در آستانه سلوک صفحه 299

صفحه 299

کجایند؟ چرا سخن نمی گویی؟(1)

حضرت سلیمان

حضرت سلیمان از وادی مورچگان عبور نمود، توسّط باد شنید که سلطان مورچه ها به زیردستان خود می گوید: به خانه های خود داخل شوید که سلیمان و لشکریانش شما را پایمال نکنند! آن حضرت آن مورچه را احضار نمود و هنگامی که به او سلام داد، پاسخ شنید:

«عَلَیْکَ السَّلامُ اَیُّهَا الْفانِی المُشْتَغِلِ بِمُلْکِ الْفانِی»

سلام بر کسی که خود از بین رفتنی است و ریاست از بین رفتنی، او را مشغول ساخته است».

سپس عرض کرد: یا حشمت اللَّه! آیا می پنداری که بر انس و جن امر و نهی می کنی! من مور ضعیفی ام و چهل هزار امیر دارم که در تحت امارت هر کدام، چهل صف از مورچه و هر صفی از آن ها از مشرق تا مغرب است!

حضرت سلیمان از او سؤال نمود که چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ گفت: چون دنیا دار مصیبت است. فرمود: این برآمدگی میان شما چیست؟ عرض کرد: این کمربند خدمت و طوق عبودیّت است. فرمود: چرا از مردمان گریزانید؟ پاسخ داد: غالب مردم در غفلتند و دوری از غافلان اولی است. چرا عریان هستید؟ گفت: همین طور به دنیا آمده ایم و این گونه از دنیا می رویم.

فرمود: مورچه ها چند دانه از حبوبات حمل می کنند؟ عرض کرد: یکی، دو دانه، چرا زیادتر بر نمی دارند؟ گفت: ما مسافریم و مسافر هر چه بارش سبک تر باشد، برایش بهتر است. فرمود: از من حاجتی خواهش نما! عرض کرد: تو مثل من عاجز هستی و از نظر عقل، درخواست از عاجز جایز نیست. فرمود: چاره ای نیست باید


1- 473. کافی، ج 2، ص 45، باب تفکّر ح 2.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه