در آستانه سلوک صفحه 386

صفحه 386

در هر حال که دیدی سر از بدنش جدا کن و سرش را پیش من بیاور. سپس به زندان که جمع زیادی از علویین اولاد علی بن ابی طالب زندانی هستند برو و بعضی را به قتل برسان و برخی را در دجله انداخته تا غرق شوند. در پایان لشکری مجهّز آماده است، آن لشکر را به کوفه ببر، آن جا مرکز شیعیان و دوستداران علی بن ابی طالب است، از نظر من تمام فتنه و فسادها که در این مملکت پیدا می شود از ناحیه ی اولاد علی و شیعیان علی است و من تصمیم بر این دارم تمام آن ها را نابود سازم. لذا دستور من به تو این است که به محض این که وارد کوفه شدی، تمام شهر را آتش بزنی به طوری که هیچ انسانی از مرد و زن، کوچک و بزرگ زنده نماند، و هر ساختمانی که سوخته نشد آن را خراب کن تا آثاری از آن ها باقی نماند.

هرثمه گوید: من از شنیدن این سخنان که دستورات سنگین و جنایات بزرگی بود، سخت تکان خوردم و بر خود لرزیدم. آنگاه برای این که عاطفه ی برادری و انسانی اش را تحریک کنم، گفتم: اولاً هارون برادر پدر و مادری و ولیعهد شماست و ثانیاً کشتن این همه جمعیت بی گناه آیا نزد خدا مسئولیت سنگینی ندارد و دیگر این که مردم که شما می خواهید بر آن ها حکومت کنید در باره ی شما چه خواهند گفت و چگونه تن به حکومت شما خواهند داد؟ دیدم از گفته ی من سخت خشمگین شد و گفت: دستور همین بود که دادم و تو چاره ای جز عمل به آن نداری و گرنه سرت از تنت جدا می کنم و حقّ بیرون رفتن از اینجا هم نداری ؛ باید همین جا بمانی تا شب شود و دستوراتم را انجام بدهی.

این را گفت و از جا برخاست و داخل حرمسرا رفت. من نشستم فکر کردم و مطمئن شدم که مرا خواهد کشت، زیرا او متوجه شد که در قبول دستوراتش اندکی اظهار کراهت کردم. لذا مرا حتماً می کشد تا تصمیمش میان مردم فاش نشود و فرد دیگری را مأمور انجام این کار کند. در همین افکار پریشان بودم که اندکی خوابم برد و وقتی به خود آدم که دیدم خادم بیدارم می کند و می گوید: خلیفه احضارت کرده است. برخاستم و متوجه شدم که نیمه شب گذشته است، دنبال خادم به راه افتادم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه