حکایات منبر صفحه 85

صفحه 85

احسان و بزرگواری

عبدالله جعفر از افراد کریم النفس و بزرگوار عصر خود بود. او در ایام زندگی خویش خدمات بزرگی نسبت به افراد تهیدست و آبرومند انجام داد. او به اندازه ای در بذل و بخشش کوشا و بلندنظر بود که بعضی از افراد، وی را در این کار ملامت می کردند و به او می گفتند که تو در احسان به دیگران راه افراط در پیش گرفته ای .

روزی برای سرکشی به باغی که داشت با بعضی از کسان خود راه سفر در پیش گرفت . نیمه راه در هوای گرم به نخلستان سرسبز و خرم رسید. تصمیم گرفت چند ساعتی در آن باغ استراحت نماید. غلام سیاهی باغبان آن باغ بود. با اجازه غلام وارد باغ شد. کسان او وسایل استراحت او را در نقطه مناسبی فراهم آوردند.

ظهر شد غلام بسته ای را در نزدیکی جعفر آورد و روی زمین نشست و آن را گشود. جعفر دید سه قرص نان در آن است . هنوز غلام لقمه ای نخورده بود که سگی وارد باغ شد، مقابل غلام آمد. گرسنه بود و از غلام درخواست غذا داشت . او یکی از قرص های نان را به سویش انداخت و سگ گرسنه با حرص آن را در هوا گرفت و بلعید و دوباره متوجه غلام و سفره نانش شد. او قرص دوم و سپس قرص سوم را نزد سگ انداخت و سفره خالی را بدون این که خودش غذا خورده باشد، برچید.

عبدالله که ناظر جریان بود، از غلام پرسید: ((جیره غذایی تو در روز چقدر است ؟))

او جواب داد: ((همین سه قرص نان که دیدی .))

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه