در آستانه سلوک صفحه 387

صفحه 387

تا پشت در حرمسرا که صدای زن ها شنیده می شد، ایستادم و به خادم گفتم: من جلوتر نمی آیم اینجا حرمسرا است تا خود خلیفه را نبینم و صدایش را نشوم که به من اذن ورود داده، داخل نمی شوم. ناگاه از پشت پرده زنی صدا زد: هرثمه بیا داخل، من خیزران مادر هادی و هارونم. گفت: هرثمه! بیا واقعه ی عجیبی اتفاق افتاده است. همینکه پرده را کنار زدم و داخل شدم، مادر خلیفه گفت: بیا که هادی مُرد. من که هیچ باورم نمی شد با تعجب گفتم: هادی مرد!! گفت: بله. پرسیدم: چگونه؟ گفت: موقع ظهر که با تو صحبت می کرد و دستور می داد، من از پشت پرده همه را شنیدم. پس از دادن دستورات داخل حرمسرا آمد. من جلو رفتم و گفتم: من مادر تو هستم، تو و هارون هر دو فرزندان من هستید. این چه دستور ناروایی است که صادر می کنی؟ آنچه می توانستم التماس و تضرّع و زاری کردم. او اعتنا نکرد. روی پاهایش افتادم. سرم را برهنه و گیسوانم را پریشان نمودم. عاقبت شمشیر بر من کشید و گفت: حرف بزنی گردنت را می زنم. من که بیچاره شدم، رو به خدا بردم و چند رکعت نماز خواندم و بعد از نماز او را نفرین کردم. در حال نماز بودم که او داخل بستر خوابش شد تا بخوابد. ناگهان سرفه اش گرفت و آب دهانش در گلویش گیر کرد و هر چه خواست آن را پایین بدهد یا بالا بیاورد نتوانست، دست و پا می زد. ما آب آوردیم، آب هم از گلویش پایین نرفت و همچنان چند لحظه ای دست و پا زد و از دنیا رفت.

هرثمه گفت: من که باورم نمی شد جلو رفتم، دیدم مرده است. آنگاه خیزران گفت: حال تا این جریان فاش نشده، هم اکنون برو پیش یحیی بن خالد و او را با هارون بیاور که تا صبح نشده خلافت هارون مسجّل گردد. در همان لحظه رفتم، هارون آمد و بر مسند حکومت تکیه زد و هادی به درک واصل شد. (1)

سر شب به تن سر، به سر تاج داشت

سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت


1- 601. ر.ک: الفرج بعد الشدّه، ص 228، باب 7، حکایت 15
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه