بر کرانه غدیر صفحه 1639

صفحه 1639

گفت:

حاضری؟

گفتم:

آری.

گفتم:

سرت را پائین بیاور و چشمانت را ببند.

اطاعت کردم. آنگاه صدایی شنیدم که می گفت:

ای علی سرت را بالا کن!

سرم را بالا کردم. دیدم در جزیره بحر محیط هستم و در کارم متحیر بودم. ناگهان همان مرد را دیدم. به او سلام کرده و جریان را به او گفتم او گفت:

تو را به خدا قسم می دهم که آنچه می گویم، آن را عمل کنی. لطفا خرقه ام را به گردنم بیفکن و مرا بر روی زمین بکش و به من بگو: این جزای کسی است که به خدا اعتراض کرده باشد. من هم طبق درخواستش عمل کردم. ناگهان هاتفی می گفت:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه