آیا می خواهی نماز عصر را در مکه بخوانی. به شرط آنکه تا زمانی که من زنده ام، این جریان را به کسی نگویی؟ به شیخ گفتم:
آری. شیخ دستم را گرفت و گفت:
چشمت را ببند. چشمم را بستم. در حدود 27 گام با من برداشت و گفت:
چشمت را باز کن. ناگهان خود را در باب «المعلاه» یافتم. ام المؤمنین، خدیجه، فضل ابن عباس و وعده دیگری را زیارت کردم. آنگاه داخل حرم شدیم. طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم و پشت مقام ابراهیم آنقدر توقف کردیم، تا نماز عصر را خواندیم و دوباره طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم. شیخ به من گفت:
طی الارض ما عجیب نیست. شگفت از این است که هیچ کدام از اهل مصر که در اینجا هستند، ما را نمی شناسند. حال اگر می خواهد با من مراجعت کن و اگر می خواهی همین جا بمان تا حاجیان بیایند.
گفتم:
با شما می آیم و آمدیم به «باب المعلاه» گفت:
چشمانت را ببند و بستم و هفت قدم با هم برداشتیم.
گفت:
چشمت را باز کن ناگهان خود را نزدیک «جیوشی» دیدم و به آقایم عمر بن الفارض وارد شدیم.