شناخت نامه حضرت خدیجه علیها السلام جلد 1 صفحه 57

صفحه 57

خدیجه علیها السلام گفت: چندان که من از عیب جویم، تو عرض هنر کنی! وَرَقه گفت: ای خدیجه! من کیستم که توانم فضایل او را برشمرد و مکارم او را باز نمود: و این شعر بگفت:

بیت

لَقَد عَلِمَتْ کُلُّ الْقَبائِل وَالمَلا

بِاَنَّ حَبیبَ اللّهِ اَطْهَرُهُم قَلْباً

وَ اَصدَقُ مَن فی الْاَرضِ قَولاً وَ مَوعِدا

وَ اَفْضَلُ خَلق اللّهِ کُلُّهِم قُربا

خدیجه علیها السلام گفت: من او را دیده ام و جلالت قدرش دانسته ام و جز او کسی را به شُوی نگیرم. وَرَقه گفت: اگر اندیشۀ تو این است شادش باش که عن قریب محمّد صلی الله علیه و آله به درجۀ رسالت ارتقا جوید و پادشاه مغرب و مشرق عالم گردد. اکنون مرا چه عطا کنی که هم امشب تُو را به نکاح او درآورم؟ خدیجه علیها السلام گفت: اینک مال من همه در پیش چشم تو است. هر چه خواهی برگیر. وَرَقه گفت: من از مال این جهانی نخواهم، بلکه آن خواهم که محمّد صلی الله علیه و آله در قیامت شفاعت من کند؛ زیرا که نجات آن جهان جز به تصدیق رسالت او و شفاعت او به دست نشود. خدیجه علیها السلام فرمود: من ضامن شدم که آن حضرت شفیع تو باشد.

پس وَرَقه بیرون شد و به سرای خُوَیْلِد آمد و با او گفت: چه در حق خویشتن اندیشیدی که خود را به دست خویشتن به هلاکت افکندی؟ خُوَیْلِد گفت: چه کرده ام؟ گفت: اینک دل های پسران عبدالمُطَّلِب را در کین خود چون دیگ جوشان ساخته، و پسر برادر ایشان را خوار شمرده، و رد سؤال ایشان کرده ای. خُوَیْلِد گفت: ای پسر برادر! جلالت قدر محمّد صلی الله علیه و آله بر همه کس روشن باشد. اما چه کنم که اگر پذیرفتار این سخن شوم بزرگان عرب را که از این آرزو بازداشته ام با من به کین شوند؛ و دیگر آن که خدیجه علیها السلام با این سخن هم داستان نشود.

وَرَقه گفت: مردم عرب بزرگواری محمّد صلی الله علیه و آله را دانسته اند و از این در با تو سخن نتوانند کرد و خدیجه علیها السلام نیز او را شناخته و دل در هوای او باخته. برخیز و خاطر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه