در آستانه سلوک صفحه 285

صفحه 285

پس از وصیت در اتاق خلوتی خوابیدم، گفتم: بسم اللَّه اینک روح مرا قبض نما. در جواب گفت: مرگ تو به تأخیر افتاد، زیرا باید به مراتب عالیه و مقامات والا نائل آیی و به حد کمال برسی، چند روزی از همه جا با هم صحبت می کردیم. مکرر مرا تسلی می داد و می گفت: مردم در باره ات گمان بد می نمایند لکن تو ناراحت مباش که به زودی صاحب مقامات خواهی شد.

شبی احساس نمودم که چیزی به پایم خورد و صدایی به گوشم رسید که برخیز و نماز شب بخوان و به پشت بام رفته و با صدای بلند اذان بگو. پس از اذان چند نفر را نام برد و گفت: این ها به خانه تو می آیند و به تو اعتراض می نمایند، تو اعتنا نکن. به دنبال آن عده ای به خانه ام آمدند که این اذان تو مخالف شریعت بود. یکی از آن ها اصرارش بیشتر بود، ندا کننده به من گفت: به او بگو در خلوت مرتکب فلان خلاف شرع می شوی و مرا از عبادت منع می کنی! و با گفتن آن دیگر سخنی نگفت.

مدتی بر این منوال گذشت، هر روز و هر شب صدا می شنیدم و مرا امر و نهی می کرد و از غیب خبر می داد و به وقوع می پیوست... تا آن که حالت تجرد به من دست داد به طوری که همه اقالیم و شهرها و افراد را مشاهده می نمودم و همه در پیش نظرم می بود، افلاک را مشاهده می کردم که در حرکت اند و مکرر خبر از فوت افراد می داد و بعد تحقّق می پذیرفت تا وقتی که مرا امر نمود که فلان شخص را از بالای بام به زیر اندازم. از این کار ترسیدم و به سخن او گوش ندادم. به من خبر داد امام غائب عجل اللَّه تعالی فرجه در مکه ظهور فرموده و تو باید به حضورشان برسی! هرگاه اراده نمودی تو را سوار ابر می کنم، بالای بام رفته صلوات بفرست و بر هوا راه برو، بالای بام رفتم تا لب بام که رفتم ترسیدم. گفت: چرا نمی روی؟ گفتم: ترس دارم که سقوط کنم. گفت: نترس ولی نپذیرفتم مدتی با من گفتگو کرد تا ناامید شد. گفت: باید تو به مقامات عالیه می رسیدی ولی در فلان و فلان امر مخالفت نمودی از پیش تو می روم و به نزد میرزا علی محمّد شیرازی خواهم رفت، که او قابلیت دارد!!

آخوند ادامه می دهد پس از آن دیگر آن صورت را ندیدم. از اهل خانه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه