در آستانه سلوک صفحه 308

صفحه 308

بهشت را به دلخواه او ساختند، دستور داد آن چه در دنیا فرش و انواع حریر و ظروف مختلف بود، به مدّت دوازده سال جمع آوری نمودند و علاوه بر انواع زینت ها و جواهراتی که زینت داده بودند، به انواع بوهای خوش و درختان زیبا و گوناگون مزیّن نمودند.(1)

روز موعود فرا رسید. شدّاد با آن همه شوکت و قدرت - وقتی می خواست بهشت خود را افتتاح نماید - یک میلیون کنیز زیبا که به انواع زیورها خود را آراسته بودند، با دویست هزار غلام سوار بر مرکب و لشکریان و وزرا و بزرگان دنیا و شخصیّت های مملکتی و مستخدمین او را همراهی نمودند.

هنگامی که اسب شداد می خواست وارد بهشت شود، مردی با مهابت او را فریاد زد که بدنش به لرزه درآمد. شدّاد گفت: «مَنْ أَنْت؟» (= تو کیستی؟) پاسخ داد: اَنَا مَلکُ الْمَوْت (= من فرشته مرگ، عزرائیل هستم). گفت: برای چه آمده ای؟ فرمود: برای قبض روح تو آمده ام. گفت: مرا مهلت ده تا داخل این بهشت شوم، پاسخ داد: پروردگارم چنین اجازه ای به من نداده است. شدّاد خواست پیاده شود و داخل بهشت گردد، یک پایش را از حلقه بیرون آورد تا روی زمین گذارد که فرشته مرگ جانش را گرفت و او بر زمین افتاد (2) و صاعقه ای نازل شد و او و یاران و لشکریانش و آن چه


1- 484. برخی نوشته اند که در کف جوی های روان آن به جای سنگریزه، جواهر ریخته بودند و درخت هایی از طلا ساخته که بر شاخه های آن ها مشک و عنبر آویخته بودند که هرگاه باد می وزید، بوی خوشی از آن ها منتشر می شد و زیباترین زنان را از اطراف جهان جمع نموده، در بهشت خود جای دادند.
2- 485. برخی نوشته اند: هنگامی که برای دیدن آن شهر و بهشت خود حرکت نمود، به یک منزلی آن شهر که رسید، آهویی را دید که پاهایش از نقره و شاخ هایش از طلا بود. از دیدن آن درشگفت شد و اسب خود را از پی او تاخت تا از لشکر خود جدا گردید. در میان بیابان، سواری مهیب و وحشت آور پیش او آمد و گفت: خیال کردی با این ساختمان که ساخته ای، از مرگ محفوظ مانی؟ از این سخن لرزه بر اندامش افتاد. گفت: تو کیستی؟ پاسخ داد: من فرشته مرگ هستم که برای گرفتن جان تو آمده ام. گفت: مهلتم ده تا باغ خود را ببینم که عزرائیل نپذیرفت.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه