در آستانه سلوک صفحه 367

صفحه 367

سرگردان به جسدم نگاه می کردم. اهل و عیال، نزدیکان و همسایگان، اطراف جسدم گریه می کردند و فریاد می زدند. من به آن ها می گفتم: وای بر شما! به بلیه بزرگی مبتلا بودم و الآن بحمد اللَّه آن گرفتاری از من رفع شد. شما چرا گریه می کنید! لکن از من نمی شنیدند و نصیحت مرا گوش نمی کردند تا آن که جمعیّت فراوانی آمدند، عماری آوردند و نعش مرا میان آن نهاده، به غسّال خانه بردند و من جلوی جنازه می رفتم. پس از فراغ از غسل و نماز، جنازه مرا نزدیک قبر آوردند. با خود می گفتم که اگر جسد را داخل قبر کنند، از آن مفارقت می کنم و میان قبر نخواهم رفت، لکن چون بدن را داخل قبر کردند، از شدّت انسی که با آن داشتم نتوانستم از آن جدا شوم. بی اختیار داخل قبر شدم، روی قبر را پوشانیدند.

ناگاه منادی ندا داد: ای بنده من! ای محمّد باقر! چه چیز برای امروز آماده نموده ای؟ آنچه از اعمال نیک و شایسته داشتم، برشمردم از من پذیرفته نشد. باز همان ندا را شنیدم، مضطرب و متحیّر شدم و مفرّ و مفزعی نداشتم و در وحشت بزرگی به سر می بردم! یادم آمد که روزی سواره از بازار بزرگ اصفهان عبور می کردم. مردم اطراف مؤمنی گرد آمده، او را به فساد عقیده متّهم می نمودند و او را دشنام داده، کتک می زدند و مطالبه طلبشان را می کردند و به او مهلت نمی دادند.

من وی را می شناختم که از صالحان و مؤمنان است. دلم به حالش سوخت، گفتم: تا کی باید از مردم تقیّه کنم و از خداوند بزرگ نترسم و بنده ضعیفش را یاری نکنم. توقّف نموده، فریاد زدم: وای بر شما! هر مقدار از او طلب دارید، به شما می پردازم و آن مرد مؤمن را به خانه بردم. او را عزیز و محترم شمردم و تمام قرض هایش را ادا نمودم. همین عمل خود را به پروردگار عرض کردم. از من پذیرفت و مرا آمرزید و امر فرمود که در رحمت را به روی من به جانب بهشت باز نمودند. قبرم را وسعت دادند و اینک از جانب پروردگار به انواع نعمت ها متنعم می باشم و به زیارت مؤمنان که به دیدنم می آیند، مأنوس و از دعاهای صالحان و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه