در آستانه سلوک صفحه 222

صفحه 222

درخت را نقل کرد و گفت: او را با آمبولانس به تهران آوردیم و الآن بستری است. در بین سخن معلوم شد دکتر به او دارو می دهد تا کودک در رحم ساقط شود. گفتم: چرا؟ پاسخ داد: چون اشعه بچّه را ناقص می کند. گفتم: از نظر شرع مقدّس نمی شود بچّه را کشت.

آقای سیّد حسن پس از زیارت و دعا و تضرّع به تهران می رود. روز بعد به منزل آیه اللَّه خوانساری رفته، تا از ایشان مسأله را بپرسد. درب منزل را زده، آقای احمدی، داماد ایشان درب را باز می کند. هنوز حرفی نزده که آقای خوانساری در دالان خانه می فرمایند: سیّد! خون بچّه و مادر مگر فرقی دارد و به دنبال آن بیرون می آیند و در گوش سیّد حرف هایی می زند که برای من نقل نکرد.

پس از آن، سیّد حسن به بیمارستان رفته، مانع می شود که همسرش قرص بخورد. دکتر او را می خواهد و می گوید: برای چه؟ سیّد حسن می گوید: اسلام اجازه نمی دهد. دکتر می گوید: مگر اسلام با علم مخالف است؟ (خداوند به زبانش جاری می کند و) می گوید: این فوق علم است (و دست علم از آن کوتاه است).

شگفت آن که بدون هیچ عیب و نقصی بچّه به دنیا می آید و از همه فرزندانش نیز سالم تر بود و نام او را سیّد رضا می گذارد.

مرحوم آیه اللَّه رازی می نویسد: آیه اللَّه خوانساری از بزرگانی بود که صاحب بینش و بصیرت خاصّ خویش بود، در این مورد داستان ها نقل شده است...

یکی از بازرگانان مورد اعتماد تهران می گفت: روزی در خدمت آیه اللَّه خوانساری بودم و هیچ فرد دیگری آن جا نبود. به ناگاه آقا فرمود: فردی در خانه است و خواسته ای دارد، عرض کردم: آقا کسی زنگ نزد، فرمود: چرا کسی هست، این پاکت را به او بدهید تا برود. بیرون آمدم، شخص محترمی قدم می زد، او را صدا زدم و گفتم شما زنگ زدید؟ گفت: خیر، پرسیدم کاری دارید؟ گفت: آری! همسرم بیمار است و اینک در بیمارستان برای پذیرش و بستری پول خواسته اند که هشت هزار تومان کسری دارم... تاکنون این جا نیامده ام، متحیّرم که زنگ نم یا نه، پاکت را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه