در آستانه سلوک صفحه 243

صفحه 243

و فروش نمی کردم، برای آوردن دارو به ته دکّان رفتم. وقتی که برگشتم، دیدم کسی نیست ولی عصایی روی میز جلو مغازه قرار دارد و آن عصا را در دست یکی از آن ها دیده بودم. عصا را بوسیده، داخل مغازه گذاشتم و بیرون آمده، از افراد راجع به این سه نفر پرسیدم، ولی کسی آن ها را ندیده بود. دیوانه وار به دکّان برگشتم خیلی متفکّر و مهموم بودم.

در این اثنا، بیمار مجروحی را دیدم که به حرم مطهر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام می بردند. از آنان خواستم که وی را به دکّان من بیاورند. سپس دو رکعت نماز حاجت خواندم و با آن که یقین داشتم که مولایم حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه بوده است که به دکّان من تشریف آورده، خواستم اطمینان پیدا کنم، لذا عصا را روی آن مریض کشیدم، جراحات بدنش به کلّی رفع شد. پس از آن، دکّان را رها نموده، به خانه آمدم و تصمیم گرفتم به مشهد مقدّس مشرّف شوم.

به آستان بوسی حضرت رضا علیه السلام مشرّف شدم و مقداری از اشرفی ها را که مانده بود، سرمایه کرده و روی سکّویی در صحن مقدّس به تسبیح و مهر فروشی مشغول شدم. هر سیدی که می گذشت و از چهره او خوشم می آمد، می نشاندم و از او پذیرایی کرده و از امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه سؤال می کردم تا آن که روزی به حرم مشرّف شدم. سیدی به ضریح چسبیده و بسیار می گریست. پس از سؤال مقداری پول به او دادم و از او خواستم خانه ای را که در بهشت دارد، با من معامله نماید و او پذیرفت و هر چه پول برای خرید خانه کنار گذاشته بودم، به او دادم.

مدّتی گذشت، روزی آقای بزرگواری تشریف آورد، سلام کردم. پس از جواب، فرمود: شیخ حسن! مولا و سالار تو امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه می فرمایند: چرا این قدر فرزند پیامبر را اذیّت می کنی و ایشان را خجالت می دهی؟

از امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه چه حاجتی داری و از آن حضرت چه می خواهی؟ به دامنش چسبیدم و عرض کردم: قربانتان شوم شما خودتان امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه هستید؟ فرمود: نه! بلکه فرستاده ایشان هستم، می خواهم ببینم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه