شناخت از دیدگاه فطرت صفحه 11

صفحه 11

جلسه دوّم

نقش و ارزش اصلي آگاهي، واقع‌نمايي است

در جلسه قبل هشت فراز را بيان و درباره آن‌ها بحث كرديم. حال فراز نهم:

ما چه انتظاري از آگاهي داريم؟ آن نقش اصلي كه از آگاهي انتظار داريم چيست؟ نقش اصلي كه ما از آگاهي انتظار داريم اين است كه واقع‌نما باشد. واقعيت را به ما نشان بدهد. اگر ذهنيتي، واقعيت عيني را به ما نشان ندهد بلكه خلاف آن را در تخيّل و خيال ما به عنوان واقعيت بياورد، ما از اين ذهنيت گول خورده‌ايم. بنابراين، نقش اصلي و ارزش واقعي آگاهي واقع‌نمايي آن است. آن ذهنيتي كه واقع‌نما نباشد و خلاف واقع را نشان دهد، آگاهي‌نماست؛ آگاهي نيست.

بنابراين، مهم‌ترين مسأله در بحث شناخت دستيابي به معيارها و راه‌ها و روش‌هايي است كه ما را در به دست آوردن آگاهي واقع‌نما كمك كند. مسأله اساسي براي ما در مبحث شناخت، معيار، شيوه و روش صحيح شناخت است. اگر ما در مبحث شناخت روي اين قسمت تكيه كنيم و موفق شويم، هدف اصلي از بحثِ شناخت براي ما تأمين شده است. چه كنيم كه از واقعيت‌هاي جهان، از خودمان و از محيطمان آگاه شويم؟ »آگاه شويم« يعني چه؟ يعني آن‌ها را آن‌طور كه هستند بشناسيم يا آن‌طور كه بايد باشند و بشوند. امّا اين »بايد«، لازم است بايدي باشد كه واقعيت داشته باشد. يعني بايد كاذب نباشد. به تعبير ديگر، چه كنيم كه از حقيقت و واقعيت، درست آگاه شويم؟ حال به مناسبت سؤالي كه در جلسه قبل كرديد، حقيقت و واقعيت را هم براي شما بيان مي‌كنم.

تفاوت حقيقت و واقعيت

ما نياز داريم كه هم از واقعيت، درست آگاه شويم و هم از حقيقت؛ هم از واقعيت‌ها، هم از حقايق. تعريف واقعيت و حقيقت چنين است: واقعيت عبارت است از آن‌چه هست؛ حقيقت عبارت است از آن‌چه بايد باشد.واقعيت و حقيقت چه نسبتي با هم دارند؟ آيا هر واقعيتي حقيقت است؟ و آيا هر حقيقتي واقعيت پيدا مي‌كند؟ پاسخ منفي است. نسبت ميان حقيقت و واقعيت چنين است كه برخي از واقعيت‌ها حقيقتند؛ حقّند. يك نظام عادل اخلاقي و اجتماعي و اقتصادي وقتي به وجود مي‌آيد، اين نظام هم واقعيت است و هم حق است. وقتي شما براي پيروزي يك انقلاب در جهت خدا جانبازي مي‌كنيد، اين عمل شما هم حق است و هم واقعيت است. شما واقعاً جانبازي كرديد و اين جانبازي شما عملي است حق. برخي از واقعيت‌ها، حقيقت )حق( نيستند؛ بلكه باطلند. وقتي كه شما به يك انسان و به حقوق او تجاوز مي‌كنيد و حق او را زير پا مي‌گذاريد، اين يك واقعيت است. شما به او ستم كرده‌ايد و اين ستم شما يك واقعيت است؛ يعني واقعاً ستم كرده‌ايد؛ ولي ستم شما حقيقت نيست، بلكه ضد حقيقت است؛ باطل است. پس واقعيت‌ها دو گونه‌اند: نوع اول، واقعيت‌هايي كه حقند؛ حقيقتند؛ مثل عدالت. وقتي عدالتي تحقق پيدا مي‌كند به يك واقعيت حق تبديل مي‌شود: واقعيتي كه حقيقت نيز هست. و وقتي شما كار خيري انجام مي‌دهيد، اين يك واقعيتي است كه حق است؛ هم واقعيت است، هم حقيقت است. نوع دوم واقعيت‌هايي هستند كه واقعيت‌اند، اما باطلند و ضد حقند؛ مثل ظلم. وقتي شما ظلمي مي‌كنيد واقعاً ظلم كرده‌ايد، اما اين واقعيت ضد حق و ضد حقيقت است. پس، برخي از واقعيت‌ها حقيقت و حق نيستند، بلكه باطلند. اين، نسبت ميان حقيقت و واقعيت بود.

آيا مي‌توان گفت كه برخي از آن‌چه حق و حقيقت است، واقعيت نيست؟ يعني چيزي حق باشد ولي واقعيت نباشد. بله؛ آرمانها و ايده‌آل‌هايي كه بشر به عنوان حقيقت و حق مي‌پرستد و دنبال مي‌كند چه هستند؟ آن‌ها يك سلسله حقايق و يك سلسله حق‌ها هستند كه هنوز به واقعيت نپيوسته‌اند و واقعيت پيدا نكرده‌اند. پس اين‌ها چيزهايي هستند كه براي بشر حق و حقيقتند، امّا هنوز وجود و واقعيت عيني پيدا نكرده‌اند. پس، به اين ترتيب، نسبت ميان حق )حقيقت( با واقعيت معلوم شد: برخي از واقعيت‌ها حقيقتند و برخي از حقيقتها واقعيت‌اند؛ يعني باهمند. »گاهي« باهمند. گاهي چيزهايي حقيقت هستند، ولي واقعيت نيستند؛ مثل ايده‌آل‌هايي كه ما دنبال مي‌كنيم تا به آن‌ها واقعيت بدهيم. بعضي از واقعيت‌ها، واقعيتند، امّا حقيقت نيستند، بلكه ضد حقيقتند.

خوب، ما در مورد آگاهي و ارزش اساسي آن انتقاد داريم. وقتي كه دنبال آگاهي‌هاي مربوط به واقعيت مي‌رويم نقش آگاهي بايد اين باشد كه واقعيت را همان‌طور كه هست به ما نشان بدهد. وقتي كه دنبال آگاهي‌هاي مربوط به حقيقت مي‌رويم، انتظار داريم واقعاً حقيقت را به ما نشان بدهد تا ما درصدد تحقق بخشيدن و واقعيت بخشيدن به آن برآييم؛ مبادا يك آرمان باطل را كه واقعاً باطل است به صورت كاذب در نظر ما حق جلوه دهد و ما در راه آن تلاش كنيم و تلاش ما به هدر رود. پس نقش آن آگاهي كه در جهت شناخت حق و حقيقت است بايد اين باشد كه واقعاً آن چيزي را كه حق و حقيقت است )هرچند هنوز واقعيت پيدا نكرده( به ما نشان بدهد: آرمان حق. به اين ترتيب اساسي‌ترين نقش آگاهي، نشان دادن واقعيت آن‌طور كه هست، و حقيقت آن‌طور كه بايد باشد، به ماست. چون اساسي‌ترين نقش آگاهي اين است، اساسي‌ترين مسأله در بحث شناخت اين است كه چه روش و شيوه‌اي را به كار بريم و از چه معيارها و محك‌هايي استفاده كنيم تا آگاهي و ذهنيات ما واقعاً واقع‌نما و حقيقت‌نما باشند. اين مهم‌ترين بخش آگاهي است: معيارهاي شناخت و شيوه و روش شناخت. پس فراز نهم چنين است:

انتظاري كه ما از آگاهي داريم اين است كه واقعيت‌ها را آن‌طور كه هستند به ما نشان دهد؛ يا حقيقت‌ها و حق‌ها را آن‌طور كه بايد باشند به ما بشناساند. بنابراين، اساسي‌ترين و مهم‌ترين بخش مبحث شناخت، بخش مربوط به روش و شيوه شناخت و معيارها و محك‌هاي شناخت است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه