در آستانه سلوک صفحه 363

صفحه 363

اصحاب کهف و گرگی که فرزند مأموری را خورد؛ پادشاه ستمگری، یکی از نظامیانش را فرستاد که گروهی از مؤمنان را حاضر کند تا ایشان را شکنجه نماید، آن نظامی، پسری داشت که او را بسیار دوست می داشت، آن گرگ پسر او را طعمه خویش ساخت، نظامی اندوهناک شد؛ خداوند آن گرگ را به بهشت می برد زیرا آن نظامی را محزون ساخت».(1)

برخی نوشته اند که حضرت موسی از وادی «تیه» خارج شد و به سوی شهر «اریحا» حرکت نمود. پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامی که به شهر «اریحا» رسیدند، ستمگران شهر، نزد بلعم باعورا آمده، به او گفتند: موسی آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر خارج سازد. تو بر آن ها نفرین کن! بلعم نپذیرفت و گفت: پیامبر خدا و مؤمنان را نفرین کنم که فرشتگان الهی همراه ایشان اند. آن ها اصرار کردند، ولی نپذیرفت تا آن که نزد همسرش آمدند و هدایایی برایش آورده و از او خواستند همسرش را راضی کند. اصرار مکرّر آن زن زیبا به جایی رسید که گفت: یا مرا طلاق بده یا نفرین کن! بلعم پذیرفت.

سرانجام سوار الاغ خود شد تا به کوهی که مشرف بر بنی اسرائیل بود، برود و نفرین کند. الاغ از رفتن ایستاد و روی زمین خوابید. بلعم پیاده شد و چندان او را بزد که از جا برخاست. ولی چند قدمی نرفته، دوباره خوابید و بار سوم نیز امتناع ورزید. خداوند آن حیوان را به زبان آورد و به بلعم گفت: وای بر تو به کجا می روی! مگر فرشتگان را نمی بینی که مرا باز می گردانند؟! بلعم اعتنایی نکرد و پیش رفت تا مشرف بر بنی اسرائیل گردید و خواست نفرین کند، زبانش به دعا باز می گشت تا وقتی که زبان از دهانش خارج شد و دانست که این کار میسّر نیست.

بلعم به قوم خود گفت: دنیا و آخرتم تباه شد و کاری از من ساخته نیست و راهی جز مکر و حیله باقی نماند و به آن ها دستور داد: زنان را آرایش کنید و کالایی


1- 575. تفسیر قمی، ج 1، ص 248؛ بحارالأنوار، ج 13 ص 377.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه