بر کرانه غدیر صفحه 1557

صفحه 1557

او گفت:

با من نیکویی می نمایی. بندهای آهنین را از من جدا می کنی و خواهرت را به همسری من در می آوری. زیرا که من برگشته ام و اسلام آورده ام.

ابوبکر

گفت:

من نیز چنین می کنم و آنگاه خواهرش را به عقد او در آورد. او شمشیر خود را از نیام برکشید، به بازار شتر فروشها رفت و هیچ شتر ماده و نر ندید مگر آن که آن را پی کرد. مردم بانگ برداشتند که اشعث کافر شده است و او چون کار خود را به پایان برده و شمشیر را بیفکند و گفت:

به راستی و سوگند به خدا که من کافر نشده ام ولی این مرد خواهرش را به من داده و ما اگر در شهرهای خود بودیم به گونه ای دیگر سور می دادیم. ای مردم مدینه بخورید و ای دارندگان شترها بیائید و مانند آن را بستانید.

در تاریخ آورده اند که:

«آن روز در مدینه همچون جشنِِ قربانی گردید.»

قیس خزرجی در این باره این شعر را سروده است:

«به راستی اشعث کندی در روز دامادی اش چنان سور داد که برای فراهم کردن آن، بار تبهکاری هائی گران را بر دوش خویش هموار ساخت».

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه