در آستانه سلوک صفحه 228

صفحه 228

شده است. پادشاه هم به اجرای حدّ دستور داد. متعاقب آن نزد آن بانو آمد و گفت: پادشاه دستور داده درباره ات حدّ اجرا کنم، اگر نپذیری تو را سنگسار می کنم، ولی باز نپذیرفت.

چیزی نگذشت که قاضی زن را داخل حفره ای نموده، در حضور مردم سنگسارش نمود و چون پنداشت که از دنیا رفته، او را رها نمود. امّا در تاریکی شب، آن زن که هنوز رمقی داشت، خود را از میان حفره بیرون کشیده و خود را تا صومعه راهبی رسانید و کنار آن خوابید تا صبح شد. بامدادان داستان خود را برای راهب بازگفت و او ترحم نموده، به صومعه خود راهش داد و او را مداوا نمود تا سالم شد و تنها کودک خود را به او سپرد تا آن بانو او را تربیت نماید.

در صومعه راهب، پیشکاری به خدمت اشتغال داشت. او نیز شیفته جمال آن زن گردید. تمایل خود را چندین مرتبه ابراز کرد ولی آن بانو نپذیرفت. گفت: اگر نپذیری، در کشتن تو اقدام می کنم! او نپذیرفت، تا آن که خدمتکار با شکستن گردن کودک، وی را کشت و آن را بر گردن آن بانوی پارسا انداخت. راهب به آن بانو گفت: چرا چنین کردی، با آن که خوبی هایی که برایت انجام داده ام نیک می دانی؟! وی داستان را باز گفت، دیرانی گفت: (با کشته شدن فرزندم) دیگر راضی نمی شوم نزد من باشی و با پرداخت بیست درهم مخارج راه، وی را بیرون نمود.

آن زن به تنهایی در دل شب (به سوی مقصدی نامعلوم) می رفت تا آن که صبحگاهان به آبادی ای رسید. در آن جا مردی را بر دار دید که هنوز زنده بود و هنگامی که به او گفتند جرم او به خاطر عدم پرداخت بیست درهم دین است، قرض او را پرداخت و آن مرد را نجات داد.

فرمانبرداری از پروردگار(4)

آن مرد (پس از رهایی) گفت: حقّ بزرگی بر من داری! مرا از مرگ نجات بخشیدی، هر کجا بروی، همراهت باشم و با او به کنار ساحلی رسیدند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه