حکایات منبر صفحه 197

صفحه 197

روزی در رهگذر با زنی برخورد کردم . او از من خواهش کرد تا همراه او بروم . به دکان مجسمه سازی آمد و مرا به صاحب دکان نشان داد و گفت : ((مثل این شیطان !)) متحیر ماندم . وقتی زن مرا ترک گفت و رفت از صاحب دکان ، قضیه را سوال کردم . جواب داد: ((این زن به من سفارش داده بود تا مجسمه شیطان را برای او بسازم .)) به او گفتم : ((من صورت شیطان را ندیده ام که شکل او را بسازم .)) او امروز شما را نزد من آورد و گفت : ((مجسمه شیطان را مانند قیافه شما بسازم .))(1)


1- تتمة المنتهی ، ص 370، کودک از نظر وراثت و تربیت ، ج 2، ص 202.

آداب معاشرت اجتماعی

احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسیّ فی الاحتجاج ، بالاسناد الی اءبی محمد العسکری علیه السلام اءنّه قال ورد علی امیر المومنین اءخوان له مومنان اءب و ابن فقام الیهما و اءکرمهما و اجلسهما فی صدر مجلسه و جلس بین اءیدیهما ثم اءمر بطعام فاءخضر فاءکلا منه ثم جاء قنبر بطست و ابریق خشب و مندیل لبیس و جاء لیصبّ الرجل فی التراب فقال یا امیرالمومنین الله یرانی و انت تصبّ علی یدی قال اقعد واغسل یدک فان الله عزوجل یراک و اءخوک الذی لا یتمیّز منک و لا یفضل علیک یخدمک یرید بذلک خدمة فی الجنّة مثل عشرة اءضعاف عدد اهل الدنیا و علی حسب ذلک ممالیکه فیها فقعد الرجل فقال له علی علیه السلام اءقسمت بعظیم حقی الذی عرفته و بجّلته و تواضعک لله حتی جازاک عنه باءن ندبنی لما شرّفک به من خدمتی لک لمّا غسلت مطمئنا کما کنت تغسل لو کان الصّابّ علیک قنبرا ففعل الرجل ذلک فلمّا فرغ ناول الابریق محمد بن الحنفیّة و قال یا بنیّ لو کان هذا الابن حضرنی دون اءبیه لصببت علی یده و لکن الله عز و جل یاءبی اءن یسوّی بین ابن و اءبیه اذا جمعهما مکان لکن قد صبّ الاءب علی الاءب فلیصبّ الابن علی الابن فصبّ محمد بن الحنفیة علی الابن ثم قال الحسن بن علی العسکری علیه السلام فمن اتبع علیّا علیه السلام علی ذلک فهو الشّیعیّ حقّا؛(1)

یک پدر و پسر مومن که حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام همانند برادر به آنان علاقه داشت ، بر آن حضرت وارد شد. امام علیه السلام برای پذیرایی و تکریم آنان قیام نمود. آن دو را بالای مجلس خود نشاند و خودش مقابلشان نشست . دستور غذا داد. وقتی طعام آوردند و آن دو نفر غذا صرف نمودند، قنبر آفتابه و لگن برای شستن دست و پارچه برای خشک کردن آورد. زمانی که قنبر خواست آب بر روی دست مرد بریزد، ناگاه امام علیه السلام با حرکتی سریع از جا برخاست و آفتابه را گرفت که دست آن مرد را بشوید. اما او از عمل امام علیه السلام غرق شرمساری شد و از خجالت ، سر را تا نزدیک زمین به زیر آورد و گفت : ((ای امیرالمومنین ! خدا نبیند مرا که شما آب روی دست من بریزید؟!))

حضرت فرمودند: ((بنشین و دستت را بشوی که خدا ببیند تو را که برادر دینی ات دستت را می شوید.))

حضرت جدا از او خواست که دستش را بشوید، مرد ادب نمود و دستش را برای شستن پیش آورد ولی می خواست که هر چه زودتر این صحنه پایان یابد. لذا آن طور که باید دست را نمی شست ، حضرت قسمش داد که با آرامش خاطر، دستت را شستشو بده ! آن طور که اگر قنبر آب می ریخت می شستی .

پس از آن که امام علیه السلام دست پدر را شست ، ابریق را به دست محمد حنفیه داد و فرمود: ((فرزندم ! اگر این پسر، تنها مهمان من می بود، دستش را می شستم . ولی خداوند ابا دارد از این که پدر و پسری در یک مکان باشند و هر دو به طور یکسان مورد تکریم قرار گیرند. از این رو پدر آب روی دست پدر ریخت و شما هم آب روی دست پسر بریز! محمد حنفیه نیز طبق دستور امام علیه السلام دست پسر را شست .(2)


1- مستدرک الوسایل ، ج 16، ص 328.
2- شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق ، ج 2، ص 120.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه