حکایات منبر صفحه 97

صفحه 97

عبدالملک مروان بر ((عباد بن اسلم بکری)) خشمگین شد. به ((حجاج بن یوسف))، والی عراق دستور داد او را به قتل برساند و سر بریده اش را به شام نزد وی بفرستد. حجاج قسی القلب و خونخوار برای اجرای امر عبدالملک ، ((عباد بن اسلم)) را احضار کرد و مطلب را به او گفت . عباد سخت ناراحت شد. حجاج را قسم داد که از قتل من بگذر، زیرا اداره زندگی بیست و چهار نفر زن و کودک به عهده من است و با قتل من زندگی آنها به کلی متلاشی می شود. حجاج بعد از شنیدن این سخنان ، دستور داد عائله او را به دارالاماره آوردند. موقعی که بیست و چهار زن و بچه به دارالاماره قدم گذاردند و از تصمیم حجاج ، آگاه شدند و وضع رقت بار سرپرست خود را در برابر وی مشاهده کردند، به کلی خود را باختند، ولی برخلاف انتظار، میان شیون و فریاد آنها دختربچه ماهرویی از جا برخاست تا سخن بگوید.

حجاج پرسید: ((تو با عباد بن اسلم چه نسبتی داری ؟))

جواب داد: ((دختر او هستم .)) و سپس در کمال اطمینان و صراحت گفت : ((امیر! سخنان مرا گوش کن و این اشعار را خواند:

احجاج اما ان تمن بترکه

علینا و اما ان تقلنا معا

احجاج لا تفجع به ان قتنته

ثمانا و عشرا اثنتین و رابعا

احجاج لا تترک علیه بناته

و خالاته یند بنه الدمر انجعا

ای حجاج ! یا بر ما منت بگذار و از کشتن او بگذر یا همه ما را با او به قتل برسان !

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه