در آستانه سلوک صفحه 233

صفحه 233

آن که از بسیاری گریه، رویش مجروح گشت و دندان هایش نمایان شد...

حضرت زکریّا فرمود: ای فرزند! چرا چنین می کنی؟ من از خداوند تو را درخواست نمودم که چشمم به تو روشن گردد. عرض کرد: به فرمان شما چنین کردم، فرمودید: میان بهشت و دوزخ عقبه ای هست که از آن نمی گذرند مگر گروهی که از خوف الهی بسیار گریه کنند...

هرگاه حضرت زکریّا می خواست که بنی اسرائیل را موعظه فرماید، به چپ و راست نظر می فرمود که اگر حضرت یحیی تشریف دارد نام بهشت و دوزخ نبرد، روزی حضرت یحیی در مجلس حاضر نبود. آن حضرت شروع به موعظه کرد. حضرت یحیی سر خود را به عبایی پیچیده تشریف آورد و در میان مردم نشست و حضرت زکریّا او را ندید و فرمود: حبیب من جبرئیل، مرا خبر داد که خداوند متعال می فرماید: در دوزخ کوهی است که آن را «سکران» می نامند و در بین آن کوه، یک وادی هست که آن را «غضبان» می گویند. زیرا از غضب الهی افروخته شده است. در آن وادی، چاهی است که عمق آن، صد سال راه است و در آن چاه، تابوت هایی از آتش وجود دارد و در آن تابوت ها، صندوق ها و لباس ها و زنجیرها و غل هایی از آتش است!

هنگامی که حضرت یحیی این را شنید، سر برداشت و فریاد برآورد: واغفلتا! از «سکران» که از آن غافلیم! به دنبال آن، دیوانه وار به بیابان رفت. حضرت زکریّا نزد مادرش تشریف آورد و فرمود: یحیی را جستجو نما که می ترسم جز پس از مرگ او را نبینی، مادرش به طلب او بیرون رفت. به جمعی از بنی اسرائیل برخورد، از آنان در باره وی جویا شد. پس از آن، به چوپانی برخورد، از او جویا شد. پاسخ داد: او را در فلان عقبه در چاهی دیدم، مشغول گریه بود و می فرمود: ای مولا! به عزّتت سوگند! آب سردی نیاشامم تا آن که جایگاه و منزلت خویش را نزد تو بنگرم.

مادر نزد او آمده، سرش را به سینه نهاد و او را سوگند داد که به خانه باز گردد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه