صفحه 368

صفحه 368

آل مروان و آل یزید علیهم اللعنه و عدد ایشان رسید به هفتاد هزار سوار و رئیس ایشان یزید بن عبدالملک بن مروان علیهم اللعنه بود و چون وارد شدند بر سفاح ایشان را بر طرف راست و چپ خود بر کرسیهای طلا و نقره نشانید و ایشان را از امراء و دربانها و ندیمهای خود قرار داد و از برای ایشان وظیفه ها و انعامها مهیا و مقرر نمود و ایشان اعز و اشرف خلق بودند در نزد خلیفه و خواص و عوام از این عمل متعجب بودند که اعداء خود را اکرام و احترام مینماید که ناگاه روزی خلیفه بر کرسی جلال نشسته و بنی اُمیّه کلا در مجلس، حاضر و بر کرسیهای طلا استقرار یافته بودند ناگاه یکی از حجاب خلیفه وارد شده عرض کرد: ای خلیفه در بیرون دارالاماره مردی ضعیف و پیر و شکسته و سیاه چهره با لباس کهنه بر شتر لاغری سواراست و میخواهد به خدمت خلیفه برسد. همین که اوصاف او را شنید و وصف او را فهمید گفت: به خدا قسم که این غلام ما سدیف است. او را اذن دهید تا داخل شود. چون بنی اُمیّه اسم سدیف را شنیدند رنگهای ایشان متغیر شد و اعضای ایشان به لرزه و اضطراب درآمد قبل از دخول سدیف، سببش این بود که سدیف غلامی بود از بنی هاشم و بسیار فصیح اللسان و قویالقلب بود و هر سال در موسم حج در وقتی که حجاج در مسجد الحرام ازدحام می نمودند میرفت در بالای عمارت چاه زمزم و خلق را ندا می کرد پس جمع می شدند در نزد او شروع می کرد به مدح آقایان خود از بنی هاشم و خلافت بنی اُمیّه و قبایح ایشان را ذکر می کرد و خلق را تحریص به خلع خلافت بنی اُمیّه و قراردادن آن در بنی هاشم می کرد.چرا که خداوند متعال خلافت را در بنی هاشم قرار داده است. و سالی از سالها بعد از آن که در بالای چاه زمزم شروع نمود به مدح بنی هاشم و کفر زندقه بنی اُمیّه، خلق بسیاری دور او جمع شدند. پس بنی اُمیّه او را گرفتند و ضربت بسیار و زخم بیشمار بر بدن او زدند به نحوی که گمان کردند از دنیا رفته است. او را انداختند در مزبله پس چون شب شد ضعیفه ای آمد او را برداشت و هنوز رمقی بر بدن او باقی بود و او را معالجهمجلس بیست و هشتم / حکایت سدیف شاعر و احمد سفاح و قلع و قمع بنی اُمیّه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه