در آستانه سلوک صفحه 359

صفحه 359

آن ها باز گردانند. ابرهه سخت در شگفت شد و گفت: سیمای نورانی و عظمتی که از تو دیدم، تو را در نظرم بزرگ کرد. ولی درخواست تو از عظمت تو کاست! انتظار داشتم که از کعبه که دین تو و اجداد توست، سخن به میان آوری و تقاضا کنی از آن صرف نظر کنم. حضرت عبدالمطّلب پاسخ داد:

«أنَا رَبُّ الْاِبِلِ و لِلْبَیْتِ رَبٌّ یَمْنَعُهُ».

«من صاحب شترانم و خانه کعبه نیز صاحبی دارد که از هر گونه تجاوز به آن جلوگیری می نماید».

ابرهه سری تکان داد و با غرور گفت: در این راه کسی قدرت ندارد مرا از هدفم باز دارد.

عبدالمطّلب پس از ورود به مکّه، به مردم اطّلاع داد که هر چه زودتر با دام های خود به کوه های اطراف پناهنده شوند که همه مردم پذیرفتند. نیمه شب، عبدالمطّلب با تنی چند از قریش از قلّه کوه فرود آمده، کنار خانه آمد. با دلی سوزان از خداوند درخواست یاری نمود و اشعار معروفش را خواند:

«خداوندا! هر کس از خانه خود دفاع می کند، تو خانه ات را حفظ کن! هرگز مباد روزی که صلیب آن ها و قدرتشان بر نیروهای تو غلبه کنند»...

آن گاه بر فراز یکی از کوه های اطراف مکّه آمد که از آن جا جریان را مشاهده کند و منتظر آمدن بلای آسمانی بود.

بامدادان که ابرهه و قوای نظامی او به سوی مکّه آمدند، ناگهان دسته هایی از پرندگانی همچون پرستوها را مشاهده کردند که هر یک حامل سه عدد سنگریزه بودند. یکی به منقار و دو عدد در پاهای خود و به فرمان خداوند، سنگریزه ها را بر سر لشکریان ابرهه فرو ریختند. به هر کدام از آن ها که اصابت می کرد، سرهای آن ها شکسته و گوشت های بدنشان از هم می پاشید. یکی از آن ها به سر ابرهه اصابت کرد و ترس و لرزه او را فرا گرفت. یقین کرد قهر و غضب الهی او را احاطه کرده است، اجساد لشکریان خود را دید مانند برگ درختان به زمین ریخته است، باقی مانده

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه