عرفان اسلامی جلد 5 صفحه 184

صفحه 184

حکایت

در آثار اسلامی آمده که:

مردی مؤدب به آداب،در بازار بغداد بر سقط فروشی وارد شد و از او طلب کافور کرد.

سقط فروش پاسخ داد:کافور ندارم.آن مرد الهی گفت:داری ولی فراموش کرده ای،در فلان بسته و در کنار فلان قفسه است.

مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهرۀ پاک به سراغ کافور رفت و آن را به همان صورتی که آن رجل نورانی فرموده بود یافت.

از این معنی تعجب کرد پرسید:شما از کجا دانستید در مغازۀ من کافور هست، در صورتی که من مدت هاست به خیال این که این جنس را ندارم،مشتریان خود را جواب می کنم !

آن مرد الهی فرمود:یکی از دوستان وجود مبارک حضرت ولی عصر علیه السلام از دنیا رفته و حضرت اراده دارند خود متکفل غسل و دفن باشند،مرا به حضور خواستند و فرمودند که در تمام بازار بغداد به یک نفر اطمینان هست و او کافور دارد،ولی داشتن کافور را فراموش کرده،شما برای خرید کافور به نزد او برو و آدرس کافور فراموش شده را در اختیار او بگذار،من هم به نشانی های ولی امر به مغازه تو آمدم ! !

سقط فروش بنای گریه و زاری گذاشت و از آن مرد الهی به التماس درخواست کرد که مرا برای دیدار مولایم،گرچه یک لحظه باشد با خود ببر ! !

آن مرد الهی درخواست او را پذیرفت و وی را همراه خود برد،به بیابانی رسیدند که خیمۀ یوسف عدالت در آنجا برپا بود.قبل از رسیدن به خیمه،هوا ابری شد و نم نم باران شروع به فرو ریختن کرد،ناگهان سقط فروش به یاد این معنی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه