حکایات منبر صفحه 76

صفحه 76

راهب گفت : ((پس من دعا می کنم و تو آمین بگو!)) جوان پذیرفت .

راهب دعا کرد و جوان آمین گفت . در اسرع وقت ابری بالای سرشان آمد و بر آن دو سایه افکند.

فمشیا تحتها ملیّا من النهار ثم تفرّقت الجادّة جادتین فاءخذ الشّابّ فی واحدة و اءخذ الراهب فی واحدة فاذا السحابة فقال الراهب : اءنت خیر منّی لک استجیب و لم یستجیب لی فاءخبرنی ما قصّتک فاءخبره بخبر المراءة فقال : غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیما تستقبل ؛(2)

مدتی از روز را در سایه آن ابر رفتند، تا سر دوراهی رسیدند. مسیر راهب از جوان جدا می شد. هر یک راه خود را در پیش گرفتند. اما ابر از پی جوان رفت .

راهب به او گفت : ((تو از من بهتری ! خداوند خواسته تو را اجابت نمود، نه خواسته مرا. قصه خود را برای من بیان کن !))

جوان قصه زن را شرح داد. راهب گفت : ((برای خوف از خدا و بازگشت به سوی او گناهان گذشته ات بخشیده شد. دقت کن که در آینده چگونه خواهی بود؟))

جوان آلوده و راهزنی از حالت روحی یک زن با ایمان متنبه شد. در یک لحظه به خود آمد به سوی خدا بازگشت و با دل و زبان توبه کرد. خداوند طبق وعده ای که داده بود، گناهانش را تکفیر نمود و دعایش را به استجابت رساند.(3)


1- معانی الاخبار، ص 174.
2- الکافی ، ج 6، ص 69.
3- معاد از نظر روح و جسم ، ج 2، ص 281.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه