بر کرانه غدیر صفحه 1630

    صفحه 1630

    آیا می خواهی نماز عصر را در مکه بخوانی. به شرط آنکه تا زمانی که من زنده ام، این جریان را به کسی نگویی؟ به شیخ گفتم:

    آری. شیخ دستم را گرفت و گفت:

    چشمت را ببند. چشمم را بستم. در حدود 27 گام با من برداشت و گفت:

    چشمت را باز کن. ناگهان خود را در باب «المعلاه» یافتم. ام المؤمنین، خدیجه، فضل ابن عباس و وعده دیگری را زیارت کردم. آنگاه داخل حرم شدیم. طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم و پشت مقام ابراهیم آنقدر توقف کردیم، تا نماز عصر را خواندیم و دوباره طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم. شیخ به من گفت:

    طی الارض ما عجیب نیست. شگفت از این است که هیچ کدام از اهل مصر که در اینجا هستند، ما را نمی شناسند. حال اگر می خواهد با من مراجعت کن و اگر می خواهی همین جا بمان تا حاجیان بیایند.

    گفتم:

    با شما می آیم و آمدیم به «باب المعلاه» گفت:

    چشمانت را ببند و بستم و هفت قدم با هم برداشتیم.

    گفت:

    چشمت را باز کن ناگهان خود را نزدیک «جیوشی» دیدم و به آقایم عمر بن الفارض وارد شدیم.

    کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
    نرم افزار موبایل کتابخانه

    دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

    دانلود نرم افزار کتابخانه