در آستانه سلوک صفحه 226

صفحه 226

و همسایه را راضی نمایید. یک سال دیگر ماندم، شب دوازدهم همان خواب را دیدم و آقا سه مرتبه فرمودند: «هذا حاجٌّ» از خواب بیدار شدم و از این جریان خوشحال گشتم.(1)

ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام روایت می کند که فرمودند:

«مردی با خانواده اش به دریا مسافرت کرد، کشتی آن ها شکست و از سرنشینان آن، جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت. آن زن بر تخته ای از الواح کشتی نشست تا به یکی از جزیره های دریا پناهنده شد.

در آن جزیره مردی راهزن بود که همه پرده های حرمت الهی را دریده بود. ناگاه آن راهزن دید زنی بالای سرش ایستاده است. سر به سوی او بلند کرد و گفت: تو انسان هستی یا جن؟ پاسخ داد: انسانم. بی آن که با او سخنی گوید، آماده شد پرده دری کند. آن بانو لرزان و مضطرب گشت، به او گفت: چرا مضطربی؟

پاسخ داد: از خدا می ترسم - و با دست به آسمان اشاره کرد - مرد گفت: تا به حال چنین کاری کرده ای؟ پاسخ داد: به عزّت خدا نه، گفت: با آن که چنین کاری انجام نداده ای و من تو را مجبور می کنم، این گونه از خدا می ترسی؟ سوگند به خدا که من از تو به ترسیدن از خدا سزاوارترم. سپس کاری نکرده، به سوی خانواده اش رفت و همواره در کار توبه و بازگشت بود.

روزی در اثنای راه به راهبی برخورد در حالی که آفتاب داغ بر سر آن ها می تابید، راهب به آن جوان گفت: دعا کن تا خدا ابری بر سر ما آرد، زیرا آفتاب ما را می سوزاند. پاسخ داد: برای خود نزد خداوند کار نیکی سراغ ندارم تا جرأت کنم از او چیزی بخواهم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو! جوان پذیرفت، راهب دعا کرد و جوان هم آمین گفت. بی درنگ ابری آشکار و بر سر آن ها سایه افکند، پاره ای از روز را زیر سایه آن راه


1- 384. حکایت های شنیدنی، ص 45
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه