در آستانه سلوک صفحه 248

صفحه 248

منقلب شد و فرمود که با سه شرط حقیقت را می گویم. پذیرفتم، فرمود: تا زنده ام این راز را بپوشان و از این پس چون گذشته بدون هیچ احترام و تواضع خاصی با من رفتار کن و دیگر کاری به رفتار عادی طلبه ها با من نداشته باش. آن گاه فرمود: گاهی حضرت امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه از من دلجویی و تفقّد می کنند و امشب یکی از آن شب ها بود.

پس از شنیدن، بدنم به لرزه در آمد و حالم دگرگون شد و آنچنان شیفته او شدم که می خواستم خود را بر روی پاهای او انداخته، وی را ببوسم. به حجره خود بازگشتم، ولی زمین بر من تنگ و دنیا در نظرم تاریک بود و راهی برای اظهار آن نداشتم.

مدّتی گذشت، نیمه شب کسی در حجره را آهسته می زد، در را گشودم، دیدم همان خادم است. سلام کرد و فرمود: برای خداحافظی آمده ام. وی نگران، اندوهگین و عجله داشت. پرسیدم: کجا؟ فرمود: باید بروم و اثاثیه ام برای شما باشد، گفتم: آخر کجا؟ فرمود: یکی از یاران امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه از دنیا رفته، مرا فرا خوانده تا به حضورشان شرفیاب شده و وظیفه او را به عهده گیرم. هنوز سخنش پایان نیافته که از نظرم غایب شد. هر کجا در مدرسه جستجو نمودم، او را نیافتم. بی اختیار فریاد کشیدم که همه طلبه ها بیدار شده، اطراف مرا گرفتند. من جریان او را گفتم، آنان مرا نکوهش کردند که چرا تاکنون آنان را آگاه نساخته ام. گفتم: او از من عهد گرفته بود.(1)


1- 400. کرامات صالحین ص 165، کشکول آیه اللَّه لواسانی ص 425 نظیر آن؛ بیان الائمه ج 1، ص 23 به نقل از پدر بزرگوارش. و نظیر آن سید حسن صحفی از مرحوم حجه الاسلام سید غلام رضا کسایی امام جماعت کربلا نقل می کند که فرمود: زمانی که طلبه بودم، شبی از حجره بیرون آمدم متوجه شدم که حجره خادم - که مردی نیک و متواضع بود، برای طلبه ها آب از چاه می کشید و با دستمال کفش آن ها را پاک می کرد - نور باران است... البته به نظر می آید که قضیه دیگری باشد.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه