در آستانه سلوک صفحه 389

صفحه 389

کباب کنند. ناگاه لرزه سخت او را گرفت، هرچه لحاف و چیزهای گرم کننده بر او می انداختند می گفت: سرمایم می شود، اطراف او آتش افروختند، باز می لرزید و از سرما فریاد می کشید و حالت مرگ در او آشکار شد. برادرش معتصم «بختیشوع» و «این ماسویه» دو پزشک ماهر - که همراهش بودند - حاضر کرد، آن دو او را کاملاً معاینه کردند ولی چیزی تشخیص ندادند و نتوانستند بفهمند که بیماری او چیست و از بدنش عرق خاصی و رطوبت چسبنده ای مانند روغن زیتون و لعاب افعی بیرون می آمد. هر دو هرچه کوشش کردند که بیماری او را تشخیص بدهند نتوانستند و معالجاتی که کردند مؤثر واقع نشد.

مأمون احساس کرد که بیماریش خطری است دستور داد که تخت او را بالای تپه بلندی که بر لشکریان مشرف بود ببرند، تا برای آخرین بار سپاهیان خود را بنگرد. شب بود و هر گروهی در یک جا جمع شده و آتش روشن کرده بودند. مأمون دید که سپاهیان این دشت را پر کرده اند و چند فرسخ در چند فرسخ آتش و چراغ روشن است در آن حالت خود را سخت عاجز و ناتوان دید، بی درنگ گفت: «یا مَنْ لا یَزُولُ مُلْکُهُ اِرْحَمْ مَنْ قَدْ زالَ مُلْکُهُ = ای آنکه ملکش زوال پذیر نیست! بر کسی که پادشاهیش زوال پذیر و فانی است رحم کن».

پس او را به خوابگاهش برگردانیدند چشم هایش بزرگ و سرخ گشت به طوری که نظیر آن را ندیده بودند و زبانش از کار افتاد. شخصی به او گفت که (ذکر خدا و شهادتین) بگو. «ابن ماسویه» گفت: حالا وقت حرف زدن نیست، مأمون بدش آمد همین طور که دستش به دست او بود دستش را کشید و به سینه پزشک کوبید که تو چرا چنین حرفی را زدی و سر را به سوی آسمان بلند کرد و اشک از چشمانش سرازیر بود زبانش باز شد و گفت: «یا مَنْ لا یَمُوتُ اِرْحَمْ مَنْ یَمُوتُ = ای

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه