حکایات منبر صفحه 86

صفحه 86

گفت : ((پس چرا این سگ را بر خود مقدم داشتی و تمام غذای شبانه روزت را به او خوراندی ؟))

غلام در پاسخ گفت : ((آبادی ما سگ ندارد، می دانستم این حیوان از راه دور به این جا آمده و سخت گرسنه است و برای من رد کردن و محروم ساختن چنین حیوانی گران و سنگین بود.))

عبدالله از این عمل بسیار تعجب کرد و گفت : ((پس به خودت چه خواهی کرد؟))

جواب داد: ((امروز را به گرسنگی می گذرانم تا فردا سه قرص نان را برایم بیاورند.))

جوانمردی و بزرگواری آن غلام سیاه مایه شگفتی عبدالله جعفر شد و با خود می گفت : ((مردم مرا ملامت می کنند که در احسان به دیگران تندروی می کنی ، در حالیکه این غلام از من به مراتب در احسان و بزرگواری پیش تر و مقدم تر است .))

عبدالله سخت تحت تاءثیر بزرگواری غلام سیاه قرار گرفت . مصمم شد او را در این راه تشویق نماید. از غلام پرسید: ((صاحب باغ کیست ؟))

او پاسخ داد: ((فلانی که در روستا منزل دارد.))

گفت : ((تو مملوکی یا آزادی ؟))

گفت : ((من مملوک صاحب باغم .))

او را فرستاد که صاحب باغ را بیاورد. وقتی صاحب باغ آمد، عبدالله از او درخواست نمود که با با تمام لوازمش و همچنین غلام سیاه را به او بفروشد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه