بر کرانه غدیر صفحه 1634

صفحه 1634

خادم می گوید:

از او خواستم که مرا نیز با خود ببرد.

او گفت:

«بسم الله» بفرمائید. با او رفتم. تا رسیدم به پلهای رودخانه. او دستم را گرفت و گفت:

بگو: «بسم الله» هنوز ده قدم راه نرفته بودیم که خود را نزدیک همان غار یافتیم.

در صورتی که اگر آن فاصله را به طور عادی طی می کردیم، می یابد فردا بعدازظهر به

آنجا می رسیدیم.

به آن کسی که در غار بود سلام کردیم و نماز را در آنجا خواندیم. از هر دری صحبتی به میان آمد و هنگامی که ثلث شب گذشته بود به من گفت:

آیا میل داری که اینجا بمانی و یا با من به منزلت برگردی؟

گفتم که میل دارم که برگردم. آنگاه دستم را گرفت و «بسم الله» گفت و در حدود ده قدم راه رفتیم که ناگهان خود را در کنار شهر دیدم. آنگاه چیزی گفت و در شهر باز شد و من وارد شهر شده و او بازگشت.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه