در آستانه سلوک صفحه 115

صفحه 115

ه طوری که نزدیک بود بمیرم و چون شراب آوردند و گفتند: بنوش! گفتم: غلام دیرنشین هستم و آنان خمر نمی نوشند. بر من حمله ور شده و می خواستند مرا بکشند. گفتم: مرا نزنید و از کشتن من خودداری نمائید تا به بندگی شما اعتراف کنم. سپس غلام یکی از آن ها شدم. او نیز مرا به یک یهودی، به سیصد درهم فروخت.

یهودی از داستانم پرسید: جریان را نقل نمودم و گفتم: گناهی ندارم جز آن که دوستدار حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و جانشین اویم. یهودی گفت: من تو و محمّد را دشمن می دارم. آنگاه مرا بیرون خانه اش برد و با اشاره به تلّی از ریگ که مقابل آن بود، گفت: اگر تا صبح این ریگ ها را از این جا برنداری و به جای دیگر نبری، تو را می کُشم. تمام شب مشغول شدم و چون بسیار خسته شدم، این گونه دعا کردم: «بار الها! حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و جانشینش را محبوب من ساختی. به حق منزلت او، گشایش مرا برسان و از گرفتاری برهانم»!

ایمان(2)

خدای بزرگ بادی فرستاد و آن تلّ ریگ را به آن مکانی که یهودی گفته بود، برد. بامدادان یهودی دید که همه ریگ ها منتقل شده است، گفت: تو جادوگری. باید تو را از این قریه بیرون کنم تا آن را نابود نسازی! مرا بیرون برد و به زنی فروخت.

آن بانو که باغی داشت محبّت فراوانی ابراز نمود و گفت: این باغ از آنِ تو باشد. از آن بخور و هر قدر می خواهی ببخش و صدقه بده! روزی هفت نفر آمدند و ابری بر آن ها سایه افکنده بود، داخل باغ شدند، اینان رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیر مؤمنان علیه السلام و ابوذر و مقداد و عقیل و حضرت حمزه و زید بن حارثه بودند.

من نزد خانم خود رفتم و به او گفتم: طبقی از رطب به من ببخش. او گفت: شش طبق از آنِ تو باشد، با خود گفتم: اگر در بین ایشان پیامبری باشد، از صدقه نمی خورد. طبق را مقابل آن ها گذاشتم و گفتم: این صدقه است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه