- گفتار علماء پیرامون شخصیت مؤلّف و ارزیابی کتاب 4
- اشتباه در انتساب کتاب 6
- آیاتی از قرآن که دستور به بحث و مجادله به شیوه ای نیکو داده و از آنان طرفداری نموده 7
- [احادیثی در فضیلت علمای شیعه ] 7
- نامه ابو جهل به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله پس از هجرت به مدینه و پاسخ آن حضرت به نقل از امام حسن عسکریّ علیه السّلام 7
- اشاره 7
- جلد اول 7
- متن کتاب 7
- [احتجاج رسول خدا- صلی الله علیه و آله- با یهودیان مدینه ] 7
- معرّفی نسخه هایی که در تصحیح کتاب از آنها استفاده شده 7
- مقدمه مؤلف 7
- اشاره 7
- احتجاج رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله با یهودیان در جواز نسخ شرایع و غیر آن 7
- قسمتی از فرمایشات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله پیرامون جدال و احتجاج و مناظره با مخالفان اسلام 7
- [پاسخ رسول خدا- صلی الله علیه و آله- به سؤال مرد یهودی ] 8
- [تعیین اسامی مبارک ائمه اطهار- علیهم السلام- از طرف پیامبر- صلی الله علیه و آله-] 8
- گوشه ای از حوادث پس از وفات رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذیرش امارت حضرت علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و تمام دسیسه ها 8
- «احتجاج رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بر منافقین» «در جریان مکر آنان در راه تبوک در شب عقبه» 8
- [حدیث لوح فاطمه- سلام الله علیها-] 8
- [حدیثی قدسی در تعیین اسامی مبارک ائمه- اطهار علیهم السلام-] 8
- احتجاج رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در روز غدیر خمّ بر تمام مردم- در ولایت علیّ بن أبی طالب و سایر فرزندانش از امامان معصوم علیهم السّلام- 8
- تعیین ائمّه اطهار پس از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و احتجاج خداوند متعال به جایگاه ایشان بر تمام مردم 8
- احتجاج حضرت زهرا علیها السّلام در باره فدک و سخنان آن حضرت هنگام فوت در باره امامت 9
- «احتجاج سلمان فارسیّ رضی اللَّه عنه بر عمر بن خطّاب در پاسخ به نامه ای که به او نگاشت 9
- احتجاج سلمان فارسیّ علیها السّلام پس از وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در نکوهش امّت در عهدشکنی از حضرت امیر علیه السّلام 9
- احتجاج حضرت امیر علیه السّلام با توسّل به کتاب و سنّت بر أبو بکر و عمر وقتی فدک را از حضرت زهرا علیها السّلام غصب نمودند 9
- احتجاج ابیّ بن کعب بر قوم مانند احتجاج سلمان 9
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام در برابر اظهار انبساط أبو بکر از بیعت مردم 9
- نامه حضرت امیر علیه السّلام به أبو بکر پس از شنیدن محرومیت حضرت زهرا علیها السّلام از فدک 9
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر قوم پس از وفات عمر بن خطّاب بر پنج تن از اهل شوری برای اولویّت خود 9
- اشاره 10
- احتجاج حضرت أمیر علیه السّلام بر گروه زیادی از مهاجر و انصار با کلامی شیوا پیرامون فضیلت خود با استناد به احادیث نبویّ 10
- [سخن ابو ذر- رضی الله عنه- در جمع آوری قرآن ] 10
- [خطبه ابو ذر غفاری- رضی الله عنه-] 10
- اشاره 11
- [احتجاج آن حضرت- علیه السلام- با رأس الیهود] 11
- اشاره 11
- احتجاج حضرت أمیر علیه السّلام بر قائلین به رأی در احکام شرع و نکوهش اختلاف علما در فتوی و دخالت افراد نااهل در احکام میان مردم و بیان وجه اختلاف در دین و روایت از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله 11
- [سؤالات عالم یهودی از حضرت- امیر علیه السلام-] 11
- اشاره 11
- [حدیث ام سلمه ] 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام در پاسخ نامه ای به معاویه و دیگر موارد که آن از بهترین احتجاجات است 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام در اینکه چرا با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگید ولی در برابر أبو بکر و عمر سکوت فرمود 11
- [سؤالات راهب رومی از حضرت امیر- علیه السلام-] 11
- [خطبه ای از آن حضرت در ذم طلحه و زبیر] 11
- [خطبه شقشقیّه] 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام پس از ورود به بصره با گروهی از لشکریانش پیرامون تقسیم غنائم 11
- اشاره 11
- [بیان آن حضرت- علیه السلام- در باره سعد و نحس ستارگان ] 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر زبیر و طلحه وقتی قصد خروج بر آن حضرت نمودند و اینکه آنان بدون توبه از شکستن بیعت از دنیا رفتند 11
- [سخنان حضرت امیر- علیه السلام- در کارزار جمل ] 11
- «احتجاج آن حضرت در باره توحید خداوند و تنزیه پروردگار از آنچه سزاوار» «مقام اولوهیّت نبوده و مخصوص مخلوق است؛ از جبر و تشبیه و حرکت و متغیّر شدن» «و زوال و از حالی به حال دیگر منتقل گشتن، که در ضمن کلمات و محاورات خود بیان فرموده است» 11
- [خطبه آن حضرت- علیه السلام- پس از بیعت ] 11
- [بیانات آن حضرت- علیه السلام- در باره روزگار فتنه ] 11
- اشاره 11
- [بیان آن حضرت- علیه السلام- در آفرینش مورچه ] 11
- احتجاج حضرت أمیر علیه السّلام بر یکی از یهودیان و غیر او در انواع علوم 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر خوار وقتی آن حضرت را مجبور به تحکیم نموده سپس مخالفت نموده و بر او شوریدند و آن حضرت با حجّت ایشان را مجاب و قانع ساخت که مبدء این خطا خودشانند 11
- [پاسخ آن حضرت- علیه السلام- به پرسشهای ابن کوّاء] 11
- [پاسخ آن حضرت- علیه السلام- به پرسشهای ابن کوّاء] 11
- [بیانات آن حضرت- علیه السلام- در باب بدعتها و رأی و قیاس ] 11
- احتجاج آن حضرت بر فردی که مدّعی بود بیمار از دارو شفا یابد نه از خدا و بر منجّمان قائل به احکام ستاره ها، و بر کاهنان و ساحران 11
- احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر ناکثین ضمن ایراد خطبه ای در همان زمان که بیعت خود با او شکستند 11
- احتجاج آن حضرت با أصحاب خود پیرامون عهد و بیعت ایشان و تحریک مردم برای جنگ با اهل شام 11
- - همچنان که در صفحه 61 وعده کرده بودیم اینک توضیح مطلب: 11
- [بیانات آن حضرت- علیه السلام- در علت اختلاف حدیث ] 11
- «احتجاج حضرت أمیر علیه السّلام بر یکی از علمای کتاب خوانده یهود» «پیرامون معجزات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و بسیاری از فضائل آن حضرت» 11
- [نامه محمد بن أبی بکر به معاویه ] 11
- اشاره 11
- [حدیث طیر مشویّ ] 11
- [بیان رسول خدا- صلی الله علیه و آله- در باره دجال ] 11
- احتجاج امّ سلمه رضی اللَّه عنه همسر گرامی پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بر عائشه در مخالفت با خروج او به جنگ با أمیر المؤمنین علیه السّلام 11
- [پاسخ معاویه به نامه محمد بن أبی بکر] 11
- [بیان آن حضرت علیه السلام در قضاء و قدر] 11
- احتجاج آن حضرت علیه السّلام بر زندیقی که بر آیات متشابه نیازمند تأویل استدلال بر اقتضای تناقض و اختلاف در آن نمود و مسائل دیگر 11
- کلامی احتجاج گونه از أمیر المؤمنین علیه السّلام در توبیخ أصحاب خود بخاطر کوتاهی در جنگ با معاویه 11
- اشاره 11
دوستدار فساد، و یا در عین تمایل به فتنه و آشوب خود را بهلاکت اندازد.
(1) پس از آن حباب بن منذر- برای بار دوم- برخاسته و گفت: ای گروه انصار! همان که گفتم، هر چه در دست دارید حفظ کنید، و به سخنان این مرد جاهل و یارانش گوش مدهید که در این صورت قدرت را از دست شما می ربایند، و اگر شراکت در خلافت را نپذیرفتند، آنان را از شهر خود برانید و تولیت امور و تصدّی مقام امارت را خود بدست گیرید، سوگند بخدای که شما از اینان به مقام خلافت سزاوارترید، زیرا بواسطه همین شمشیرهای شما بود که گروه بسیاری به دین اسلام پیوستند، و بدانید که منم که با نظراتم به داد مردم می رسم و آنان نیز مرا یاری می نمایند و هر کس که گفتار مرا ردّ نماید بخدا سوگند که با شمشیر بینی اش را بخاک خواهم مالید.
عمر گفت: وقتی شخصی مانند حباب مرا پاسخ گفت دیگر مرا با او سخنی نیست، و این بجهت آن است که در گذشته مرا با او نزاعی پیش آمد که رسول خدا ما را از سخن گفتن با یک دیگر منع فرموده بود، و از آن زمان من قسم خوردم که دیگر با او صحبت نکنم.
سپس عمر به ابو عبیده گفت: تو با او گفتگو کن. او نیز برخاسته و ضمن سخنانی فضائل بسیاری از انصار ذکر نمود. در این هنگام بشیر بن سعد؛ که بزرگ اوس بود با مشاهده آن اجتماع بر بالین سعد ابن عباده که بزرگ خزرج بود، حسد ورزیده و به قصد فساد و اخلال امر شروع
به سخن نموده
ص: 161
و در ضمن آن به امارت قریش و مهاجرین رضایت داده و همه را بطور عموم، و انصار را خصوصا بر این امر ترغیب و تحریص نمود.
(1) ابو بکر نیز فرصت را غنیمت شمرده و گفت: عمر و ابو عبیده هر دو از شیوخ و بزرگان قریشند، با هر کدام که خواستید بیعت کنید.
در اینجا عمر و ابو عبیده باهم- خطاب به ابو بکر- گفتند: ما هرگز این کار را نخواهیم پذیرفت! دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنیم.
و بشیر بن سعد- همو که سیّد قبیله اوس و در مقابل همتایش سعد بن عباده از قبیله خزرج بود- برخاسته و گفت: من نیز سومین شما می باشم، پس چون اوسیان کردار رئیسشان را مشاهده نموده و از طرفی ادّعای رقیبشان سعد از قبیله خزرج را بر خلافت دریافته بودند همگی بسوی ابو بکر هجوم آورده و با او بیعت نمودند، و شدّت ازدحام برای بیعت بحدّی بود که سعد بن عباده در بستر بیماری به زحمت افتاده و گفت: مرا کشتید! عمر گفت: سعد را بکشید که خدا او را بکشد! با این سخن فرزند سعد، قیس به عمر حمله ور شد و ریشش را گرفته و گفت: ای پسر صُهاک حبشی بخدا سوگند که تو در صحنه نبرد ترسو و فراری بودی، و در جماعت و هنگام امن شیر شجاعی می شوی، اگر یک موی از بدن پدرم حرکتی کند هنوز بحال نخست بازنگشته صورتت
شکافته شود!
ص: 162
(1) ابو بکر به عمر گفت: آرام باش! آرام باش! که رفق و مدارا رساننده تر و بهتر است.
در اینجا سعد با سخن زشتی به عمر گفت: بخدا سوگند اگر مرا توان برخاستن بود بی شکّ همه شما صدای غرّش مرا چون شیر در کوچه ها می شنیدید و هر دوی شما را به همان قبیله ای که در میانشان خوار و ذلیل و تابع و حقیر بودید باز می گردانم! آیا به طائفه خزرج جرأت پیدا کرده اید؟! سپس به خزرجیان گفت: مرا از این محلّ فتنه خارج سازید! قبیله اش نیز وی را به خانه بردند، سپس ابو بکر فردی را نزد سعد فرستاد که:
همه بیعت کرده اند تو نیز بایستی بیعت کنی.
سعد گفت: بخدا سوگند که بیعت نخواهم کرد تا اینکه همه تیرهای کیسه ام را بکار بندم و نیزه ام را با خونهای شما رنگین سازم و تا دستهایم یاریم می کنند شمشیر بزنم، و با شما همراه خانواده و یارانم تا خون در رگهایمان جاری است می جنگم، و بخدا قسم که اگر تمام جنّ و انس بر من اجتماع کنند؛ هرگز با شما دو غاصب- تا روزی که قدم به پیشگاه پروردگار متعال گذارم و از حساب کارم آگاه گردم- بیعت نخواهم کرد.
وقتی این سخن بگوش عمر رسید گفت: لا جرم باید بیعت کند. بشیر بن سعد گفت:
او با این لجبازی و لجاجت دیگر بیعت نخواهد کرد هر چند که کشته شود، و مرگ او برابر است با کشته شدن تمام افراد قبیله
اوس و خزرج! بنا بر این او را بحال خودش واگذارید
ص: 163
که عدم بیعت او هیچ زیانی در بر نخواهد داشت. پس قول او را پذیرفته و سعد را بحال خود واگذاردند.
(1) و از آن روز دیگر سعد در نماز آنان حاضر نمی شد، و به قضا و داوری آنان عمل نمی کرد، و بمحض یافتن پشتوانه و یاوری به آنان حمله می کرد، و به همین منوال دوران خلافت ابو بکر را گذراند تا به ولایت عمر رسید، در این هنگام از شرّ عمر به هراس افتاده و رهسپار دیار شام شد، و در «حوران» در حالی که بیعت هیچ خلیفه ای را بر گرده نداشت وفات یافت.
و سبب مرگش تیری بود که شبانه به او اصابت کرد، و برخی از مردم گمان کردند که از جانب جنّیان به او تیر زدند، و گفته شده که محمّد بن مسلمه انصاری مباشر این سوء قصد بوده، و نیز مغیره بن شعبه و خالد بن ولید نیز متّهم به قتل او شده اند.
باری در سقیفه گروهی از انصار و مهاجرین با ابو بکر بیعت نمودند، در حالی که علی ابن ابی طالب- علیه السّلام- سرگرم تجهیز و تکفین رسول خدا- صلّی اللَّه علیه و آله- بود و چون از آن فارغ شد همراه جماعت مهاجر و انصار بر آن وجود گرامی نماز خواند و پس از آن رهسپار مسجد شده و جماعت بنی هاشم و زبیر بن عوّام پیرامون او نشستند، و بهمین ترتیب
بنی امیّه در کنار عثمان، و بنی زهره نیز کنار عبد الرّحمن بن عوف هر کدام در گوشه ای از مسجد جلوس نمودند، در این موقع ابو بکر همراه عمر و ابو عبیده جرّاح وارد
ص: 164
مسجد شده و گفتند: برای چه پراکنده نشسته اید؟! برخیزید و همه با ابو بکر بیعت کنید، همان طور که بقیّه بیعت کردند.
(1) پس عثمان و عبد الرّحمن بن عوف برخاسته و بیعت کردند، امّا علی بن ابی طالب علیه السّلام از جای برخاسته با بنی هاشم و زبیر بن عوام به خانه رفت.
عمر نیز با گروهی از اطرافیانش همچون اسید بن حضیر و سلمه بن سلامه به سوی منزل حضرت امیر علیه السّلام حرکت کرده و خطاب به ایشان گفتند: مانند بقیّه با ابو بکر بیعت کنید! زبیر از کوره در رفته و دست به شمشیر شد که عمر صدا زد که این ...... را بگیرید و شرّ او را از ما دفع کنید! سلمه بن سلامه پیش رفته و شمشیر را از دست زبیر گرفته و به عمر داد، و او نیز شمشیر را بزمین زده و شکست، سپس بنی هاشم را محاصره نمودند و همگی را در برابر ابو بکر حاضر کرده و گفتند: با ابو بکر بیعت کنید همان طور که همه بیعت نموده اند، و قسم بخدا که در صورت سرپیچی با شمشیر همه اتان را محاکمه خواهیم نمود! باری در اثر این سختگیری ها بنی هاشم یکی یکی پیش رفته و با
ابو بکر بیعت نمودند، و تنها علی بن أبی طالب خودداری نموده و فرمود: من از ابو بکر به این مقام شایسته ترم و شما بهتر است که با من بیعت کنید، مگر شما در مقابل انصار به قرابت پیامبر تمسّک نکرده و از همین راه اولویّت خودتان را نسبت به انصار ثابت نکرده، و آنان را مجاب
ص: 165
نساختید، و آنان نیز تسلیم شده و امر خلافت را امر مشروع شما دانستند و غاصبانه آن را از ما ستاندید؟! پس من نیز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج می کنم که من نسبت به رسول خدا در حال حیات و ممات از شماها مقرّب تر و نزدیکترم. من وصیّ و وزیر اویم، اسرار و علوم او نزد من به ودیعه گذاشته شده، من صدّیق اکبر و فاروق اعظم می باشم، من نخستین فردی هستم که به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله ایمان آورده و او را تصدیق نمودم، من در کارزار جهاد بیش از همه با مشرکان مبارزه کرده و سپر بلا شدم، من از همه به کتاب خدا و رسولش آگاهترم، من به دین خدا و عواقب امور اعلم و داناترم، زبان من گویاتر و دلم ثابت تر و قلبم از آرامش بیشتری برخوردار است، پس دیگر برای چه در مسأله خلافت با من منازعه می کنید؟! اگر از خدا می ترسید خودتان انصاف بدهید و با همان دلائل که انصار شما را سزاوارتر دیدند شما نیز مرا در نظر
بگیرید، و گر نه به ظلم و عدوانی که مرتکب می شوید معترف خواهید شد.
(1) عمر گفت: ای علی آیا مایلی که از قوم و عشیره ات پیروی کنی؟
حضرت فرمود: خودتان از عشیره و اهل بیتم استفسار کنید که پیروی من از ایشان به چه ترتیب است؟ پس گروهی از بنی هاشم که بیعت نموده بودند پیشدستی کرده و گفتند: قسم بخدا که این بیعت ما هیچ گونه سرمشقی برای بیعت علی بن ابی طالب نخواهد بود، و معاذ اللَّه که ما خود را در فضائلی چون هجرت و جهاد نیکو، و جایگاه او نزد رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مساوی و همتای او بدانیم!!
ص: 166
(1) عمر گفت: هرگز رهایت نخواهیم ساخت تا همچون دیگران یا با میل و رغبت، و یا از سر زور و اجبار با ابو بکر بیعت کنی! (1) حضرت فرمود: از سینه ای شیر می دوشی که تو را از آن سهمی است، و پافشاری امروزت برای بهره فردایت می باشد، بخدا قسم پس از این سخن یاوه هرگز کلامت را نخواهم پذیرفت، و با تو همنشین نشوم و بیعت نیز نکنم!.
ابو بکر گفت: ای ابو الحسن آرام بگیر، ما تو را به این کار مجبور نخواهیم کرد و ناخشنودت نسازیم. در اینجا ابو عبیده از جای برخاسته و به آن حضرت گفت: ای پسر عمو! ما هرگز قصد انکار مناقب تو- از قرابت و سابقه و علم گرفته تا نصرت و یاریت- را نداریم،
ولی علی جان تو جوان هستی- و امام علی علیه السّلام در آن وقت سی و سه سال داشت- و ابو بکر پیرمرد و فرد پر تجربه ای از میان قوم توست، و برای تحمّل سنگینی امر خلافت تواناتر است، بهتر است خلافت را به او تسلیم کنی، که دیگر کار گذشته، و اگر در آینده عمری برایت باقی ماند خلافت را به شما واگذار می کنند، و در آن روز هیچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد، چرا که تو شایسته و لایق آن هستی، و نباید آتش فتنه را شعله ور سازی، زیرا تو خود از مکنون قلب اکثر مردم خبر داری [که با تو همراه نیستند]!.
آن حضرت فرمود: ای گروه مهاجر و انصار، از خدا پروا کنید! از خدا پروا کنید!
ص: 167
سفارش پیامبرتان را در مورد من فراموش نکنید، و سلطه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را از خانه و محلّ خود به منازل و قعر خانه هایتان بیرون مسازید، و اهل حقّ را از حقّ و جایگاهی که میان مردم دارند دفع مکنید! (1) بخدا سوگند که خداوند حکمی را تعیین نموده، و پیغمبر او داناتر است، و شما خود به این امر واقفید که ما اهل بیت به تصدّی امر خلافت از شما سزاوارتریم، آیا عالم به کتاب خدا و فقیه در دین او، و خلاصه وارد به امور رعیّت در میان شما است؟!! بخدا قسم که فقط در میان ماست نه شما، پس، از هوی و
هوس پیروی مکنید که در این صورت بیش از پیش از حقیقت دور گشته، و گذشته خود را با بدی جدیدتان تباه خواهید ساخت.
بشیر بن سعید؛ همو که زمینه خلافت را برای ابو بکر فراهم ساخته بود با گروهی از انصار گفتند: ای ابو الحسن چنانچه این سخنان تو را انصار قبل از بیعت با ابو بکر شنیده بودند هیچ کس در گفته تو اختلاف نمی کرد.
حضرت فرمود: ای مردم! آیا سزاوار بود که من جنازه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را بر زمین گذاشته و بدون توجّه به تجهیز و تکفین و دفن او می آمدم و بر سر خلافت منازعه می کردم؟! بخدا قسم که هیچ فکر نمی کردم کسی خود را برای خلافت عنوان کند و در آن با ما اهل البیت منازعه نموده و کار شما را انجام دهد، زیرا رسول خدا در روز عید غدیر خم برای هیچ کس جای عذر و بهانه و حرفی باقی نگذاشت، پس شما را قسم می دهم به
ص: 168
خداوند که هر کس در روز غدیر حضور داشته و این فرمایش پیامبر:
من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه
- تا آخر را را شنیده است از جایش برخاسته و هم اکنون شهادت دهد.
(1) زید بن ارقم گوید: از میان آنان دوازده نفر از بدریّون برخاسته و گواهی دادند، و من نیز از کسانی بودم که آن حدیث را از پیامبر شنیده بودم ولی آن روز کتمان نمودم، و بهمین جهت به نفرین علی
بن ابی طالب دو چشمم نابینا گشت.
باری در آن جلسه اختلاف بالا گرفت و صداها بلند شد، و عمر از اینکه مردم به علی تمایل پیدا کنند به هراس افتاده و مجلس را بهم ریخته و همه را پراکنده نموده و گفت:
تنها خداست که دلها را بر می گرداند، ای ابو الحسن تو پیوسته با نظر مردم مخالفت می کنی.
پس همه در آن روز پراکنده شده و از آن مجلس خارج شدند.
ص: 169
(1) 37- از أبان بن تغلب نقل شده که به امام صادق علیه السّلام عرض کرد: فدایت شوم، از اصحاب رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله آیا کسی با عمل أبو بکر و نشستن او در مسند خلافت مخالفت نمود و او را انکار کرد؟ فرمود: آری، دوازده نفر از صحابه با او مخالفت کردند، از مهاجرین:
خالد بن سعید بن العاص «1»، که از بنی امیّه بود، و سلمان فارسی، و أبو ذر غفاری، و مقداد ابن اسود، و عمّار بن یاسر، و بریده اسلمی، و از انصار: أبو الهیثم بن التّیّهان، و سهل و عثمان پسران حنیف، و خزیمه بن ثابت ذو الشّهادتین، و ابیّ بن کعب، و أبو أیّوب انصاریّ.
باری جریان مخالفت آنان بدین شرح بود که وقتی ابو بکر از منبر پیامبر بالا رفت، اینان با یک دیگر مشورت کرده و گفتند: «او را از منبر رسول خدا پائین آوریم»، و برخی شان گفتند: «ممکن است این کار عاقبت سوء و نتیجه خطرناکی داشته و
خود را
ص: 170
بزحمت اندازید، خداوند می فرماید: «خود را با دست خویش به هلاکت میفکنید- بقره: 195» بهتر این است که همگی نزد امیر المؤمنین رفته و با او مشورت کنیم و رأی و نظر او را بپذیریم.
پس همگی بعد از پذیرش این نظر به خدمت امام علی علیه السّلام رسیده و گفتند: ای امیر المؤمنین چگونه حقّی را که تو سزاوارتر به آن بودی رها کردی؟ زیرا ما خود از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که فرمود: «علی با حقّ است و حقّ همراه علی است، و او پیوسته با حقّ سیر می کند؛ به هر سویی که میل کند». ما می خواستیم به مجلس ابو بکر رفته و او را از منبر رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به پایین کشیم، ولی نزد شما آمدیم تا ببینیم شما چه می فرمایید.
(1) حضرت امیر علیه السّلام فرمود: بخدا سوگند که اگر این کار را کرده بودید راهی جز جنگ نداشتید، حال اینکه شما در تعداد و جمعیت همچون نمک در غذا، و از نظر دوام مانند سرمه چشم هستید، و قسم بخدا که اگر چنین نموده بودید دیگر آنان برای من جای هیچ حرفی باقی نگذاشته و با شمشیرهای برهنه و آماده جنگ نزد من آمده و می گفتند: یا بیعت کن یا تن به مرگ بسپار! و دیگر من هیچ چاره ای جز تسلیم و موافقت نداشتم.
و این باز می گردد به نصیحت پیامبر- پیش از وفات- به من
که: «این امّت در آینده با تو حیله و غدر نموده و سفارش مرا در باره ات زیر پا می نهند، و این را بدان که تو نسبت به من چون هارونی نسبت به موسی، و پس از من؛ امّت هدایت شده در مثل مانند هارون
ص: 171
و شیعیان او، و امّت گمراه نیز همچون سامری و اتباع او خواهند بود»، (1) عرض کردم: برای آن روز چه سفارشی به من دارید؟ فرمود: اگر یار و یاوری یافتی جهاد کن، و در غیر این صورت دست بردار و خون خود مریز تا در نهایت مظلومانه نزد من آیی. من نیز پس از وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله سرگرم غسل و تکفین شدم تا اینکه کار تمام شد، و در جریان اختلاف امّت بر خود عهد و پیمان بستم تا زمانی که قرآن را جمع آوری نکردم بهیچ وجهی عباء بر دوش نگیرم و همین کردم، سپس دست فاطمه و حسن و حسین را گرفته به درب منازل اصحاب بدر و خوش سابقه برده و در باره حقّم آنان را قسم دادم و ایشان را دعوت به یاریم نمودم، ولی هیچ کس جوابم نداد مگر چهار نفر:
سلمان، و عمّار، و ابو ذرّ، و مقداد، و من با بقیّه خانواده ام نیز مراوده نمودم ولی آنان تنها مرا دعوت به سکوت نمودند، زیرا از کینه این مردم نسبت به خدا و رسول و خانواده پیامبر اکرم با خبر بودند. پس راه این است که
همگی نزد ابو بکر رفته و آنچه از من در باره فرمایش پیامبرتان شنیدید باز گویید که این کار موجب تأکید بیشتر حجّت، و قطع عذر رساتر، و آنان را هنگام ورود به پیامبر از آن حضرت دورتر می سازد.
ص: 172
(1) پس آن گروه با شنیدن فرمایشات امیر المؤمنین علیه السّلام به سوی مسجد رفته و اطراف منبر حلقه زدند، و آن روز جمعه بود، و وقتی ابو بکر به بالای منبر رفت مهاجرین به انصار تعارف به آغاز سخن نمودند، ولی انصار گفتند: اولویّت با شماست، همچنان که خداوند در این آیه شما را مقدّم داشته که: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ- التّوبه: 117.
ابان از امام صادق علیه السّلام پرسید: ای زاده رسول خدا! مردم این آیه را این گونه قراءت می کنند: لَقَدْ تابَ اللَّهُ «عَلَی النَّبِیِّ» و المهاجرین و الأنصار. امام فرمود: وای بحالشان! [با این قراءت ] چه گناهی برای پیامبر بود که خداوند توبه آن حضرت را بپذیرد؟! بلکه پذیرش توبه از جانب خداوند بوسیله پیامبر بر امّت بود.
و نقل شده که آن گروه زمان وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله غایب بودند، و هنگامی سر رسیدند که ابو بکر خلیفه شده بود، و ایشان در آن روزگار از سرشناسان مسجد النّبیّ بودند.
(1) پس خالد بن سعید برخاسته و ابتداء به سخن نموده و گفت: ای ابو بکر از خدا بترس،
ص: 173
تو خود می دانی درست شود که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله آن زمان که بنی قریظه شکست خوردند، و ما همگی خدمت پیامبر بودیم، و علی بن ابی طالب در آن جنگ بسیاری از شجاعان و دلیران دشمن را به هلاکت رسانید، و رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله در همان روز فرمود: (1) یا گروه مهاجر و انصار! من شما را سفارشی می کنم که باید در حفظ آن مراقبت نمایید. آگاه باشید که علی بن أبی طالب پس از من امیر و خلیفه بر شماست، و خدای متعال مرا به این امر سفارش فرموده، و این را بدانید که اگر این وصیّتم را پشت گوش انداخته و در یاری و همراهیش کوتاهی نمایید، در احکام الهی دچار اختلاف و تشتّت شده و امور دینتان متزلزل و مختل خواهد گشت، و افراد بد و شرور بر شما حاکم خواهند شد، و این را بدانید که پس از من تنها اهل بیت من وارث و جانشینان امر من می باشند، و آنان به امور مردم از همه عارف ترند. خداوندا! هر که از آنان اطاعت و پیروی نموده و سفارش مرا در باره اشان رعایت کردند با من محشور فرما، و او را از همنشینی من که موجب درک نور آخرت است بهره مند ساز! خداوندا! هر که آن حقوق را ضایع نماید او را از بهشتی که وسعتش همچون آسمانها و زمین است محروم نما! عمر بن خطّاب گفت: ساکت شو خالد! تو نه
در خور مشورتی و نه صلاحیّت رأی و نظر داری!
ص: 174
(1) خالد گفت: خودت ساکت شو! زیرا تو از زبان دیگری سخن می گویی، و بخدا سوگند که قبیله قریش نیک می داند که تو میانشان در حسب از همه پست تر، و در منصب پایین تر، و در قدر و منزلت کمتر، و از همه بی نام و نشان تر، و به خدا و رسولش بی نیازتر، و در میدان کارزار ترسوتری، و در انفاق بخیلی، و ذاتا لئیمی، و در میان قریش عاری از هر فخر و مباهاتی، و در روز جنگ هیچ نامی از تو نیست، و تو در این قضیّه مصداق واقعی شیطانی «آنگاه که به آدمی گفت: کافر شو، و چون کافر شد، گفت: من از تو بیزارم، من از خدای، پروردگار جهانیان، می ترسیم. پس سرانجام آن دو این شد که هر دو جاودانه در آتش باشند، و این است کیفر ستمکاران- حشر: 16- 17». با سخنان او عمر مجاب و مأیوس از رحمت الهی شده و عمرو بن سعید بجای خود نشست.
(2) سپس سلمان فارسی برخاسته و به زبان فارسی گفت: «کردید و نکردید»- و او پیشتر نیز از این بیعت سرباز زده و بهمان جهت مورد ضرب و شتم واقع شده بود- ای ابو بکر هنگام پیشامدهای مجهول به چه کسی تکیه خواهی کرد، و چون از جواب پرسشی درمانده شوی به که پناه می بری، و در تقدّم بر کسی که از تو داناتر و به پیامبر
نزدیکتر، و به تأویل قرآن و سنّت پیامبر عالم تر است چه عذر و بهانه ای داری؟! همو که
ص: 175
پیامبر در زمان حیات خود او را مقدّم داشته، و پیش از رحلت به رعایت حقّ او توصیه فرموده بود، حال اینکه شما آن فرمایش را پشت گوش انداخته و سفارشش را ترک نموده و آن پیمان را نقض کردید، و نیز دستور آن حضرت را در اطاعت از فرماندهی اسامه بن- زید سرپیچی کردید، و این فرمایش پیامبر بخاطر این بود که از این گونه اعمال جلوگیری فرموده و تخلّف شما را از فرمانش روشن و ثابت نماید، و زودا که همه چیز بر تو روشن گردد، آن روز که بار معاصی بر دوشت سنگینی نموده و روانه قبرت شوی، و هر آنچه مرتکب شده را با خود به زیر خاک ببری، پس بهتر است که هر چه زودتر به راه حقّ بازگشته، و از خطای بزرگی که نموده ای به درگاه خداوند توبه نمایی، که این کار در روز تنهاییت در گور، روزی که یارانت از تو دست می کشند نجات بخش تر است، و با اینکه تو نیز مانند ما شنیده ای و همچون ما دیده ای، ولی با این حال این شنیده ها و دیده ها تو را از کاری که می کنی باز نداشت، امری که در قیام تو به آن هیچ فایده ای برای اسلام و مسلمین نیاورد، از خدا بترس! از خدا بترس! و بفکر خود باش! که هر آن کس دیگری را [از کاری
که می کند] ترساند؛ راه عذر را بر او بسته است، پس از آن اشخاصی مباش که به خدا و حقّ پشت کرده و استکبار نمودند.
ص: 176
(1) (3) سپس ابو ذر- خدایش رحمت کناد- بپاخواسته و گفت: ای گروه قریش! شخص دوری را به خلافت نشانده و قرابت پیامبر را ترک نمودید، بخدا سوگند که جماعتی از خلق عرب بخاطر همین کار از دین اسلام خارج شده و در این دین دچار تردید خواهند شد، و اگر خلافت را در اهل بیت پیامبرتان قرار داده بودید هرگز نزاعی رخ نمی داد، بخدا قسم که این امر به مغلوب رسید، و با این کار دیگر هر کسی به خلافت طمع ورزیده و چشمهای مردم متوجّه آن گشته، و برای رسیدن به آن خونهای بسیاری ریخته خواهد شد.- [امام صادق علیه السّلام فرمود:] سخن ابو ذر صحیح بود و همان شد که او پیش بینی می کرد- سپس ابو ذر رضی اللَّه عنه ادامه داد: بی شک شما و مردم صالح می دانند که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله خود فرمود: «خلافت پس از من از آن علیّ بن ابی طالب، و پس از او متعلّق به دو فرزند او حسن و حسین، سپس به فرزندان مطهّر نسل من می رسد»، ولی شما فرمایش پیامبرتان را پشت سر انداخته و پیمانی که با شما بسته بود به فراموشی سپردید، و سر به دنیای فانی سپرده، و آخرت باقی را از یاد بردید، همان آخرتی که
طراوتش پایدار، و نعمتهایش پاینده، و اهلش بی اندوه، و ساکنانش مرگ ندارند، و شما به زندگی چند روزه حقیر زایل شدنی دلبستگی پیدا کرده و بسنده نمودید. و مانند امّتهای پیشین پس از رحلت پیامبرتان کافر شده و عهد و سفارش وی را فراموش نموده و گرفتار تغییر و تبدیل و اختلاف شدید،
ص: 177
و البتّه بزودی نتیجه بد کارتان را دیده؛ و جزای اعمال ناشایست خود را دریافت نمائید، و خداوند بر هیچ بنده ای ستمکار نیست.
(1) (4) سپس مقداد بن اسود رضی اللَّه عنه برخاسته و گفت: ای أبو بکر از ستم و تجاوز دست بردار و از خدا بترس، و از این کار توبه کرده و در خانه ات بنشین و بر خطا و ستم خود گریه نما، و کار خلافت را به صاحب اصلی آن- که از تو به آن سزاوارتر است- واگذار، تو خود از بیعتی که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله برای علیّ از تو و ما و از سایر امّت گرفته باخبری، تو را ملزم ساخت تا از اسامه بن زید- که از موالی او بود- اطاعت نموده و در زیر پرچم او مانند دیگران به سوی مقصد حرکت کنی، و با این عمل آن رسول گرامی اشارت نمود که امر خلافت هیچ نسبتی به تو ندارد، و نیز تو و همکارت ابن خطّاب را در غزوه ذات- السّلاسل به لشکر عمرو بن عاصی ملحق ساخت که مرکز نفاق و خلاف و عدوات بود،
همو که خداوند در قرآن در باره اش این آیه را بر پیامبر نازل فرمود که: «همانا دشمن تو همو بی نسل و دنباله است» إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ، و در این شأن نزول هیچ اختلافی میان أهل علم نیست، بنا بر این عمرو بن عاص در آن جنگ رئیس و أمیر همه شماها قرار داشته و شما نیز در تحت امر و ریاست او واقع شدید. و این او بود که حراست و حفظ لشکر را به عهده شما واگذاشت. پس حراست لشکر؛ آنهم از جانب عمرو بن عاص کجا
ص: 178
و مرتبه خلافت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله کجا؟! ای ابا بکر از خدا بترس، و این جامه از تن بیرون نما، زیرا این عمل به نفع دنیا و آخرت تو است، و فریب دنیا و وساوس جماعت قریش تو را به تباهی سوق ندهد، و این را بدان که بزودی زندگی دنیا سپری گشته و مرجع و مصیر تو به حضرت متعال است و همان جا تو را به سزای اعمال و کارهایت برساند. و تو خود به یقین میدانی که علیّ بن أبی طالب شایسته تر به خلافت پس از پیامبر است، پس کار را به او واگذار، که این عمل به حفظ شرافت و احترامت نزدیکتر، و در سبکی دوشت از بار گناه شایسته تر است! بخدا سوگند که در خیرخواهی و نصیحت تو کوتاهی نکردم، پس آن را بپذیر که همه کارها به سوی خداوند بازگردانده
می شود.
(1) (5) بعد از او بریده اسلمی از جای برخاسته و گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ! این چه ضرر و صدمه ای است که از باطل به حقّ رسیده! ای أبو بکر آیا گذشته را فراموش نموده یا خود را به نسیان زده ای؟! یا خواهش نفس تو وسیله خدعه و فریبت شده، و امور باطله را در خاطرت جلوه گر ساخته است؟!. آیا یادت نمی آید که رسول خدا در زمان حیاتش ما را فرمود: علیّ بن ابی طالب را به لقب أمیر المؤمنین بخوانید؟ و نیز این فرمایش آن حضرت در موارد بسیار که: «علیّ؛ أمیر- المؤمنین و قاتل ناکثین و مشرکین و قاسطین و مارقین است»؟. پس از خدا بترس و به داد خود برس پیش از آنکه این
ص: 179
فرصت از تو فوت شود، و خود را از معرض هلاکت و ضلالت رها ساز، و کار خلافت را به أهل آن واگذار، و در غصب حقوق دیگران پافشاری مکن، و حال که توان داری از این راه بازگرد، و این را بدان که من خالصانه تو را نصیحت نموده و به راه سعادت و نجات راهنمایی کردم، پس هرگز پشتیبان مجرمان و بدکاران مباش.
(1) (6) سپس عمّار بن یاسر برخاسته و گفت: ای معشر قریش و ای جماعت مسلمان! اگر نمی دانید پس بدانید که أهل بیت پیامبرتان به کار خلافت سزاوارتر و به ارث او شایسته تر و به امور دین شما از همه مقدّم تر می باشند، و
آنان امین و حافظ حقوق أهل ایمان و خیرخواه مؤمنین هستند. پس او (أبو بکر) را امر کنید که حقّ را به أهل آن واگذارد پیش از آنکه اجتماع شما پریشان و مضطرب شده و تفرّق و اختلاف در میانتان پدیدار گشته و کارهای زندگیتان رو به سستی و ضعف گراید، و میانتان فتنه و آشوب عظیم شده، و با هم نسازید و اختلاف کنید، و دشمنان در شما به طمع افتند (دست تعدّی گشوده و نه تو و نه هیچ کس را بر مسند خلافت نگذارند)، شما نیک می دانید که بنی هاشم به امر خلافت از همه شما سزاوارترند، و خصوصا علیّ که از همه به پیامبر نزدیکتر، و همو ولی و سرپرست شما به عهد خدا و رسول است، و تفاوت مقام او با شما روشن است، و شما به حقیقت آن مکرّرا رسیده اید، مانند: بستن و سدّ تمام دربهای منازل أصحاب به مسجد بود که تنها درب علیّ از این دستور مستثنی شد، و نیز موضوع تزویج دخت گرامی پیامبر فاطمه بود
ص: 180
که جز علیّ همه خواستگاران را جواب فرمود، و نیز این فرمایش رسول خدا که: «من شهر علم و دانشم و علیّ باب و در آن است، پس هر کس که خواهان علم و حکمت من است باید که از دروازه آن شهر که علیّ است درآید»، و این را بدانید که همه شما در هنگام مواجهه با مشکلات احکام دین نیازمند مراجعه به
او هستید، ولی او هیچ گونه نیاز و احتیاجی به شما ندارد. و سابقه درخشان و نیک آن حضرت نیز نزد همه شما روشن و معلوم است و کسی را چنین مقامی نیست. پس برای چه از وی دست کشیده و به سوی دیگران تمایل و توجّه نموده، حقّ او را غصب کردید و حیات بی بقای دنیا را بر نعیم باقی و دائم آخرت اختیار کردید، «ستمکاران را بد بدلی [به جای خداوند] است- کهف: 50»، پس آنچه را که خداوند برای وی قرار داده به او بدهید، و مبادا از او پشت کرده و بر گردید، و به پاشنه های خویش (کنایه از بازگشت به دوران جاهلیّت یعنی پیش از اسلام) بر مگردید که زیانکار می گردید!!.
(1) (7) پس از او ابیّ بن کعب برخاسته و گفت: ای أبو بکر! حقّی را که خداوند برای غیر تو قرار داده انکار مکن، و پیش از دیگران با فرمایش و وصیّت رسول خدا در باره وصیّ و برگزیده او مخالفت منما و اعراض مکن، و حقّ را به أهل آن باز گردان تا سالم بمانی، و در گمراهی و ضلالت خود پافشاری مکن تا پشیمان گردی، و سریعا از کرده خود توبه نما تا بار گناهت سبک گردد، و خود را به این امری که خدا برایت قرار نداده مخصوص مگردان
ص: 181
که گرفتار عقاب عمل خود گردی، و این را بدان که بزودی از این حالی که داری جدا گشته و
به سوی پروردگارت خواهی شتافت، و از آنچه کرده ای بازپرسی خواهی شد! و خداوند بر هیچ بنده ای ستمکار نیست.
(1) (8) سپس خزیمه بن ثابت- معروف به ذو الشّهادتین- گفت: ای مردم! آیا شما می دانید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شهادت و گواهی مرا بجای دو نفر از أهل ایمان قبول می نمود؟
گفتند: آری. گفت: پس بدانید که من شهادت می دهم که خود از زبان رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که می فرمود: «أهل بیت من میان حقّ و باطل را جدا می سازند، و آنان ائمّه و پیشوای شمایند که باید به ایشان اقتدا شود»، آنچه واجب و لازم بود گفتم، و بر پیام بر جز ابلاغ و رساندن آشکار پیام نیست.
(2) (9) سپس أبو الهیثم بن تیّهان بپاخواسته و گفت: ای أبو بکر و من نیز شهادت می دهم که پیامبرمان محمّد صلّی اللَّه علیه و آله چون علیّ را در غدیر خمّ به مردم معرّفی فرمود؛ گروهی از انصار گفتند: منظور پیامبر از این کار فقط برای خلافت بوده و برخی دیگر گفتند: منظور پیامبر این بوده که پس از وی علیّ عهده دار موالی (بردگان آزادشده) او باشد، و در این باب بحث بالا گرفت، تا اینکه ما مردانی از خودمان را نزد رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرستادیم تا منظور ایشان را بپرسد، پس فرمود: به ایشان بگویید: «علیّ سرپرست همه أهل ایمان پس از من است،
ص: 182
و او خیرخواه ترین
مردم برای امّت من است»، این بود تمام آنچه من شاهد و گواه آن بودم، پس هر که می خواهد ایمان بیاورد و هر که خواهد انکار نماید، همانا روز جدایی- یا داوری- وعده گاه است!! (1) (10) سپس سهل بن حنیف رضی اللَّه عنه پس از حمد و ثنای خداوند و صلوات بر محمّد و آلش گفت: ای معشر قریش گواه باشید که من شهادت می دهم که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را در این مسجد دیدم که دست علیّ را گرفته و چون به نزدیک أصحاب رسید فرمود: ای مردم، این علیّ؛ پس از من امام و پیشوای شما است، و در حیات و مرگ وصیّ و جانشین من است، و پس از مرگ؛ اداکننده بدهکاریهای من؛ و برآورنده وعده هایم می باشد، و همو است نخستین فرد که در کنار حوض با من مصافحه خواهد کرد، پس خوشا بحال کسی که او را پیروی نموده و یاریش کند، و وای بر کسی که از او تخلّف نموده و وی را تنها گذارد.
(2) (11) و همراه او برادرش عثمان بن حنیف بپا خاسته و گفت: «از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدیم که می فرمود: أهل بیت من ستارگان أهل زمینند، پس بر ایشان سبقت مجوئید و آنان را مقدّم بدارید، و پس من تنها ایشان اولیای شمایند، در این لحظه مردی بپا خاسته گفت: ای رسول خدا، أهل بیت شما کیانند، فرمود: أهل بیت من؛ علیّ و پاکان از فرزندان اویند» و با این کلام؛ آن حضرت همه چیز را روشن نمود
ص: 183
پس ای أبو بکر تو أوّل کافر به این کلام مباش، «به خدای و پیامبر خیانت مکنید و در امانتهای خود خیانت مورزید در حالی که می دانید [خیانت می کنید].
(1) (12) سپس أبو أیّوب انصاری برخاسته و گفت: ای بندگان خدا، در رعایت حقّ اهل بیت پیامبرتان از غضب خداوند بپرهیزید، و حقّی را که خداوند بر ایشان قرار داده بخودشان واگذارید، شما نیز همچون دیگر برادرهایمان همه آن سخنان که دیگران از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در مجالس متعدّد و مکانهای مختلف استماع نمودند شنیدید، و نیز بارها شنیده اید که آن حضرت می فرمود: «اهل بیت من پیشوا و امامان شما پس از من می باشند» و نیز ضمن اشاره به علیّ بن ابی طالب می فرمود: «این فرد امیر نیکوکاران و قاتل کافران است، هر که تنهایش گذارد مخذول است، و آنکه یاریش نماید منصور می باشد»، بنا بر این از این ظلمی که بدو روا داشته اید به درگاه خداوند توبه نمایید که همو بسیار توبه پذیر و رحیم است، و از او پشت نکرده و بر نگردید و اعراض مکنید.
حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: [از شنیدن این گواهی و شهادات ] أبو بکر بسیار مضطرّ و متحیّر گردید و مجاب شده و گفت: من والی شما شدم در صورتی که از شما برتر و بهتر نیستم! مرا رها کنید! مرا رها کنید!! عمر به او گفت: ای عاجز از کلام از منبر بزیر آی! تو وقتی در برابر سخنان قرشیان تاب نمی آوری
ص: 184
چگونه خود را بر این مقام برقرار نمودی؟! بخدا سوگند قصد داشتم تو را از این مقام خلع نموده و سالم مولا ابی حذیفه را بجایت نصب نمایم!! (1) سپس أبو بکر از منبر بزیر آمده و همراه عمر به سمت منزل رفته و تا سه روز هیچ کس به مسجد النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله نیامد. چون روز چهارم شد ابتدا خالد بن ولید با هزار تن به خانه او شتافته و گفت: این چه جلوس و نشستنی است! بخدا سوگند، بنی هاشم در باره خلافت به طمع افتاده اند! و در پی او سالم مولا حذیفه با هزار نفر و سپس معاذ بن جبل با هزار نفر آمدند تا کم کم تعدادشان به چهار هزار نفر رسید، و همه به سرکردگی عمر با شمشیرهای برهنه بسوی مسجد النّبیّ حرکت کرده تا بدان جا رسیدند، عمر رو به طرفداران علیّ علیه السّلام کرده و گفت: ای یاران علیّ، بخدا سوگند اگر یکی از شما مانند روز گذشته از جای برخاسته و سخنی بگوید سخت مجازاتش می کنیم. (او را می کشیم) پس خالد بن سعید بن عاص برخاسته و گفت: ای پسر صُهاک حبشیّه، آیا به شمشیرهای خودمان تهدیدمان می کنید یا به جمعیت خود ما را می ترسانید؟ بخدا سوگند شمشیرهای ما از شما تیزتر، و تعدادمان از شما انبوهتر، و هر چند کمتر باشیم ولی حجّت خدا در میان ما است، بخدا اگر اطاعت خدا و رسول و امامم را واجب نمی شمردم، الحال
ص: 185
شمشیر از غلاف کشیده و در راه خدا با شما تا آنجا به جهاد می پرداختم که امتحان عذر خود را ظاهر می کردم.
(1) امیر المؤمنین علیه السّلام به او گفت: ای خالد بنشین، که خداوند بر مقام تو واقف بود و تلاش تو در نزد آن حضرت مشکور و مورد تقدیر است! او نیز نشست و متعاقب او سلمان فارسی رضی اللَّه عنه برخاسته گفت: اللَّه اکبر! اللَّه اکبر! بخدا سوگند که من با همین دو گوشم از زبان مبارک رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم- و در صورت خلاف دو گوشم کر باد- که می فرمود:
«روزی بیاید که برادر و پسر عموی من علیّ با جمعی از یارانش در مسجد بنشینند، که ناگاه تعدادی از سگان اهل دوزخ بر آنان یورش آورده و قصد جان او و یارانش را کنند»، من هیچ شکّ ندارم شما همانهایید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود!! در اینجا عمر خواست به او حمله کند که حضرت علیّ علیه السّلام او را از لباس گرفته و بر زمین زد، سپس گفت: ای پسر صُهاک حبشیّه، اگر تقدیر الهی و عهد رسول او با من نبود همین الآن بتو می فهماندم که کدام یک از ما دو نفر ضعیف تر و بی یاورتر است.
سپس حضرت امیر علیه السّلام روی به یارانش نموده و فرمود: به خانه هایتان باز گردید، خدا رحمتتان کند، که بخدا سوگند هرگز به این مسجد داخل نشدم مگر به همان شیوه که
دو برادر من موسی و هارون داخل آن شهر شدند در حالی که اصحاب آن دو بزرگوار گفتند:
ص: 186
«تو با خدایت بروید و بجنگید و ما همین جا نشسته منتظریم- مائده: 24». سپس فرمود:
بخدا سوگند به مسجد جز برای نماز، یا زیارت پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله، یا حلّ مسائل قضائی، داخل نخواهم شد، زیرا بر حجّتی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله آن را بپای داشته جایز نیست که مردم را در حیرت وانهد.
(1) و از عبد اللَّه بن عبد الرّحمن نقل شده که گفت: سپس عمر [پس از ماجرای سقیفه ] با عزمی عزم در تمام کوچه و محلّات مدینه به راه افتاده و ندا می کرد: اهالی مدینه! آگاه باشید که با أبو بکر بیعت شده، پس هر چه زودتر برای بیعت با او بسویش آئید!. پس مردم از هر سوی آمده و بیعت نمودند، در این وقت عمر تمام افرادی که در خانه هاشان مخفی شده بودند را به مسجد احضار نموده و وادار به بیعت می کرد، تا اینکه چند روزی از این جریان گذشت با گروه زیادی به درب منزل علیّ علیه السّلام رفته و او را اجبار به خروج از منزل نمود، ولی آن حضرت خودداری فرمود. در این وقت عمر هیزم و آتش طلبیده و گفت:
قسم به آنکه جان عمر در دست اوست یا خارج می شود یا خانه را با هر چه در آنست به آتش کشم!. یکی از حاضرین
به او گفت: در آن خانه دخت گرامی پیامبر حضرت فاطمه و فرزندان پیامبر حسن و حسین و آثار رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله می باشد! و بیشتر مردم این کار را ناپسند و مکروه داشتند.
ص: 187
عمر چون انکار مردم را نسبت بکار خود دریافت، گفت: شما را چه شده، منظور من ترساندن بوده نه عمل کردن به آن. و علیّ بن ابی طالب فردی را نزد ایشان فرستاد که من سوگند خورده و عهد نموده ام تا اتمام جمع آوری قرآن عبا بر دوش نینداخته و از خانه بیرون نیایم، همان قرآنی که شما آن را ترک نموده و فریب دنیا و بازیهایش را خوردید.
(1) سپس حضرت فاطمه علیها السّلام به پشت درب آمده و فرمود: در تمام عمر خود هیچ قومی را نمی شناسم که بی وفاتر و بی عاطفه تر از شماها باشند، جنازه رسول خدا را نزد ما گذاشته و سرگرم کار خود و بدست آوردن خلافت شدید، نه مشورتی با ما نمودید و نه کمترین حقّی برای ما قائل شدید، گویا شما هیچ اطّلاعی از فرمایش پیامبر در روز غدیر خم نداشتید، بخدا سوگند در همان روز آنچنان امر ولایت را محکم ساخت که جای هر طمع و امیدی برای شما باقی نگذاشت، ولی شما آن را رعایت نکرده و هر رابطه ای را با پیامبرتان قطع نمودید، البتّه خداوند متعال میان ما و شما حاکم خواهد فرمود.
(2) 38- و در روایت سلیم بن قیس هلالی از سلمان
فارسیّ رضی اللَّه عنه آمده است که گفت:
به خدمت حضرت علیّ علیه السّلام رسیدم، و آن حضرت سرگرم غسل دادن پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بود- زیرا رسول خدا وصیّت فرموده بود که او را جز علیّ بن ابی طالب کسی غسل ندهد-،
ص: 188
و خود خبر داده بود که هنگام غسل او جسد مبارک به هر سمتی که بخواهد خود بر می گردد و علیّ پرسیده بود که هنگام غسل چه کسی مرا کمک می کند؟ و رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرموده بود: جبرئیل [تو را یاری خواهد کرد].
چون از کار غسل و تکفین فارغ شد، من و أبو ذرّ و مقداد و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را داخل نموده و ما وارد شدیم، در آنجا حضرت امیر جلو ایستاده و ما در پشت آن حضرت بر رسول خدا نماز خواندیم، و عائشه در گوشه اطاق نشسته و هیچ توجّهی بما نداشت گویا جبرئیل دیدگانش را پوشانده بود، سپس هر بار ده نفر از مهاجرین و ده نفر از انصار (بیست نفر بیست نفر) را داخل خانه می نمود، آنان نیز نماز خوانده و خارج می شدند، و به همین ترتیب همه جماعت مهاجر و انصار بر جنازه مطهّر نماز خواندند.
سلمان گوید: هنگام غسل جریان سقیفه را به گوش او رساندم و اینکه الحال أبو بکر بر منبر رسول خدا نشسته و مردم با او بیعت می نمایند.
حضرت علیّ علیه السّلام فرمود: ای سلمان، آیا دانستی اوّلین
نفر که در منبر پیامبر با أبو بکر بیعت نمود که بود؟ گفتم: نه، جز آنکه در سقیفه بنی ساعده أوّل کسی که با أبو بکر بیعت نمود
ص: 189
بشیر بن سعد و پس از او به ترتیب: أبو عبیده جرّاح، عمر بن خطّاب، سالم مولای ابی حذیفه [و معاذ بن جبل ].
فرمود: منظور من این نبود، آیا متوجّه شدی وقتی أبو بکر به منبر رفت اولین نفری که با او بیعت کرد چه کسی بود؟ گفتم: نه نفهمیدم، ولی به خاطر دارم که او پیرمردی عصا بدست بود که در پیشانی اثر سجده داشت و در حالی که لباسهای خود را جمع کرده بود از منبر بالا رفته و به حالت گریه گفت: خدا را شکر که مرا زنده نگه داشت تا اینکه تو را در این مکان دیدم، دست خود را بگشا تا با تو بیعت کنم، و با او بیعت نموده و از منبر پائین آمد و از مسجد خارج شد.
(1) حضرت امیر به من فرمود: ای سلمان نفهمیدی او که بود؟ گفتم: نه؛ ولی از لحن کلامش ناراحت شدم گویا از مرگ پیامبر خوشحال بود.
امام علیّ علیه السّلام فرمود: او ابلیس ملعون بود، پیامبر به من گفته بود که در روز غدیر خمّ که مرا به دستور خداوند به مقام خلافت نصب و تعیین فرموده، و در باره ام آنچه لازم بود به مردم گفت، و تبلیغ آن را از همه خواست، ابلیس و یارانش در آنجا
حاضر بوده به هم گفتند: این امّت پیوسته مورد هدایتند و از هر گمراهی محفوظند، و به همین جهت هیچ
ص: 190
راه نفوذی بدیشان نخواهیم داشت، چرا که امام و پناه پس از پیامبرشان را یافته اند.
ابلیس با شنیدن این سخنان سخت متأثّر و اندوهناک شد و رفت. و حبیبم به من گفته بود پس از وفاتم مردم در سقیفه بنی ساعده پس از مخاصمه و مذاکره با أبو بکر بیعت نموده سپس به سمت مسجد آمده و أوّل کسی که بر منبر با او بیعت کند ابلیس لعین است که؛ بصورت پیرمردی عصا بدست و شادان چنین و چنان گوید. سپس شیطان با سایر یارانش گرد آمده و پس از شادی بسیار روی به آنها نموده و گوید: فکر می کردید دیگر ما را به این جمعیّت راهی نیست، مرا چگونه دیدید، آری نفوذ من بدیشان از همان جا آغاز شد که فرمان خدا و رسول را زیر پا گذاشتند.
(1) سلمان گفت: چون شب شد حضرت امیر حضرت صدّیقه کبری را بر مرکبی سوار نموده و همراه حسن و حسین به خانه های اهل بدر از مهاجر و انصار رفته و ضمن یادآوری حقّ خود در خلافت؛ ایشان را به یاری خود خواند، ولی تنها چهل و چهار نفر جواب مثبت دادند، و به آنان دستور داد که صبح زود در حالی که سلاح بر کمر بسته و سرهاشان را تراشیده اند تا دم مرگ با او بیعت کنند، ولی جز چهار
نفر بر سر قرار نیامدند.
ص: 191
(1) به سلمان گفتم: آن چهار نفر که بودند؟ گفت: من و أبو ذرّ و مقداد و زبیر بن عوّام.
ولی حضرت امیر ناامید نشده و شب دوم نیز آنان را به خدا قسم داد، و باز آن قوم صبح فردا قرار گذاشتند، ولی هیچ کدام جز ما وفا نکرد، و به همین ترتیب در شب سوم و صبح سوم!! چون آن حضرت غدر و بی وفایی آن قوم را دید، در خانه نشسته و سرگرم جمع قرآن شد، و از خانه اش بیرون نیامد تا همه قرآن را جمع نمود، و آن را بر اساس نزول و ناسخ و منسوخ مرتّب نمود، در این حال أبو بکر دنبال او فرستاد که از منزل خارج شده و بیعت کن، و آن حضرت فرمود: من مشغول جمع قرآن می باشم و با خود عهد کرده ام تا پایان جمع آوری قرآن جز برای نماز سرگرم هیچ کاری نشوم.
باری آن حضرت تمام قرآن را در پارچه ای جمع نموده ممهور نمود. سپس سمت مسجد رفته و به جمع حاضر و أبو بکر با صدایی بلند فرمود: ای مردم، من از زمان فوت پیامبر پیوسته سرگرم دفن و کفن او، سپس مشغول جمع قرآن بودم تا اینکه تمام آن را در این پارچه گرد آوردم، و این را بدانید که همه آنچه خداوند بر رسول خود نازل فرمود در این قرآن جمع نمودم، و تمام آیات آن را رسول خدا بر من
قرائت نموده و تأویلش را بمن آموخته است.
گفتند: ما به آن هیچ نیازی نداریم، و نظیر آن نزد ما موجود است.
ص: 192
(1) سپس ولیّ خدا به خانه خود مراجعت نموده و این آیه را تلاوت می کرد: فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَبِئْسَ ما یَشْتَرُونَ!! در اینجا عمر به أبو بکر گفت: به دنبال علیّ بفرست تا بیعت کند، زیرا تا او بیعت نکند هیچ اعتباری به کار ما نیست، و در صورت بیعت از شرّ او ایمن خواهیم بود، او نیز فرستاده ای را روانه خانه آن حضرت ساخت که دعوت خلیفه پیامبر را اجابت کرده و نزد من حاضر شو.
امام متّقین فرمود: چه زود سخن و فرمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را فراموش ساختید! او و اطرافیانش بخوبی می دانند که خدا و رسول کسی را جز من خلیفه قرار ندادند! فرستاده تمام سخنان علیّ را به گوش ایشان رسانید، و برای بار دوم [به فرمان عمر] مأمور شد که به آن حضرت بگوید: دعوت امیر المؤمنین أبو بکر را اجابت کن. او نیز خبر را رسانید.
حضرت امیر علیه السّلام فرمود: سبحان اللَّه! بخدا قسم که زمان زیادی از فوت پیامبر نگذشته و هنوز این کلام رسول خدا در اذهان باقی است، و خود أبو بکر نیک می داند که لقب «امیر المؤمنین» مخصوص من است، و رسول خدا وی را با شش نفر دیگر امر فرمود که مرا به این عنوان خطاب کنند.
و او با رفیقش عمر چون منظور پیامبر را دریافتند گفتند:
آیا این دستور از جانب خدا و رسول او است؟ و فرمود: «آری، این حقّی از جانب خدا و رسول است که او: امیر المؤمنین، و سرور مسلمانان، و پرچمدار پیشانی سفیدان از وضو است،
ص: 193
خداوند علیّ را به روز قیامت بر صراط می نشاند که دوستانش را به بهشت داخل و دشمنانش را روانه دوزخ سازد».
(1) با شنیدن این سخنان آن فرستاده به سوی أبو بکر بازگشته و او را از تمام مطالب آگاه ساخت، و آن روز از وی دست کشیدند. چون شب شد وی فاطمه را بر مرکبی سوار نموده و تمام آنان را به یاری طلبید، و جز همان چهار نفری که قبلا گفتم هیچ یک به یاری آن حضرت نشتافت، و تنها ما بودیم که سرهامان را تراشیده و آماده جانفشانی و یاری آن حضرت شدیم.
و چون آن حضرت وضعیّت را در عدم یاری، و طرفداری و فرمانبری و بزرگداشت مردم نسبت به أبو بکر مشاهده فرمود، [صبورانه ] در خانه اش نشست.
عمر به أبو بکر گفت: چرا کسی را نمی فرستی تا علیّ را وادار به بیعت کنی؟ زیرا جز او و همان چهار نفر همه بیعت کرده اند!. و أبو بکر نسبت به عمر نرمتر و ملایمتر و ملاحظه کارتر بود، و عمر تند و خشن و ستمکارتر بود. أبو بکر گفت: چه کسی را برای این کار بفرستم؟
عمر گفت: قنفذ را به سویش بفرست!- و او
برده ای از آزادشدگان فتح مکّه بود که روحیه ای تند و خشن و ستمکار داشت و از افراد سرسخت قبیله بنی تیم بود-،
ص: 194
(1) پس او را همراه گروهی پی این کار فرستاد، او به در خانه علیّ علیه السّلام حاضر شد و اذن دخول خواست، ولی جواب ردّ شنید، آنان نیز این موضوع را در مسجد به اطّلاع أبو بکر و عمر و جمع حاضر رساندند، عمر گفت: بروید آنجا؛ خواه اجازه دهد و خواه ندهد بدون اجازه وارد شوید!!. آن جماعت نیز رهسپار بیت ولیّ خدا شده و اذن خواستند، در این هنگام حضرت صدّیقه کبری فرمود: ورود به خانه ام بر شما حرام و ممنوع باد! با شنیدن این کلام همراهان قنفذ باز گشته نزد عمر رسیده و گفتند: فاطمه ورود بی اجازه به منزلش را بر ما ممنوع و حرام نمود! با شنیدن این کلام عمر به خشم آمده و گفت: ما را با زنها چه کار؟! سپس به گروهی از اطرافیانش دستور داد تا مقداری هیزم برداشته و با او همراه شوند، تا در اطراف منزل علیّ علیه السّلام قرار دهند، و این در حالی بود که ولیّ خدا به همراه همسر و فرزندانش در خانه بود! سپس عمر با صدایی بلند خطاب به حضرت امیر گفت:
بخدا سوگند یا خارج شده و با خلیفه پیامبر بیعت می کنی، و یا خانه ات را آتش می زنم!.
سپس بازگشته و نزد أبو بکر نشست، در حالی که می ترسید نکند علیّ با
شمشیر از منزل خارج شود، زیرا با سختی و شدّت او نیک آشنا بود. سپس به قنفذ دستور داد که اگر خارج نشد بی اجازه او داخل شده و در صورت ممانعت خانه را به آتش بکشید.
قنفذ براه افتاده و با همراهانش بی اجازه به خانه ولیّ خدا یورش بردند، آن حضرت
ص: 195
خواست شمشیر کشد ولی مانعش شدند، و شمشیری از آنان گرفت تا دفاع کند ولی جمعیت او را محاصره کرده و شمشیرش را ستاندند، و از اطراف آن حضرت را محاصره نموده و ریسمانی سیاه بر گردن مبارکش انداختند، با مشاهده این وضع دردانه رسول خدا بی تاب شده و خواست که میان همسر و پسر عمویش و آنان حائل شده و مانع شود، که قنفذ ملعون تازیانه اش را به تندی بر بازوی مبارک صدّیقه طاهره فرود آورد!! اثر این ضربه تا دم وفات در بازوی آن حضرت همچون دمبل باقی بود. در این حال أبو بکر به قنفذ پیغام فرستاد که علیّ را نزد من بیاور، و اگر فاطمه ممانعت کرد او را بزنید و از نزد علیّ دورش سازید، با این پیغام کار بالا گرفت و قنفذ با شدّت عمل بالاتری وارد صحنه شد و در نهایت قساوت و شدّت دخت گرامی پیامبر را میان فشار درب و دیوار قرار داده و شدّت این کار بحدّی بود که پهلوی آن بانو شکست و بچّه داخل شکم سقط شد!! در اثر این عمل ددمنشانه آن بانوی گرامی تا آخر
عمر پیوسته زمین گیر و بستری شد تا اینکه به همین دلیل مظلومانه به شهادت رسید، صلوات اللَّه علیها.
(1) سپس آن حضرت را به مسجد کشیدند تا اینکه نزد أبو بکر رسیدند، در آن جمع عمر با شمشیر بالای سر أبو بکر ایستاده بود و همراه او خالد بن ولید و أبو عبیده جرّاح و سالم و مغیره بن شعبه و اسید بن حسین و بشیر بن سعد و الباقی آن مجمع در اطراف أبو بکر مسلّح شده نشسته بودند. حضرت علیّ علیه السّلام در حالی وارد مسجد شد که می فرمود: بخدا سوگند اگر شمشیرم در دستانم می بود خود درمی یافتید که هرگز بمن غالب نمی شدید،
ص: 196
و بخدا سوگند که من خود را در باب تلاش و کوشش در اتمام حجّت هیچ ملامت و سرزنشی نخواهم کرد زیرا در آن کوتاهی نکردم، اگر فقط چهل مرد با من همراهی و یاری می نمودند مسلّما این جماعت و گروهتان را بهم می زدم، پس لعنت خدا بر آن گروهی که با من بیعت نمود سپس مرا وانهاده و تنها گذاشت.
(1) عمر با لحنی بسیار تند به آن حضرت گفت: بیعت کن! فرمود: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفت: اگر بیعت نکنی تو را با خواری و ذلّت خواهیم کشت. فرمود: با این کار بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته اید. أبو بکر گفت: بنده خدا درست است، ولی برادر رسول خدا را قبول نداریم. فرمود: آیا شما منکر پیمان برادری میان
من و رسول خدا می باشید؟- و این کلام را سه بار تکرار فرمود- سپس رو به آن مجمع نموده و فرمود: ای گروه مهاجر و انصار! شما را به خدا قسم، مگر نشنیدید که در روز غدیر خمّ چنین و چنان گفت؟ و در غزوه تبوک چه گفت؟- آن ولیّ خدا از گفتن هیچ کلامی که پیامبر در شأن او در حضور امّت گفته بود دریغ نکرده و همه را تذکّر داد- و در پایان هر کدام همه تأیید کرده و می گفتند: آری بخدا درست است.
أبو بکر احساس خطر کرد که نکند تمام مردم یاریش نموده و از او دفاع کنند، بهمین خاطر شتابان گفت: آنچه گفتی همه ما با گوشهایمان شنیده و در دل ضبط نموده ایم، ولی خود شنیدم که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله پس از تمام اینها فرمود: ما اهل بیت را خداوند برگزید
ص: 197
و کرامت بخشید و برای ما آخرت را بر دنیا برگزید، و خداوند برای ما نخواست که نبوّت و خلافت را جمع نماید.
(1) حضرت علیّ علیه السّلام فرمود: آیا جز تو فرد دیگری از اصحاب این کلام را شنیده؟
عمر گفت: خلیفه رسول خدا راست گفت، ما نیز این سخن را از آن حضرت شنیدیم، و در پی او أبو عبیده و سالم مولا حذیفه و معاذ بن جبل نیز سخن أبو بکر را تصدیق نمودند.
حضرت امیر علیه السّلام فرمود: براستی همه شما به آن صحیفه ملعونه ای که در خانه
کعبه منعقد کرده و هم عهد شدید، که پس از رحلت پیامبر خلافت را از ما خانواده دور کنید.
أبو بکر گفت: از کجا این خبر بتو رسیده؟ آیا ما بتو گفتیم؟ حضرت خطاب به یارانش فرمود: ای زبیر و ای سلمان و تو ای مقداد همه شما را به خدا و حقیقت اسلام قسم می دهم آیا شما نشنیدید که رسول خدا این مطلب را بمن تذکّر داد که فلانی و فلانی- تا اینکه تمام آن پنج تن را نام برد- میان خود نامه ای نوشته و تعهّد نموده اند که پس از من با خلافت علیّ مخالفت کنند؟! همگی آن سه نفر گفتند: بخدا آری، همه این مطالب را ما نیز شنیدیم. و شخص شما پس از شنیدن این سخن رسول خدا عرض نمودی: پدر و مادرم به فدایت ای پیامبر خدا،
ص: 198
اگر این واقعه رخ داد من چه کنم؟ و پیامبر فرمود: اگر بر آنان یار و یاوری یافتی که با آنان جهاد نموده و ستیزه کن، و در غیر این صورت بیعت کرده و صبر کن، و خون خود را حفظ کن. حضرت علیّ علیه السّلام فرمود: بخدا سوگند اگر همان چهل نفری که با من بیعت نمودند نقض عهد نکرده بودند در راه خدا و برای رضای او بخوبی با شما جهاد می کردم، و بخدا سوگند که هیچ یک از نسل شما نمی توانست تا روز قیامت به خلافت دست یابد.
(1) سپس پیش از بیعت رو به قبر
رسول خدا نموده و فریاد بر آورد که: «ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ»!!.
سپس آنان دست آن حضرت را گرفته روی دست ابی بکر گذاشتند در حالی که دست خود را می کشید، و گفتند: بیعت کرد، بیعت کرد، و این صدا در مسجد پیچید که بیعت کرد! أبو الحسن بیعت کرد!! سپس به زبیر گفتند: حال بیعت کن! ولی او خودداری کرد، که ناگاه عمر و خالد و مغیره با تعدادی دیگر به او یورش برده و شمشیر را از دستش گرفته و به زمین زده و شکستند. زبیر به عمر که روی سینه اش نشسته بود گفت: ای پسر صُهاک حبشیّه! اگر شمشیرم در دستم بود از من می گریختی. سپس زبیر نیز بیعت کرد.
ص: 199
(1) سلمان گوید: سپس مرا گرفته و پا و گردنم را همچون کالا درهم پیچیده و محکم بستند گویی تمام اعضایم را درهم شکستند، و از سر اجبار؛ من نیز بیعت نمودم، سپس أبو ذرّ و مقداد نیز از سر اجبار بیعت نمودند، و جز علیّ و ما چهار نفر هیچ یک از امّت از سر اجبار بیعت نکرد.
در بین ما زبیر از همه تندتر سخن می گفت، پس از بیعت رو به عمر کرده و گفت:
ای پسر صُهاک اگر این آزادشده گان یاریت نکرده بودند و شمشیر بدستم بود هرگز بر من غالب نشده بودی، زیرا من از ترس و اضطراب تو باخبرم، و امروز اطراف خود جمعیتی را
می بینی و با تکیه بر قدرت آنان حمله می کنی.
و کلام میان آن دو بسختی بالا گرفت به سخنان زشت مبدّل گشت تا آنجا که أبو بکر میان آن دو را سازش داده و هر کدام دست از دیگری برداشت.
(2) سلیم بن قیس راوی خبر گوید: من به سلمان گفتم: آیا تو بی هیچ کلامی با أبو بکر بیعت نمودی؟ گفت: من پس از بیعت گفتم: پیوسته دنیا بر شما حرام باد! آیا می دانید چه بلائی سر خود آوردید؟ انجام دادید و خطا کردید، شما همچون امّتهای گذشته رفتار نموده
ص: 200
و پیروی تمایلات و شهوات نفسانی خود را کردید، و سنّت پیامبرتان را واگذاشته و خطا کردید، تا آنجا که مقام خلافت را از مرکز و اهل آن خارج ساختید. عمر به من گفت:
اکنون که هم تو و هم رفیقت بیعت نموده اید هر چه می خواهی بگو.
ص: 201
گفتم: من نیز شهادت می دهم که خود از رسول خدا شنیدم که می فرمود: بر تو و رفیقت که با او بیعت نمودم گناه و عذابی معادل گناه و عذاب تمام امّت تا روز قیامت خواهد بود.
مترجم گوید: در این قسمت سخنانی از سلمان و زبیر و أبو ذرّ با عمر نقل شده که به جهت خارج بودن از موضوع احتجاج از ترجمه و توضیح آن صرف نظر شد.
ص: 202
(1) 39- از حضرت صادق علیه السّلام نقل است که فرمود: وقتی که امیر المؤمنین را از خانه بیرون کشیدند، در پی او حضرت زهرا بیرون آمد، و تمام زنان بنی هاشم با او همراه شده تا اینکه به نزدیکی قبر پدر خود رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله رسید به جماعت داخل مسجد گفت:
دست از سر پسر عمویم بردارید، که سوگند به آنکه محمّد؛ پدرم را به درستی به رسالت مبعوث فرمود اگر او را رها نکنید موهایم را پریشان می کنم و پیراهن پدرم را بر روی سر خواهم گذاشت، و خدا را به دادرسی و یاری خود طلب خواهم نمود، و در پیشگاه حقّ هرگز صالح نبیّ از پدرم و ناقه و بچّه آن از من و فرزندانم گرامیتر و محبوبتر نبودند!!.
سلمان گفت: من نزدیک آن حضرت بودم، و بخدا سوگند پس از این سخنان متوجّه شدم که دیوارها و ستونهای مسجد به حرکت آمد، با دیدن این منظره خود را به آن صدّیقه نزدیکتر ساخته و گفتم: ای بانو و سرور من، خداوند متعال پدر تو را بعنوان رحمت برای جهانیان مبعوث فرمود، شایسته نیست که شما خواستار عذاب و نقمت امّت باشی! پس از آن اوضاع به حال عادیّ بازگشت، و آن حضرت نیز به منزل خود مراجعت فرمود.
(2) 40- از حضرت باقر علیه السّلام نقل است که عمر بن خطّاب به أبو بکر گفت: نامه ای به اسامه بن زید بفرست تا
نزد تو آید، زیرا حضور او به نزد تو موجب قطع منازعه قوم خواهد بود. أبو بکر نیز نامه ای بدین مضمون به او نوشت:
ص: 203
(1) از أبو بکر خلیفه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به اسامه بن زید، أمّا بعد؛ چون نامه من به دستت رسید با همه اطرافینت به سوی من حرکت کن، زیرا همه مسلمانان اطراف من اجتماع نموده و مرا امیر و پیشوای خود قرار داده اند، پس شما نیز مخالفت نکنید که کارتان به سرکشی و عصیان کشد در این صورت از من به تو آن رسد که انتظارش را نداری، و السّلام.
اسامه نیز در جواب؛ این نامه را نگاشت: «از اسامه بن زید کارگزار و عامل رسول خدا در غزوه شام، أمّا بعد؛ نامه ای از تو به دستم رسید که ابتدای آن آخرش را نقض می کرد، در ابتدای آن مدّعی شدی که تو خلیفه رسول خدایی، و در آخرش خود را جمهور مردم خواندی، و اینکه منصب امارت و رهبری از ناحیه ایشان بتو رسیده، این را بدان که من و اطرافیانم همه از جماعت مسلمانان و مهاجران بوده و بخدا سوگند به این انتخاب راضی نبوده و تو را امیر خود نساختیم، پس بخود آی و حقّ را به صاحب آن بازگردانده و ایشان را از آن محروم مساز، زیرا آنان به این کار از تو شایسته ترند، و تو خود از فرمایش رسول خدا در روز غدیر در باره علیّ خبر
داری، چه زود آن را فراموش نمودی، هر چه زودتر به حوزه تحت فرمان من بازگرد که مخالفت با آن برابر است با عصیان خدا و رسول، و نیز مخالفت در برابر کسی است که خود پیامبر بر تو و رفیقت امیر نمود؟!
ص: 204
و تا آخرین لحظه حیات مرا از این مقام عزل نفرمود، ولی تو و رفیقت بدون توجّه به دستور من به مدینه بازگشته و بی اذن من در آنجا ماندید.
(1) أبو بکر با خواندن نامه اسامه چنان تکان خورد که می خواست خود را از آن مقام خلع نماید، ولی عمر ممانعت نموده گفت: این کار را مکن، زیرا آن پیراهنی است که خداوند به تو پوشانده است، و گر نه پشیمان خواهی شد! راه حلّ مشکل اسامه این است که او را آماج نامه های خود قرار داده و در این امر اصرار نمایی، و از دیگران نیز بخواه که نامه ای بدین مضمون برایش بنویسند که: میان مسلمانان تفرقه افکنی مکن، و از اجتماع ایشان خارج نشده و با ایشان هم رأی شو.
پس أبو بکر با گروهی از اهل نفاق نامه ای بدین مضمون به اسامه نوشتند: «نظر و رأی ما را قبول کن، و از برانگیختن فتنه دوری کن، زیرا این مردم تازه مسلمانند [و ممکن است این فتنه موجب بازگشت ایشان به کفر شود].
و چون انبوه نامه ها به دست اسامه رسید با اطرافیانش به مدینه بازگشت، وقتی اجتماع مردم را بر ابی بکر مشاهده نمود، به سوی
خانه علیّ علیه السّلام آمده و گفت: این چه اوضاعی است؟ فرمود: همین است که می بینی، عرض کرد: آیا شما بیعت نمودی؟ فرمود: آری ای اسامه!. گفت: با اختیار یا
ص: 205
کراهت و اجبار؟ فرمود: با زور و اجبار! با شنیدن این کلام همه چیز را دریافته پس نزد أبو بکر رفته و بعنوان خلیفه به او سلام داد، و أبو بکر گفت: سلام بر تو ای أمیر «1».
(1) 41- و نقل است که پدر أبو بکر هنگام وفات پیامبر در طائف بسر می برد، و چون جریان بیعت با أبو بکر رخ داد نامه ای به این عنوان برای پدرش فرستاد: از جانشین و خلیفه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به أبو قحافه، أمّا بعد؛ مردم به خلافت من راضی شدند، و من از امروز خلیفه خدایم، اگر به سوی من آنی برای شما بسیار خوشتر است.
چون أبو قحافه نامه را خواند به حامل نامه گفت: چرا علیّ را انتخاب نکردید؟ گفت:
او کم سنّ و سال بود و بسیاری از سران قریش و غیر آن را در غزوات کشته است، در مقابل أبو بکر از او بزرگتر است. أبو قحافه گفت: اگر به سنّ است من به خلافت از او شایسته ترم! حقّ علیّ را خوردند با اینکه خود رسول خدا برای او بیعت گرفت و ما را بدان امر فرمود!!.
سپس این گونه پاسخ گفت: از أبو قحافه به پسرش أبو بکر، أمّا بعد؛ نامه ات بدستم رسید
ص: 206
و کاتب آن را فرد بی فکری یافتم، که هر کلام آن دیگری را نقض می کند، یک بار خود را خلیفه رسول خدا خواندی و بار دیگر خلیفه خدا، و در آخر خود را جمهور مردم قلمداد نمودی، این امری مشتبه و ملتبس است، به تو هشدار می دهم در چنین کاری داخل نشوی که خروج و خلاصی از آن بسیار دشوار بوده و عاقبت آن در روز قیامت دوزخ است و ندامت است و ملامت، که بی شکّ هر کاری راه ورود و خروجی دارد، و تو خوب می دانی چه کسی به این امر از تو شایسته تر است، پس آنچنان رعایت خداوند را بنما که گویی او را می بینی، و کار را به صاحب اصلی آن واگذار، که انجام آن امروز آسانتر و سبکتر از فردا است، و السّلام.
(1) 42- از عامر شعبی نقل است که عروه بن زبیر [از پدرش زبیر] گفت: وقتی أبو بکر بر خلافت تکیه کرد گروهی از منافقین گفتند: أبو بکر بر علیّ تقدّم یافت و نیز معتقد است که از علیّ برای خلافت شایسته تر است!. وقتی این حرفها بگوش أبو بکر رسید برخاسته و خطبه ای بدین شرح خواند که: در برابر افرادی که به راه دین باز نمی گردند، و مراقب رفتار و گفتار خود نبوده و آداب محبّت و مودّت را نمی کنند صبر باید! همانها که از سر ناچاری تظاهر به ایمان نموده و صفات نفاق را در دلهای خود پنهان کردند، آنان پیروان شیطانند و
گروه طاغی! می پندارند که من خود را از علیّ افضل می دانم،
ص: 207
چگونه مدّعی چنین حرفی باشم در حالی که مرا سوابق و خصوصیّات و قرابت او نیست؟
او یکتاپرست بود و من کافر بودم، و پیش از من او را عبادت می کرد، او دوست پیامبر بود و من مخالف و دشمن، و ساعاتی چند از من سبقت جست که اگر غفلت می کردم دیگر به شکر آن نائل نشده و هرگز ممکن نبود به گرد پایش برسم. بخدا سوگند که علیّ بن- ابی طالب در محبّت خداوند و قرابت پیامبر و از نظر درجه ایمان به مقامی دست یافته که هیچ یک از گذشتگان و آیندگان هر چه بکوشند غیر از انبیاء نتوانند به آن مقام دست یافته و قدمی در آن راه نهند، علیّ در راه خدا از بذل جان دریغ نکرد، و مودّت و محبّت خود را در باره پسر عمویش اظهار نمود، هر گرفتاری و سختی و پیش آمد بدی را از پیش روی مسلمین برداشته و برطرف می ساخت، هر گونه شکّ و شبهه ای را رفع نموده و هر راهی جز راه هدایت را مسدود می کرد، پیوسته با شرک و نفاق در مبارزه بود و حقّ را روشن می ساخت.
(1) او پیوسته در این عالم متحمّل شدائد بود، پیش از همه به پیامبر ملحق شد و قبل از دیگران به میادین جنگ قدم نهاد، وی جامع علم و حلم و فهم است، و همه خیرات در قلب او انباشته
و مخزون شده، ولی هیچ را برای خود ذخیره نکرده و همه را انفاق می کند، پس با این صفات چه کسی قادر است مقام او را آرزو کند، در حالی که او از طرف خداوند متعال و رسول به ولایت مؤمنین و وصایت پیامبر و امامت امّت منصوب گردیده
ص: 208
است، آیا فرد نادان به اینکه من خلیفه شده ام مغرور شده حال اینکه او مرا به این جایگاه نشاند و من اطاعت امر او را نمودم، و خود از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که می فرمود:
«حقّ با علیّ است و علیّ با حقّ است، هر که او را فرمان برد هدایت یافته، و هر که با او مخالفت کند تباه گردد، و هر که او را دوست بدارد خوشبخت شده، و هر که به او کینه ورزد ناکام و بدبخت شود.
(1) بخدا سوگند اگر دوستی و محبّت مردم به علیّ بن ابی طالب تنها بدین خاطر باشد که او مخالفت خدا نکرده و جز اللَّه هیچ معبودی را عبادت نکرده، و نیز به خاطر اینکه مردم پس از وفات پیامبر به وجود او نیازمندند، البتّه همین مقدار در ایجاب محبّت و دوستی او کفایت می کند، تا برسد به تمام جهات و علل بسیار دیگری که حدّ أقلّ آن اسباب موجب اطاعت او و کمترین آنها باعث و موجب ترغیب و تشویق در متابعت اوست. علیّ از ارحام نزدیک رسول خدا است، و به تمام موضوعات
بزرگ و کوچک عالم است، او را ویژگی و خصوصیاتی است که نه در تعداد بدانها دسترسی است و نه بزرگی آن قابل درک می باشد، اگر همه آرزو کنند که خاک کفش او باشند آرزویی بجا است، مگر نه این است که او صاحب لوای حمد، و ساقی روز قیامت، و جامع همه خوبیها، و دارای همه علوم،
ص: 209
و وسیله شفاعت به خدا و به پیامبر است «1»؟! (1) 43- از محمّد بن عمر بن علیّ از پدرش نقل است که أبو رافع گفت: من نزد أبو بکر بودم وقتی علیّ علیه السّلام و عبّاس رضی اللَّه عنه وارد شده و در باره میراث پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله اختلاف داشتند. أبو بکر گفت:
در این اختلاف علیّ بر عبّاس پیروز خواهد شد، عبّاس گفت: من عموی پیامبر و وارث او می باشم، حال اینکه علیّ میان من و میراث آن حضرت مانع می شود.
أبو بکر گفت: آن وقتی که پیامبر پس از جمع نمودن فرزندان عبد المطّلب؛ که تو نیز یکی از آنان بودی
ص: 210
فرمود: «کدامیک از شما حاضر است با من همراهی نموده و وصیّ و خلیفه من بوده و وعده های مرا برآورده و دیون مرا بپردازد؟»، با شنیدن این کلمات همه شما بجز علیّ کنار کشیدید، و پیامبر صلّی اللَّه علیه و
آله خطاب به علیّ فرمود: تنها تو شایسته این مسئولیّت می باشی.
عبّاس گفت: [اگر تو به این سخنان معترفی ] چگونه در این جایگاه نشسته ای و بر علیّ سبقت جسته و امیر او گشته ای؟ أبو بکر گفت: مرا معذور بدارید ای فرزندان عبد المطّلب.
(1) 44- رافع بن ابی رافع گوید: یک وقتی با أبو بکر در راهی همسفر بودم، در راه از او پرسیدم: ای أبو بکر به من چیزی بیاموز که خداوند بدان واسطه مرا سود بخشد! گفت:
خودم نیز چنین قصدی داشتم اگر چه تو نمی خواستی: هرگز برای خدا شریکی قرار مده، و نماز را بپای دار، و زکات را بپرداز، و ماه رمضان را روزه بگیر، و حجّ و عمره را ترک مکن، و هرگز ریاست و فرمانروایی بر دو مسلمان را قبول مکن!.
به او گفتم: آنچه در باب ایمان و نماز و زکات و روزه و حجّ و عمره گفتی، همه را ندیدم که بتواند نزد رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به قلل شرف و بی نیازی و عزّت و منزلت صعود کند مگر توسّط [امتحان در] همان امارت و ریاست!.
ص: 211
أبو بکر گفت: تو از من تقاضای نصیحت کردی و من خالصانه پاسخت گفتم.
أبو رافع گوید: وقتی رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله وفات یافت و أبو بکر بر مسند خلافت تکیه زد به نزد او شتافه و گفتم: ای أبو بکر مگر این تو نبودی که مرا از ریاست حتّی بر دو مسلمان
نهی می کردی؟! گفت: آری. گفتم: پس چه شده که عهده دار ریاست و امارت امّت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله شده ای؟! گفت: مردم به اختلاف افتادند و من ترسیدم که گمراه شوند، و چون از من خواستند عهده دار این منصب شوم اجبارا پذیرفتم!!.
(1) 45- نقل است که أبو بکر و عمر طیّ مذاکره ای با خالد بن ولید از او خواستند که حضرت علیّ علیه السّلام را به قتل برساند و او نیز پذیرفت، در گوشه خانه؛ همسر أبو بکر اسماء بنت عمیس متوجّه این جریان شد، و فورا پیکی را روانه خانه علیّ علیه السّلام نموده و به او گفت: به او بگو گروهی قصد جان شما را دارند، چون حضرت این مطلب را شنید فرمود:
رحمت خدا بر بانویت اسماء، به او بگو [اگر ایشان به این هدف نائل خواهند شد] پس چه کسی ناکثین و مارقین و قاسطین را می کشد؟.
و قرار شد خالد بن ولید هنگام نماز صبح که هوا تاریک است از فرصت استفاده نموده و خود را مخفی سازد [زیرا رسم بر این بود که نماز صبح را در چنان تاریکی بجای می آوردند که زن و مرد از هم تمیز داده نمی شدند] و لیکن خدا کار خود را رساننده است،
ص: 212
و أبو بکر به خالد گفته بود: هر وقت نماز صبح را به پایان بردم نقشه ات را در باره علیّ عملی ساز، بهمین خاطر خالد در صف نماز در کنار علیّ نشست، و أبو بکر
با اینکه در نماز بود ناگاه به فکر عواقب آن عمل شنیع افتاده و از فتنه پس از آن ترسید که نکند جان خودش نیز در خطر باشد، پس پیش از سلام نماز سه بار گفت: «ای خالد آنچه مأموریت داشتی انجام مده»، و در نقل دیگر خبر آمده است که گفت: «آنچه را که دستور داده بودم خالد انجام ندهد».
و آن حضرت علیه السّلام رو به خالد نموده و دید با شمشیر برهنه در کنار او است، فرمود: ای خالد تو را به چه چیز مأمور ساخته بود؟ گفت: به کشتن تو، فرمود: آیا واقعا این کار را می کردی؟ گفت: بخدا قسم اگر او مانع نشده بود شمشیر را بر فرق سرت فرود می آوردم.
حضرت علیّ علیه السّلام فرمود: ای بی مادر دروغ گفتی، آنکه توان این کار را دارد حلقه استش از تو تنگتر است! قسم به آنکه دانه از زمین بیرون آورده و انسان را خلق نمود اگر قضای الهی بنوع دیگری قلم خورده بود نیک در می یافتی که از میان این دو گروه کدامیک شرورتر و ضعیف تر است! (1) 46- و در روایت دیگری از أبو ذر- رضی اللَّه عنه- نقل است که پس از این ماجرا حضرت امیر علیه السّلام با دو انگشت سبّابه و میانی خود خالد را چنان گرفت و فشرد
ص: 213
که از شدّت درد بلند فریاد کشید، و مردم به هراس افتاده و ناراحت شدند (فقط فکر خود بودند)، و خالد خود را
ملوّث نموده و پاهای خود را بر زمین می زد و هیچ نمی گفت.
در این حال أبو بکر به عمر گفت: این حاصل مشورت عوضی تو بود، گویا من سرانجامش را می دیدم، خدا را سپاس که آلوده به این عمل نشدم. امّا در باب خالد هر کسی که قدم پیش می نهاد تا او را از دست حیدر کرّار رهایی بخشد از سر ترس دور می شد، در اینجا أبو بکر عمر را در پی عبّاس فرستاد، عموی آن حضرت آمده و شفاعت نموده و [با اشاره به روضه نبویّه ] گفت: تو را به حقّ صاحب این قبر و آنکه در آن است و به حقّ حسنین و فاطمه او را رها کن، آن حضرت نیز پذیرفت، و عبّاس میان دو دیده اش را بوسید.
مترجم گوید: «با اینکه انجام چنین عملی از چنین افراد ظالمی دور از ذهن نیست، ولی تنها مطلبی که بنظر می رسد این است که آیا حضرت امیر علیه السّلام در صفوف نماز جماعت آنهم پشت سر أبو بکر حاضر می شده یا نه، از شواهد تاریخی و روایی شیعه دوازده امامی نیک مشخّص می شود که آن وجود نازنین پس از اتمام مسأله بیعت أبو بکر با آن وضعیتی که گذشت، بنا بر عهد معهودی که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله دریافته بود صبر اختیار نموده و جز در مسائل مهمّ امّت اسلام؛ در کار حکومت دخالت نکرده و خلفای ثلاث را به رسمیت نشناخت».
ص: 214
احتجاج حضرت امیر علیه السّلام با توسّل به کتاب و سنّت بر أبو بکر و عمر وقتی فدک را از حضرت زهرا علیها السّلام غصب نمودند
احتجاج حضرت امیر
علیه السّلام با توسّل به کتاب و سنّت بر أبو بکر و عمر وقتی فدک را از حضرت زهرا علیها السّلام غصب نمودند
(1) 47- از حمّاد بن عثمان نقل است که امام صادق علیه السّلام فرمود: وقتی با أبو بکر بیعت شد و خلافت او بر همه مهاجر و انصار محقّق و ثابت شد، فردی را از جانب خود به سرزمین فدک فرستاده و دستور داد تا نماینده حضرت زهرا علیها السّلام را از آنجا اخراج کند. در پی این اقدام حضرت فاطمه علیها السّلام نزد أبو بکر آمده و فرمود: چرا مرا از ارث پدری محروم نموده و نماینده ام را از انجام بیرون کردی، حال اینکه پدرم آنجا را به دستور خدا برای من قرار داده بود؟
أبو بکر گفت: بر این مطلب شاهد بیاور، آن حضرت نیز امّ ایمن را آورد، و او گفت:
پیش از اینکه شهادت و گواهی بدهم باید از تو- ای أبو بکر- بپرسم: تو را به خدا قسم آیا این فرمایش پیامبر را قبول داری که فرمود: «امّ ایمن یکی از زنان بهشتی است»؟
گفت: آری قبول دارم، گفت: بنا بر این من نیز شهادت می دهم که خداوند عزیز و جلیل بر پیامبر وحی فرستاد که: «حقّ نزدیکانت را بده- روم: 38» پس آن رسول گرامی نیز فدک را به دستور خداوند برای فاطمه قرار داد.
ص: 215
(1) سپس علیّ علیه السّلام نیز وارد شده و به نفع فاطمه شهادت داد، با دیدن آن
أبو بکر نیز مجاب شده و نامه ای نوشته و به حضرت زهرا داد، در این حال عمر وارد شده و گفت: این نامه چیست؟ گفت: فاطمه ادّعای فدک را نموده و امّ ایمن و علیّ برای او شهادت دادند! عمر بن خطّاب نامه را از دست حضرت فاطمه علیها السّلام گرفته و پاره کرد!. حضرت زهرا نیز گریان خارج شده در حالی که می فرمود: هر که نامه مرا پاره کرد خداوند شکمش را پاره کند!.
پس از آن حضرت علیّ علیه السّلام به مسجد آمد و خطاب به أبو بکر- که میان جماعت مهاجر و انصار بود- فرمود: برای چه فاطمه را از میراث پدری او محروم ساختی حال اینکه او در زمان حیات رسول خدا مالک آن شده بود؟! أبو بکر گفت: این فی ء (مال همه) مسلمین است، اگر شهودی را بیاورد که رسول خدا در زمان حیاتش به او بخشیده قبول است و گر نه او هیچ حقّی در فدک ندارد.
حضرت امیر علیه السّلام فرمود: ای أبو بکر، آیا در باره ما خلاف دستور خداوند در باره مسلمانان حکم می کنی؟ گفت: نه این طور نیست، فرمود: اگر در دست یکی از مسلمانان چیزی باشد و من ادّعا کنم که مالک آن هستم، تو از کدامیک از ما درخواست شهود می نمائی؟
ص: 216
گفت: معلوم است که فقط از تو طلب شاهد می کنم، فرمود: پس چرا از فاطمه طلب شاهد می کنی؛ با اینکه او فدک را از زمان رسول خدا تصاحب
کرده و تا بعد از وفات او نیز مالک آن بوده، حال اینکه از مسلمانان دیگر- که مدّعی هستند- درخواست شاهدی نمی کنی؟ أبو بکر ساکت شده و مجاب گشت. عمر گفت: ای علیّ دست از این سخنان بردار، که ما قادر به بحث و احتجاج با تو نیستیم، اگر در اثبات این مالکیّت شاهدانی آوردید که قبول است و گر نه فدک مال همه مسلمین بوده؛ نه تو و نه فاطمه هیچ حقّی در آن ندارید!!.
(1) حضرت امیر علیه السّلام فرمود: ای أبو بکر آیا قرآن خوانده ای، گفت: آری، فرمود: به من بگو آیا آیه شریفه إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً در باره ما نازل شده، یا دیگران؟ أبو بکر گفت: بلکه در باره شما نازل شده، فرمود: ای أبو بکر اگر جماعتی گرد آمده و شهادت دهند که فاطمه دخت پیامبر مرتکب فاحشه ای شده است تو چه خواهی کرد؟ گفت: مانند زنان دیگر مسلمان حدّ را بر او جاری می سازم، حضرت امیر علیه السّلام فرمود: ای أبو بکر در این صورت در نزد خدا از کافران خواهی بود، گفت: برای چه؟ فرمود: زیرا تو منکر گواهی خداوند بر طهارت او شده و شهادت گروهی از مردمان را پذیرفته ای، به همین ترتیب حکم خدا و رسول را در
ص: 217
مسأله فدک- که آن را در زمان حیات پیامبر تصاحب نموده- ردّ نموده و در مقابل شهادت فردی اعرابی دور از تمدّن را پذیرفته ای،
و فدک را از او غصب نمودی، و پنداشته ای که آن فی ء (مال همه) مسلمین است، حال اینکه پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله خود فرموده بود که: «دلیل و اثبات بر عهده شخصی است که به زیان دیگری ادّعایی دارد، و دیگری تنها باید سوگند یاد کند»، و تو از این فرمایش پیامبر نیز غافل شده و درست عکس آن عمل نموده ای، و از فاطمه که فدک را تصاحب نموده اقامه شاهد می کنی. با شنیدن این کلام بی نقص و سرتاسر منطقی جماعت حاضر متأثّر و متحیّر شده و به یک دیگر خیره شدند، و یک صدا گفتند: بخدا که علیّ راست می گوید!!. حضرت امیر علیه السّلام به خانه خود بازگشت.
(1) سپس حضرت زهرا علیه السّلام داخل مسجد شده و ضمن طواف قبر پدر این ابیات را می خواند:
(1) ما تو را از دست دادیم همچون زمینی که بارانی نافع را از دست دهد، قوم تو به اختلاف افتادند، پس تو خود شاهد امور ایشان باش، (2) پس از تو اخبار و اکاذیبی منتشر شد که اگر شما حاضر بودی کار مردم تا این حدّ سخت نمی شد، (3) در گذشته فرشته وحی جبریل با آیات خدا مونس ما اهل بیت بود، چون از میان ما رفتی او نیز غایب شده و تمام خوبیها از ما پوشیده شد،
ص: 218
(4) تو همچون ماه شب چارده و نوری بودی که از تو بهره مند می شدند، و بر تو از جانب خداوند
عزیز آیات نازل می شد، (5) گروهی از مردمان نسبت به ما روی ترش کرده و مقام ما را کوچک و سبک شمردند، چون از میان ما غایب شدی امروز ما مورد غضب و خشم واقع شدیم، (6) این را بدان که تا دم مرگ و تا زمانی که چشمهای ما اشکی برای ریختن داشته باشد بر تو خواهیم گریست!! (1) أبو بکر و عمر از مسجد خارج شده و به خانه رفتند، و أبو بکر کسی را دنبال عمر فرستاده و او را حاضر کرده و گفت: دیدی مجلس ما با علیّ امروز چگونه پایان یافت، بخدا سوگند اگر این مجلس در روز دیگر تکرار شود بی شکّ کار ما متزلزل شده و اساس حکومت ما را به تباهی خواهد کشاند، نظرت چیست و باید چه کنیم؟ عمر گفت: باید دستور دهی که او را بکشد! گفت: چه کسی عهده دار آن شود؟ گفت: خالد بن ولید.
پس بدنبال خالد فرستاده و نزد آن دو آمد، گفتند: می خواهیم مأموریت سختی را به تو بدهیم، گفت: برای هر کاری آماده ام، هر چند کشتن علیّ بن ابی طالب باشد، گفتند:
همین است، خالد گفت: زمانش را معیّن کنید، أبو بکر گفت: داخل مسجد شده کنارش می نشینی، و چون من سلام نماز را دادم گردنش را می زنی، گفت: بسیار خوب.
ص: 219
(1) خبر این توطئه شوم به اسماء بنت عمیس که در آن روز همسر أبو بکر بود رسید، سریعا به کنیزش گفت: به منزل علیّ
و فاطمه برو و سلام مرا به آن دو برسان و به علیّ بگو: جماعت قصد جان تو را کرده اند از شهر بیرون رو که من خیرخواه تو هستم، حضرت امیر علیه السّلام پس از استماع کلام به کنیز گفت: نزد مولای خود بازگشته و به او بگو: خداوند بین آنان و قصد شومشان حائل خواهد شد. سپس برخاست و آماده نماز شده و به مسجد رفت، و پشت أبو بکر به نماز ایستاد «1»، و خالد نیز مسلّح کنار او به نماز ایستاد، وقتی أبو بکر برای تشهّد نشست در فکر رفته و از این عمل پشیمان شده و از عواقب امر ترسیده و شدّت و سختی علیّ را بخاطر آورد، و پیوسته در این افکار بود و جرأت سلام دادن را نداشت تا آنجا همه فکر کردند که او گرفتار سهو و خطا شده است.
سپس رو به خالد کرده و گفت: ای خالد آنچه را که گفتم عملی مساز؛ و السّلام علیکم و رحمه اللَّه و برکاته.
حضرت امیر علیه السّلام رو به خالد کرده و فرمود: تو را به چه چیز امر کرده بود؟ گفت:
به کشتن تو، فرمود: آیا واقعا آن کار را می کردی؟ گفت: آری بخدا قسم، اگر کار را به بعد از سلام نماز موکول نکرده بود حتما تو را می کشتم.
ص: 220
در این وقت حضرت امیر او را گرفته و نقش زمین ساخت، مردم دور او جمع شده و عمر گفت: به خدای کعبه که
او را خواهد کشت!! مردم یکپارچه آن حضرت را قسم به خدا و پیامبر داده که او را رها سازد، او نیز خالد را رها نموده و عمر را گرفته و گلویش را فشار سختی داده و فرمود: ای پسر صُهاک، به خدا سوگند که اگر عهد و وصیّت رسول خدا و تقدیر الهی نبود نیک در می یافتی که کدامیک از ما ضعیف تر و بی یاورتر است!. سپس به منزل رفت.
نامه حضرت امیر علیه السّلام به أبو بکر پس از شنیدن محرومیت حضرت زهرا علیها السّلام از فدک
نامه حضرت امیر علیه السّلام به أبو بکر پس از شنیدن محرومیت حضرت زهرا علیها السّلام از فدک
(1) 48- [در زمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله ] امواج فتنه و آشوب را با سینه کشتیهای نجات شکافتند، و تاج مفاخرت مردم خودپسند را با محدود نمودن جماعت حیله گر و هواپرست فرو گذاردند، و از مبدء فیض و نور بخوبی استفاضه کردند، [ولی پس از وفات پیامبر] میراث نفوس پاک و طاهره را قسمت کردند، و با غصب هدیّه پیامبر برگزیده؛ سنگینی بار گناه بر دوش کشیدند، گویا با چشم خود می بینم که شما کورکورانه همچون شتر چشم بسته بدور آسیاب می گردید. بخدا سوگند که اگر اجازه می داشتم سرهای شما را مانند
ص: 221
درو کردن محصولهای رسیده با داسهای برنده و تیز و آهنین از تن جدا می ساختم، و کاسه سر دلیرانتان را آنچنان می شکافتم که چشمهایتان مجروح شده؛ به هراس و حیرت افتید، زیرا من از وقتی که خود را شناختم پیوسته جمعیتهای انبوه را پراکنده ساخته و
لشکرها را نابود می کردم، و نظام و تشکیلات زیر زمینی شما را بهم می زدم، و آن روز که در میادین جنگ سران کفر را قلع و قمع می کردم شما در خانه های خود لمیده بودید! آری من همان پیشوای دیروزتان هستم [که در غدیر خمّ با من بیعت نمودید]، به خدا سوگند که نیک می دانم شما نمی خواهید نبوّت و خلافت در خانواده ما جمع شود، زیرا هنوز کینه های بدر و احد را از خاطر نبرده اید.
(1) سوگند به خدا اگر بگویم که تقدیر خداوند در باره [عذاب ] شما چیست از شدّت اضطراب استخوان دنده های شما مانند داخل شدن دندانهای پرگار آسیاب در جسم شما فرو خواهد رفت. اگر [به خلافت شما] اعتراض کنم آن را حمل بر حسد خواهید کرد، و اگر سکوت کنم خواهید گفت پسر أبو طالب از مرگ ترسید، هرگز هرگز!! اکنون این سخن در باره من گویند؟! این من بودم که طعم مرگ را به دشمنان می چشاندم، و در شبهای تیره و تار داخل می شدم و در میادین جنگ دو شمشیر سنگین و دو نیزه بلند همراه داشتم، و در اوج جنگ و کارزار بیدقهای مخالفین را سرنگون می کردم، آری این من بودم که هر اندوه و گرفتگی را از رخسار مبارک رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بر طرف می ساختم،
ص: 222
(1) بس کنید! که سوگند به خدا؛ اشتیاق من به مرگ از علاقه یک بچّه شیرخواره به پستان مادر بیشتر است! خدا شما
را مرگ دهد! اگر حقیقت حال شما را از آیات قرآن بیان کنم مانند ریسمان چاه عمیق؛ مرتعش و مضطرب شده، و حیران و سرگردان از خانه بیرون آمده و سر به بیابان گذارید! ولی از این کار چشم پوشی کرده و زندگی را بر خود ساده و آسان می گیرم، تا در نهایت با دست خالی و دور از خوشیهای دنیایی و با دلی پاک و عاری از هر سیاهی لقای پروردگارم را دریابم، و این را بدانید که دنیای شما در نظر من مانند ابری است که در هوا برخاسته و پهن و ضخیم گشته [سپس بی هیچ بارشی ] پراکنده شود.
شتاب مکنید، زود باشد که پرده های تیره غفلت و بی خبری بر طرف شده و نتیجه بد و زشت کردارتان را ببینید، و میوه آن دانه های تلخی که کاشتید بصورت سموم کشنده و مهلک درو کنید، و این را بدانید که خداوند بهترین حاکم، و رسول با کرامت او خصم شما، و روز قیامت؛ توقّفگاه شما خواهد بود، امیدوارم که خدا آنجا را تنها موقف شما قرار داده و شما را به هلاکت برساند، و السّلام علی من اتّبع الهدی!!.
با خواندن این نامه أبو بکر سخت به وحشت افتاده و از سر تعجّب و شگفت زده [رو به جماعت حاضر نموده و] گفت: یا سبحان اللَّه! چه چیز او را تا این حدّ بر من جسور نموده و از غیر من واداشته؟!،
ص: 223
(1) ای گروه مهاجر و انصار شما نیک می دانید
که من در امر فدک پس از فوت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله با شما مشورت نمودم و شما گفتید: «انبیاء هیچ ارثی از خود باقی نمی گذارند، و این گونه اموال باید در قسمت تجهیزات و حفظ مرزها و برای مصارف عمومی مسلمانان هزینه شود»، من نیز رأی شما را پذیرفتم، ولی مدّعی فدک آن را نپذیرفت، و اکنون چون برق درخشنده و غرّش رعد تهدید می کند، و او با اصل خلافت من مخالف است، حال اینکه من می خواستم استعفا داده و از این کار کناره گیری کنم ولی شما قبول نکردید، و عدم پذیرش من فقط بخاطر دوری از مخالفت و فرار از جدال با علیّ بن ابی طالب بود، ما را با علیّ بن ابی طالب چه کار؟ آیا عاقبت کسی که با او ستیزه کند جز شکست است؟
عمر بن خطّاب با شنیدن این سخن عصبانی شده و گفت: فقط توانستی همین کلام را بگویی؟! براستی که تو فرزند کسی هستی که هیچ گاه نه پیشقدم در صحنه نبرد بود، و نه هنگام قحطی و فقر بخشندگی و سخاوت داشت، سبحان اللَّه! چقدر ترسو و دل کوچکی! چه آب گوارا و زلالی را در اختیار تو گذاشتم ولی تو حاضر به نوشیدن آن نیستی، و می خواهی تشنه بمانی، و چه گردنکشانی را در مقابلت مطیع و خاضع کرده و افراد خوش فکر و سیاستمدار را در اطرافت گرد آوردم، اگر این اسباب و وسائل نبود که تا الآن علیّ بن ابی طالب استخوانهای تو را خرد می کرد، پس خدا را شکر و سپاس کن که یاری مرا به
ص: 224
تو عطا فرمود، زیرا هر که از منبر رسول خدا بالا رفت شایسته است که پیوسته شکر گوید.
و این علیّ بن ابی طالب مانند سنگ سختی است که تا منفجر نشود آب از آن نجوشد، و همچون مار خطرناکی است که بی افسون و جادو رام نشود، و مانند درخت تلخی است که هر چند به عسل آلوده شود میوه شیرین نخواهد داد، او کسی است که بزرگان و سران کافر قریش را کشته و همه اشان را به فضاحت کشانده و نابود ساخته، ولی با این همه تو خاطرت جمع باشد و از تهدید و شدّت او مهراس، و از رعد و برقش مترس، که من کار او را پیش از آنکه بخواهد بتو صدمه ای بزند خواهم ساخت!.
(1) أبو بکر گفت: تو را بخدا دست از سر من بردار و با این سخنان مبالغه آمیز فریبم مده که سوگند بخدا اگر علیّ بن ابی طالب اراده کند تنها با دست چپ خود ما را نابود می کند، و آنچه اکنون سبب نجات و علّت پیروزی ما می باشد تنها سه چیز است و بس: یکی اینکه او تنها و بی یاور است، دوم اینکه او مقیّد است که به سفارش پیامبر عمل کند، و سوم اینکه چون سران کافر بیشتر قبائل و طوائف را کشته بهمین خاطر عداوت باطنی مانع دل نرمی آنان به او است، و خصومت ایشان به او در مثل مانند جدال شتران نر بر سر مادّه است، در غیر این صورت کار خلافت برای او
قطعی و مسلّم بوده و مخالفت ما هیچ تأثیری نداشت، زیرا دنیا در نظر او همچون کراهت ما از مرگ است، آیا روز احد را از خاطر برده ای؟ در آن روز سخت ما همه پا به فرار گذاشته و به بالای کوه رفتیم، و او
ص: 225
در حالی که در محاصره سران و جنگجویان قریش گشته و مرگش قطعی بود با چنان شجاعت و اعمال قدرت همه را از اطراف خود متفرّق کرده و نیزه ها و شمشیرهایی که از هر طرف سوی او می آمد رد نموده و با ضربتهای پی در پی سر از پیکرشان جدا می ساخت و این شعار می سرود که: «یا اللَّه یا اللَّه! یا جبرئیل! یا محمّد یا محمّد! نجات نجات!» سپس به رئیس آنان یورش برده و با ضربتی سر از بدنش جدا ساخت، و بعد از آن پرچمدارشان را با مرکبش از پای در آورد، و پیوسته تیغ تیز شمشیر را با پیکرشان آشنا می ساخت، با دیدن این رشادت ترس بر جان دشمن افتاده و همگی چون دسته ای روباه که از حمله شیر خشمناک نظم خود را از دست می دهند پا به فرار نهادند، و با یادداشت آن خاطره امروز از او توقّعی بیشتر داشتیم، ای عمر ما قادر نبودیم ترس از علیّ را در خود پنهان کنیم، تا اینکه این سخن از تو سرزد که او را بقتل رسانی، و عکس العمل او را خود نیک می دانی، و اگر آیه کریمه وَ لَقَدْ عَفا
عَنْکُمْ در باره ما و شما نازل نشده بود همه ما هلاک شده بودیم.
ص: 226
پس دست از این مرد که با تو کاری ندارد بردار و سخن خالد بر قتل او تو را مفریبد زیرا او جرأت این کار را ندارد، و اگر این کار کند خود خالد أوّل مقتول است، زیرا علیّ از اولاد عبد مناف است همانها که چون به حرکت و هیجان آیند همه را به هراس اندازند، و چون به خشم آیند دریای خون براه اندازند، خصوصا علیّ بن ابی طالب، که از هر لحاظ سرآمد آن قوم است، و السّلام علی من اتّبع الهدی!
احتجاج حضرت زهرا علیها السّلام در باره فدک و سخنان آن حضرت هنگام فوت در باره امامت
احتجاج حضرت زهرا علیها السّلام در باره فدک و سخنان آن حضرت هنگام فوت در باره امامت
(1) 49- از عبد اللَّه بن حسن به اسناد مذکور در متن نقل است که: وقتی أبو بکر و عمر برای منع حضرت زهرا علیها السّلام از فدک همدست شدند و از آن با خبر شد، مقنعه بر سر کشیده و پارچه ای بر سر انداخته و با چند تن از اطرافیان و زنان قوم خود به سوی مجلس أبو بکر حرکت فرمود، و با کمال طمأنینه و آرامش و همچون رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله راه می رفت، چون وارد مسجد شد أبو بکر با گروهی از جماعت مهاجر و انصار نشسته بودند، پس پرده ای زدند، و آن حضرت در پشت آن پرده جلوس فرمود، سپس آن حضرت آه دردناکی
ص: 227
از دل سوزان خود کشید و همه مجلس به گریه و ناله افتاده و یکپارچه اندوه و عزا شد، سپس آن حضرت اندکی صبر نمود تا مجلس آرام گشت سپس این گونه سخن آغاز نمود: (1) خداوند جهان را ستایش می کنم و در برابر احسان و نیکوئیهای ظاهری و معنوی او شاکرم، نعمتهای او همه جهانیان را فرا گرفته و سفره احسان او در همه جا گسترده شده است، خیرات و خوبیهای پروردگار از شماره و اندازه و احاطه افکار ما خارج است، و سپاسگزاری و تشکّر بر نعمت او موجب دوام و مزید آن قرار داده شده، و تداوم و تواتر احسان او سبب حمد و ستایش او خواهد بود. و شهادت می دهم معبودی جز اللَّه نیست و او یکتا و بی شریک است، و البتّه تأویل این کلمه (شهادت به وحدانیّت) به حقیقت اخلاص می باشد، و حقیقت توحید و اخلاص فطری قلوب و دلها است. و خصوصیّات و تحقیق مقام توحید به نور تفکّر و ایمان ظاهر خواهد شد، و اندیشه های ما از ادراک ذات او درمانده، و زبان ما از بیان و تقریر اوصافش قاصر، درک حضرت حقّ با چشمهای ظاهری محال و ممتنع است. همه موجودات را بی هیچ سابقه و مادّه به مرحله ظهور و هستی آورد، و اشیاء را بی سابقه بدیل و مثال و شکل و نظیر ایجاد و انشاء کرد، و با مشیّت و توانائی کامل خود و بدون در نظر گرفتن نفع و فائده ای مراتب
هستی را تصویر و تنظیم
ص: 228
فرمود، و از آن هیچ منظوری جز اظهار قدرت و حکمت و ابراز لطف و محبّت نداشت، او افراد انسان را آفریده و آنان را به سوی طاعت و عبادت و ثواب و اجر جمیل دعوت کرده، و از خلاف و عصیان و عقاب و غضب خود تحذیر فرمود.
(1) و شهادت می دهم که پدرم محمّد بنده و فرستاده خداوند بود، که او را پیش از بعثت او به مقام رسالت و نبوّت؛ در عالم غیب او را برگزیده است، زیرا مراتب و مقامات اشخاص از روز ازل و از همان عالم غیب معلوم و معیّن گردیده است. و خداوند متعال به عواقب امور و جریان کارها آگاه است، و او به صلاح و فساد و حوادث و پیش آمدهای روزگار محیط و عالم است. خداوند فرستاده و رسول خود را مبعوث فرمود تا اوامر و احکام و فرامین او در میان بشر روشن شده، و مردم از محیط جهل و گمراهی و انحراف به شاهراه دانش و معرفت و حقیقت و سعادت رهنمائی شوند، و چون آن حضرت مبعوث گردید؛ مردم همه متفرّق و متشتّت بوده، و از اصنام و اوثان عبادت و پرستش می کردند، و از پروردگار متعال و آفریننده توانای جهان و جهانیان غافل و منحرف بودند، پس به وسیله آن حضرت جهالت و غفلت و نادانی مردم برطرف گردید، و رسول خدا با کمال حوصله و استقامت در هدایت و نجات
دادن افراد کوشش کرده، و آنان را به سوی راه راست و آئین حقّ و محیط نور و هدایت راهنمایی فرمود.
ص: 229
(1) سپس خداوند آن رسول گرامی را به سوی خویش خواند و از سر رأفت و اختیار و رغبت و شوق و ایثار آن حضرت را قبض روح فرمود، و محمّد صلّی اللَّه علیه و آله از زحمت و گرفتاری و مشقّت این دنیا خلاص گردید، و با فرشتگان ابرار مأنوس و بدرگاه حضرت جبّار مجاور گشت، درود و صلوات خدا بر پدرم، که نبی و امین او بر وحی بود، و برگزیده و منتخب او از تمام خلق، سلام و رحمت و برکات خداوند بر او باد!.
سپس حضرت زهرا علیها السّلام رو به جماعت کرده و فرمود: ای مهاجر و انصار شما بندگان خدا و بپا دارنده احکام و اوامر و نواهی او هستید، شما حامل پیامها و سخنان پیامبر بسوی مردم و امّت دیگرید، باید که شما در مقام حفظ ودایع و حقائق الهی و دین مقدّس اسلام تمام کوشش و امانت خود را داشته باشید. این را بدانید که رسول خدا در بین شما امانتی بس بزرگ و ودیعه بس با عظمتی را باقی نهاده است، و آن کتاب ناطق و قرآن صادق و نور ساطع و پرتو درخشان است که مجموعه حقائق و قوانین و حجّتهای الهی در این کتاب واضح و روشن گردیده است. و شما در صورت عمل به این کتاب
آسمانی به آخرین درجه سعادت و ترقّی رسیده و از تیرگیهای جهالت و گمراهی و گرفتاری نجات یافته و مورد غبطه امّتهای دیگر قرار خواهید گرفت. و این را بدانید که در این قرآن وظائف زندگی و حدود و دستورات انفرادی و اجتماعی شما مردم درج گردیده و حجج و بیّنات و براهین حقّ و حقایق و احکام الهی در آن منقوش است، و متوجّه این مطلب
ص: 230
باشید که تکالیف الهی و قوانین دینی تنها برای خوشبختی و سعادت شما مردم است.
(1) خداوند ایمان را برای تطهیر قلوب شما از آلودگی شرک قرار داده، و ادای نماز را برای دوری از کبر، و پرداخت زکات را برای پاکی جان و برکت رزق و روزی، و روزه را برای تثبیت اخلاص، و ادای حجّ را برای بر پا داشتن دین، و عدل و انصاف را برای نظم اجتماع و حفظ روح مساوات، و لزوم اطاعت و امامت ما را موجب امان از تفرقه و جدائی مؤمنان، و جهاد را موجب عزّت اسلام و خواری کفّار و منافقان، و صبر را پایه خوشبختی و وسیله نیل به هدف، و امر به معروف را برای صلاح همگانی، و نیکی به پدر و مادر را برای مصون ماندن از عذاب الهی، و صله رحم را برای طولانی شدن عمر و تکثیر یاران، و قصاص را برای محفوظ ماندن جان مردم، و ادای نذر را برای جلب مغفرت و رحمت حقّ، و رعایت
وزن وکیل را برای اجتناب از کم فروشی، و ممنوعیّت شرب خمر را برای دوری از پلیدی، و خودداری از فحّاشی و دشنام را برای مصونیت از لعنت مردمان، و دزدی نکردن را برای حفظ عفّت و پاکدامنی قرار داده است، و خداوند برای این شرک را حرام نمود تا همه با اخلاص او را بپرستند، پس تقوای الهی را بخوبی رعایت کرده بگونه ای که از این سرا با حال تسلیم خارج شوید، پس خدا را در اوامر و نواهیش اطاعت نمائید،
ص: 231
زیرا در میان بندگان تنها دانشمندانند که در برابر خدا خاشعند.
(1) پس فرمود: ای مردم آگاه باشید که من فاطمه و پدرم محمّد است، گفتارم تماما یک نواخت از سر صدق بوده و از غلط و نادرستی بدور است، از من هرگز کلام بیجا و کردار بی ربط سر نمی زند، لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ، این رسولی که از جانب خدا آمده اگر تحقیق کنید پدر من بود نه شما، و در عقد اخوّت پسر عموی من بود نه شما، چه نسبت نیکویی میان آن دو است! آن رسول گرامی پیوسته ابلاغ رسالت نموده و تنذیر فرمود، و همیشه با عقیده مشرکان مخالف بوده و با کردارشان مبارزه می کرد و از روی حکمت نیکو به راه پروردگارش می خواند، بتهایشان را شکست و سران کفر را سرکوب کرد، تا سرانجام اجتماعشان پراکنده شد و عقب نشینی کردند، تا اینکه صبح
حقیقت طلوع کرد و پیشوای دین زبان گشود و تفاله های شیاطین دم فرو بسته، و سران اهل نفاق به هلاکت رسیده، و کافران نابود شدند، و زبان شما با جمعی که منوّر و عفیف بودند به کلمه اخلاص گویا شد [همانها که آیه تطهیر در باره اشان نازل شد]، حال اینکه پیش از این کنار آتش سوزان گرفتار و دربند بوده و یک طعمه بیش نبودید، و در زیر چنگال دیگران هیچ اختیار و قدرتی نداشته و در زیر پای دشمن بودید. آب کثیف و طعامهای پست می خوردید،
ص: 232
(1) ذلیل و خوار بودید، و با اینکه هیچ روزنه امیدی بر جای نگذاشته بودید و اشخاص کینه توز و نادان دائما توطئه می کردند، باز مشمول رحمت خداوند شده و شما را توسّط پیغمبر خود از این همه پستی و هلاکت نجات بخشید، و هر چه شعله آتش جنگ و خلاف را می تافتند خداوند خاموشش می کرد. و هر گاه شیطان شاخ خود را بیرون می کرد یا توسّط گروهی از مشرکان زبان بغض و عداوت خود را می گشود برادر او علیّ بن ابی طالب را برای مقابله و دفع آنها اعزام می فرمود، و او (حضرت علیّ علیه السّلام) از هیچ کدام از آن مأموریتها بی نتیجه باز نمی گشت و بال و پر دشمن را زیر پای خود گذاشته و شعله های آتش مخالفین را با شمشیر خود خاموش می ساخت، و با خلوص نیّت و فقط برای خدا تحمّل آن سختی ها را کرده و نهایت کوشش
را می نمود، وی نزدیکترین مردم به پیامبر و آقا و سرور اولیاء اللَّه بود، او پیوسته آماده به خدمت و خیرخواه؛ جدّی و پرتلاش بود، و در راه خدا سخن هیچ ملامتگری در او اثری نداشت، و شما در آن روزگار در کمال رفاه و آسایش بسر برده و در کمال امنیّت در باغهای خود لمیده، و پیوسته در انتظار آن بودید که حوادث بد و جریانهای ناملایم شامل حال ما خانواده گردد، آری شما هنگام یورش دشمن فرار کرده و از جنگ گریزان بودید.
اکنون که خدای تعالی پیامبر خود را به سرای انبیا و برگزیدگان خود نقل مکان
ص: 233
فرمود؛ میانتان کینه های باطنی ظاهر گشت و جامه دین کهنه و بی رونق شد، و گمراه بی زبان به سخن آمد و فرد بی نام و نشان معروف گشت، و سرکرده اهل باطل صدای زشت خویش بلند نمود، و قدم به ساحت شما نهاد، و شیطان با نیرنگ و فریب شما را تحریک کرد و پاسخ مثبت شنید و شما را گول خورده دید و برای اوامر خود آماده به خدمت یافت، و شما را به خشم آورد و به هدف خود رسید، و شما اعتدال عمل را از دست داده و گمراه شدید.
(1) الحال زمانی نگذشته دامنه جراحت گسترش یافته و گویی ناعلاج شده، و هنوز جسم شریف پیامبر در قبر مستقرّ نشده بود که حریصانه آشوب کردید و اعمال خود را جلوگیر از فتنه می پنداشتید، بدانید که این مردم هنگام
امتحان باختند و جایگاه مردم کافر جهنّم است، این اعمال از شما بدور است و جای چه عجب است، و چگونه دروغ می گوئید؟ در حالی که کتاب خدا در میان شما است، قرآنی که ظاهر و احکامش روشن و حقایق آن آشکار و نواهی آن واضح و اوامرش صریح است، آیا کلام خدا را پشت سر انداختید؟ یا از آن اعراض کرده اید؟ چه تبدیل بدی کردند ستمگران، و هر کس جز اسلام را پیروی کند از او پذیرفته نخواهد شد و در سرای آخرت از زیانکاران خواهد گشت. سپس آنقدر صبر نکردید که بحران و جوش این مصیبت فروکش کند و خروش
ص: 234
آن آرام گیرد، و بلافاصله اقدام به دامن زدن و افروختن آتش کردید، و شراره های فساد مردم را شعله ور ساختید، و دعوت شیطان را اجابت نموده و گمراه شدید، و انوار دین مبین حقّ را خاموش، و احکام و سنّتهای رسول خدا را ترک نمودید، شما به بهانه های واهی اهداف شوم خود را به اجرا گذاشته و در واقع به اهل بیت پیامبر خیانت و ستم نموده و هر چه خواستید کردید، و ما در مقابل شما صبر می کنیم، همچون صبر در برابر تیزی و برش کارد و طعنه نیزه ها، و حال شما می پندارید که مرا هیچ ارثی نیست، مگر از احکام جاهلیّت پیروی می کنید؟ حال اینکه در نزد اهل یقین هیچ حکمی بهتر از حکم خدا نیست، مگر فهم ندارید؟ آری حقیقت آن بر شما چون
روز روشن است که من دخت پیامبرم.
(1) ای مسلمانان، آیا شایسته است که من از ارث خود محروم باشم؟ ای پسر أبو قحافه آیا در قرآن است که تو از پدر ارث بری و من نه؟ به تحقیق از نزد خود حکم تازه و دروغی در آوردی؟ مگر کتاب خدا را عمدا ترک کرده و احکام آن را پشت سر انداختی؟
خداوند در قرآن می فرماید: «و سلیمان از داود ارث برد- نمل: 16»، و نیز در نقل ماجرای [تولّد] یحیی علیه السّلام می فرماید: « [زکریّا گفت: خدایا] از سر احسان به من پسری عطا فرما که پس از من متولّی امور و وارث من و آل یعقوب باشد- مریم: 5»، و نیز فرمود: «صاحبان قرابت و خویشاوندان برخی از آنان بر برخی دیگر اولویّت دارند-
ص: 235
انفال: 75» و باز فرمود: «حکم خداوند در باره ارث اولاد شما این است که نصیب یک مرد دو برابر زن باشد- نساء: 11»، و نیز فرموده: « [برای شما مقرّر شده که هنگام نزدیک شدن زمان مرگ ] اگر مالی از خود باقی گذاردید باید برای پدر و مادر و خویشاوندان خود وصیّت نمائید، این از جمله حقوقی است که باید اهل تقوا رعایت کنند- بقره: 180».
و شما پنداشته اید مرا نصیب وارثی از پدرم نبوده و هیچ قرابتی میان ما نیست؟! آیا آیات قرآن عموم شما را شامل می شود ولی پدر من از آن خارج است؟! نکند شما گمان برده اید که من و پدرم
از یک آئین نبوده و از هم ارث نمی بریم؟! مگر شما از پدر و پسر عمویم به عموم و خصوص آیات قرآن داناترید؟! سپس به أبو بکر گفت: امروز فدک را از ما ستاندی، و هر چند که هیچ مخالفی نداری ولی بدان که در روز حشر خداوند حاکم است، و چه خوب حاکمی است! و پیشوای ما محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و وعده گاه ما قیامت خواهد بود. و در آن روز اهل باطل در ضرر و زیانند، و ندامت سودشان نبخشد، و برای هر خبری موعدی است و شما در نهایت خواهید فهمید چه کسی عذاب خوارکننده و دائمی شود.
(1) سپس آن حضرت علیها السّلام رو به انصار نموده و فرمود: ای گروه بزرگان و ای بازوان توانای ملّت، و ای نگهداران دین، این چه رفتار سست و سبکی است که ظالمانه در حقّ من روا داشته اید؟ مگر پدرم؛ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نفرموده بود:
ص: 236
«مراعات هر شخصی در احترام به فرزندان اوست»؟ چه با شتاب خلاف آن عمل کردید، هر چند این امر قابل پیش بینی بود، با اینکه شما برای احقاق حقوق من قادر و توانائید، پنداشته اید که رسول خدا از میان رفت و ما رها گشتیم؟ آه که فوت او چه حادثه بزرگ و پیش آمد عظیمی بود، شکافی وسیع پدید نمود و همه چیز را بهم ریخت و از فقد او زمین تیره شد و خورشید و ماه گرفت،
و تمام ستارگان از هم پاشیدند، و کشتی آرزو به گل نشست، و کوهها خاشع شدند، و در پی وفات او حریمها زیر پا گذارده شد و حرمتها ریخت، و بخدا سوگند که این فاجعه ای عظیم و پیش آمدی بزرگ و بی مانند بود آری این قضاء حتمی و حکم قطعی خداوند بود که در قرآن از طریق وحی به پیامبر- همچون دیگر انبیا- به چندین طریق شما را از فاجعه خبر داده بود که: «و محمّد فقط رسولی است همچون دیگر رسولان، اگر بمیرد یا کشته شود از راه حقّ منحرف شده و به پشت سر خودتان برمی گردید [این را بدانید] و هر که رو به قهقری بر گردد ضرری به خداوند نخواهد داشت، و خداوند آن کسانی را که به نعمتها و الطاف الهی متوجّه باشند؛ پاداشی نیکو می دهد- آل عمران: 144».
(1) ای گروه انصار، شما حاضر و ناظر باشید و میراث پدر من مورد دستبرد دیگران واقع گردد؟! شما مشمول دعوت من گشته و در معرض امتحان و آزمایشید، حال اینکه
ص: 237
شما برخوردار از سلاح و تجهیزات جنگی بوده و معروف به اهل خیر و صلاح و نیکوکاری هستید، چه شده که اکنون دعوت مرا شنیده و یاریم نمی کنید؟! و ناله ام را می شنوید و به فریادم نمی رسید؟! با اینکه شما در گذشته به تلاش و شجاعت و نبرد و تحمّل سختیها و استقامت شناخته شده و آن گروه منتخب مخصوص ما اهل بیت بودید؟! (1) شما
با اعراب جاهلی به جنگ پرداخته و در این راه هر سختی و مشقّت را به جان خریدید، و با طوائف مختلف مبارزه کردید و با دلیرانشان به جدال پرداختید، و پیوسته گوش به فرمان ما اهل بیت بودید، و مشتاقانه اوامر ما را اجرا می کردید، تا اینکه عاقبت نظم جامع اسلام برقرار گردید، و خیرات روزگار تراوش نمود، و مشرکان سر تسلیم فرود آوردند، و تظاهر دروغ و باطل آرام شد، و شعله های کفر خاموش گشت، و هرج و مرج خاتمه یافت، و نظام دین محکم شد، چرا پس از روشنی حقیقت حیران شدید؟
و پس از اظهار آن پنهان می دارید؟ و بعد از پیشروی عقب نشینی کردید؟ و پس از ایمان به شرک افتادید؟ وای بر شما که مانند آن گروهی هستید که عهد خود را شکستند، و آهنگ بیرون کردن پیامبر را نمودند، و آنان بودند که نخستین بار [دشمنی و پیکار با شما را] آغاز کردند؟ آیا از آنان می ترسید؟ و خدا سزاوارتر است که از او بترسید، اگر مؤمنید.
ص: 238
(1) آری می بینم که شما میل به رفاه و آسایش دنیا نموده و دست از آنکه شایسته تولیت و امامت است برداشته اید، و خود را از مسئولیّت تکالیف و حدود و وظائف دینی رها نموده و آزاد ساختید، و هر آنچه دیده و شنیده و می دانستید را بدور انداختید، حال اینکه اگر شما و اهل زمین کافر شوند، براستی که خداوند بی نیاز و ستوده است.
آری من
با کمال دقّت و معرفت شما را از آن ضلالت و خذلان و تیرگی که ظاهر و باطن شما را فرا گرفته است آگاه ساختم، و ناخواسته لبریز جان شد، و شور و خشمی به بیرون جهید، و طاقتم طاق شد، و حبس آن نتوانستم، و پیشگیرانه بر زبانم آمد «1»، اکنون بگیرید و ببرید این شتری که به ناحقّ غصب نمودید و این دابّه خلافت و فدک را مأخوذ دارید او را رام و منقاد خود شمارید و به آسودگی سوار شوید، امّا بدانید که پای این دابّه مجروح و پشت او زخم دارد، حمل آن عار؛ و ننگ آن باقی و برقرار و به وسم و نشان خداوند تعالی داغ دار و موسوم بودنش به ننگ همیشگی آشکار و پیوسته و متّصل به آتش غضب خداوندگار و کشاننده است راکب خود را به سوی آتشی که شکافنده قلب فاجران و کفّار نابکار است همانا خداوند نگران است بدان چه میکنید و میداند ظالمان به کجا میروند و جای میگیرند.
ص: 239
(1) من دخت پیغمبر شمایم که برایتان بشیر و نذیر بود، و شما را به عذاب شدید بیم میداد، پس آنچه که می توانید انجام دهید، ما نیز انتقام خواهیم کشید، حال شما منتظر آن روز باشید، ما نیز منتظر آن روز هستیم.
أبو بکر گفت: ای دخت رسول خدا، بی شکّ پدرت پیوسته با مؤمنین مهربان و کریم و بی نهایت مشفق و رحیم بود، و بر کافران سختگیر و چون
عذابی شدید بود، بر همگان روشن است که رسول خدا تنها پدر شما بوده، و افتخار برادری با او فقط متعلّق به شوهر تو است، همو که از میان همگان به دوستی و رفاقت خویش برگزید، و او نیز در هر کار سخت و مشکلی او را یاری نمود، فقط افراد خوشبخت شما را دوست می دارند، و تنها افراد بدبخت به شما بغض می ورزند. زیرا شما عترت طاهره و نجیبان برگزیده اید، راهنمای ما بر خیر و راه ما منتهی به بهشت است. و تو ای بهترین زنان، و دخت بهترین انبیاء، در کلامت صادقی و از جهت عقل و کمال خرد و فهم مقدّم هستی، کسی را نشاید که قول تو را ردّ نموده و حقّ تو را تصاحب کند، بخدا سوگند من از رأی پیامبر تجاوز نکرده، و بر خلاف فرمایش او رفتار نمی کنم، و البتّه راهنمای قوم به آنان دروغ نمی گوید، و من خدا را شاهد می گیرم و همان مرا بس که خود از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که می فرمود: ما جماعت پیغمبران هیچ طلا و نقره و زمین و مالی را از خود به ارث نمی گذاریم، و میراث ما فقط علم
ص: 240
و حکمت و کتاب و نبوّت است، و آنچه از متاع دنیا از ما باقی بماند در اختیار کسی است که پس من از ولایت امور را بر عهده می گیرد، و او هر طور که صلاح بداند در آن تصرّف کند»،
و ما نیز آنچه تصرّف نمودیم در راه تهیّه وسائل و اسباب جنگ از اسلحه و چارپایان مصرف خواهیم کرد، تا مسلمین نیرو و عظمت پیدا کرده و در جنگ با کفّار و مخالفین پیروز شوند، و این اجماع مسلمین است و استبداد رأی من نیست، و این تمام ماجرا است، اینک فدک در پیش ما حاضر و در اختیار تو است، نه قصد قبض آن را داشته و نه از شما پنهان نمایم، و تو بانو و سرور زنان امّت پدرت می باشی، و مادر گرامی فرزندان پیامبری، و قصد تصاحب هیچ مالی از شما را نداریم، و منکر مقام تو از جهت پدران و اولاد نیستیم، و حکم و امر تو در آنچه تصاحب نموده ایم نافذ است، ولی آیا من می توانم مخالف دستور پدرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله رفتار کنم؟! (1) حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: سبحان اللَّه! هرگز پدرم رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله از کتاب خدا و احکام آن نه منصرف بود و نه مخالف، بلکه تنها بر اساس احکام و سوره های آن رفتار می کرد، آیا شما باهم توطئه کرده و برای این حیله بهانه و علّتی می تراشید؟ همان گونه که در زمان حیات آن رسول گرامی نیز به او سخنان ناروا نسبت می دادید! این قرآن است که با صدایی بلند و رسا و صریح و عادلانه می فرماید: « [زکریّا
ص: 241
گفت: خدایا از سر احسان به من پسری عطا فرما که
پس از من ] متولّی امور و وارث من و آل یعقوب باشد- مریم: 5» و «و سلیمان از داود ارث برد- نمل: 16»، و خداوند در قرآن تا حدّی توزیع و توریث و قسط و قانون فرایض طبقات وارث را بیان فرموده است، که موردی برای تردید و اشتباه باقی نمانده است، حاشا! شماها در این امر از تمایلات نفسانی خود پیروی نموده اید و ما جز صبر چاره دیگری نداریم، وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ.
(1) أبو بکر گفت: تمام سخنان خدا و رسول راست و حقّ است، و تو نیز ای دخت پیامبر راست می گویی، تو معدن علم و جایگاه هدایت و رحمتی، تو پایه و اساس دین و حجّت حقّی، من هرگز سخن تو را ردّ نکرده و منکر کلام تو نیستم، ولی من بی هیچ عناد و استبداد و ستیزه ای هر چه گفتم با رأی نظر همین جماعت حاضر مسلمان بود و با مشورت ایشان انجام دادم، و ایشان همگی شاهدند.
حضرت زهرا علیها السّلام رو به جانب مردم نموده و فرمود:
ای جماعت مسلمین که عجولانه مبادرت به انتخاب امری باطل و ناصواب نمودید، آیا پیرامون آیات قرآن هیچ تدبّر و تأمّل نمی کنید، یا اینکه دلهای شما در حجاب و پوشیده شده، نه این طور نیست بلکه بدی کردار و اعمالتان بر دلهای شما غالب گردید
ص: 242
و توان شنیدن و دیدن را از گوش و چشم شما گرفت، و چه بد تأویل نمودید و چه راه زشتی
را پیش گرفتید و بدتر از همه آن وجهی است که به سبب آن حقّ دیگران را غصب کردید، سوگند به خداوند که چون پرده از برابر دیدگان شما برداشته شود منظره بسیار هولناکی را خواهید دید، سپس این آیه را قرائت نمود که:
و بدا لکم من ربّکم ما لم تکونوا تحتسبون، وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ
. آنگاه رو به قبر شریف پیامبر نموده و این مرثیه را سرود: (1) (1) پس از تو اخبار و اکاذیبی منتشر شد که اگر شما حاضر بودی کار مردم تا این حدّ سخت نمی شد، (2) ما تو را از دست دادیم همچون زمینی که بارانی نافع را از دست دهد، قوم تو به اختلاف افتادند، پس تو خود شاهد امور ایشان باش، (3) هر یک از خویشان او دارای احترام و منزلتند، و نزد خدا آن گرامی تر است که به او نزدیکتر، (4) گروهی از مردم آنچه در سینه ها [از حقد و کینه ] داشتند به ما نمایاندند، آنگه که تو درگذشتی و خاکها میان ما و شما حائل شد، (5) گروهی از مردمان نسبت به ما روی ترش کرده و مقام ما را کوچک و سبک شمردند، چون از میان ما غایب شدی امروز ما مورد غضب و خشم واقع شدیم،
ص: 243
(6) تو همچون ماه شب چارده و نوری بودی که از تو بهره مند می شدند، و بر تو از جانب خداوند عزیز آیات نازل می شد، (7) در گذشته فرشته وحی جبریل با
آیات خدا مونس ما اهل بیت بود، چون از میان ما رفتی او نیز غایب شده و تمام خوبیها از ما پوشیده شد، (8) ای کاش مرگ پیش از تو سراغ ما می آمد، وقتی شما از این دنیا رحلت نموده و میان ما و شما حائل شد، (9) به ما مصیبتی رسیده که به هیچ فرد اندوهناکی از عرب و عجم نرسیده بود.
(1) سپس آن حضرت علیها السّلام به منزل بازگشت در حالی که حضرت امیر علیه السّلام در انتظار مراجعت و درخشش سیمای مبارک او بود، چون در خانه قرار یافت؛ از شدّت تأثّر شروع به ملامت حضرت امیر علیه السّلام کرده و فرمود:
ای فرزند أبو طالب، چرا همچون کودک در جنین پنهان شده و مانند افراد تهمت زده در کنج خانه نشسته ای؟ تو کسی بودی که شاه پرهای بازها را درهم می شکستی، چطور شده که اکنون از پر و بال مرغان ناتوان فرو مانده ای؟! این فرزند أبو قحافه، هدیّه پدر و قوت و معیشت فرزندانم را به ظلم ستانده، و در مخالفت با من به سختی می کوشد، و جسورانه مجادله می کند، آنچنان که جماعت انصار دست از یاری من برداشته و مهاجرین رشته دوستی را گسسته،
ص: 244
و همه تنهایم گذاشته اند، نه مدافعی دارم و نه مانعی، از خانه با دلی آکنده از خشم خارج شدم و در نهایت خواری بازگشتم، آری آن روزی شکست خوردی که تندی و خشونت خود را ضایع نمودی، آری روزگاری در شکار گرگان
بوده و پاره می کردی، و حال خاک نشینی را اختیار نموده ای!! نه پاسخ گوینده ای را می دهی، و نه سخن یاوه ای را ممنوع می سازی، من نیز دیگر هر چاره ای را از کف داده ام، ای کاش پیش از این خواری مرده بودم، عذرخواه من در تمام این حرفها که با تو گفتم و کم حرمتی که صادر شد همانا خدای من است، چه مرا وابگذاری و یا حمایت نمایی! وای بر من در هر طلوع آفتاب! تکیه گاهم از دنیا رفت، و بازویم ناتوان شد، شکایت نزد پدر می برم! و از خداوند دادخواهی می کنم! خدایا! نیرو و قدرت تو از همه افزونتر؛ و عذاب و نکال تو از همه شدیدتر است!.
(1) آنگاه مولای متّقیان از در تسلیت به آن حضرت علیهما السّلام گفت: ای دختر بهترین انبیاء بر تو هیچ ویل و وای مباد! که ویل و وای برای دشمن بدخواه تو است! ای دختر برگزیده عالمیان و یادگار آخر الزّمان، غم و اندوه خود فرو نشان، و بدان که من هرگز در دینم سستی نکرده و از حدّ توانم خارج نشده ام، اگر مقصود شما روزی به قدر کفاف است که آن را خداوند ضمانت فرموده، و او ضامنی استوار و امین است، و آنچه برای تو مهیّا و آماده
ص: 245
فرموده برتر از آن است که از شما به غارت رفته، پس کار را به خدا واگذار!.
پس حضرت زهرا علیها السّلام آرام گشته و عرض کرد: خدا مرا کافی است و او
بهترین وکیل است، و دیگر چیزی نگفت.
ص: 246
(1) 50- و سوید بن غفله گفت: چون بانوی ما حضرت فاطمه علیها السّلام به بستر بیماری افتاد- همان بیماری که منجر به فوت آن حضرت گشت-، زنان انصار و مهاجرین برای عیادت به خدمت او رسیده و گفتند: با این بیماری چگونه شب را به صبح آوردی ای دخت پیامبر؟
حضرت زهرا علیها السّلام نیز پس از حمد الهی و صلوات بر پدرش فرمود:
به خدا سوگند در حالی شب را به صبح رساندم که از دنیای شما ناراضی، و از مردان شما بیزارم، آنان را پس از امتحان دور انداخته، و پس از مشاهده نیّات سوء و رفتارهای ناهنجارشان از همه آنان کناره گیری نمودم! [سپس گمراه شدن پس از هدایت را به باد انتقاد گرفته و فرمود:] قبیح و زشت باد آن شکافهای شمشیر [که در جهاد راه خدا ایجاد شد]، و هر کار لهوی پس از کاری جدّی، و آن سنگ خوردنها از کفّار و آزار نیزه! و نتیجه اش این خطای در رأی و سستی نظر! چه کار بدی مرتکب شدند! که غضب الهی برای ایشان مهیّا و تا ابد در جهنّم خواهند ماند!.
البتّه من ایشان را به راه حقّ خواندم و متوجّه سنگینی آن نموده و همه چیز را بر آنان ظاهر نمودم. رویشان بخاک باد! مرگ بر آنان! لعنت بر قوم ستمکار!.
ص: 247
(1) وای بر این امّت! چه چیز آنان را از: ستونهای استوار رسالت و اساس نبوّت و راهنمایی؛ و مهبط فرشته وحی، و دانا به تمام امور دنیا و آخرت، گمراه ساخت؟ آگاه باشید که این انحراف خسران مبین است. چرا این گونه أبو الحسن را عقوبت کردند؟! به خدا سوگند که این مجازات (خذلان و تنهاگذارن آن حضرت) فقط بخاطر ترس از شمشیر او و کمی ملاحظه در اجرای حقّ، و سختی و شدّت جنگ او، و شجاعت کارزار، و بی مهابا بودن او در اجرای فرامین الهی بود، و به خدا سوگند اگر تمام امّت از راه سعادت منحرف شده و از پذیرش راه روشن امتناع می کردند، [علیّ ] همه آنان را به راه آورده و آرام آرام و صحیح و سالم به سعادت و خوشبختی می کشاند، که نه خود خسته شود و نه ایشان ملول، و در نهایت آنان را به سرچشمه ای با آبی گوارا و مطلوب و عاری از هر خس و خاشاک می برد، و ایشان را از آن سیراب باز میگرداند و در خفا و آشکاراشان را نصیحت می نمود در حالی که خود آن حضرت از غنای آنها بهره نمی برد و از دنیای ایشان برای خود چیزی ذخیره نمی فرمود مگر باندازه شربت آبی که تشنه خود را سیراب کند و اندکی از طعام که گرسنه بدان سدّ جوع نماید، و در آن وقت زاهد از راغب و راستگو از دروغگو تمیز داده و شناخته میشد، «اگر مردم قری و دهات ایمان می آوردند و پرهیزگاری میکردند هر آینه درهای آسمان را به
رحمت و برکت بروی ایشان باز
ص: 248
میکردیم و زمین را رخصت می دادیم تاخیر و برکات خود را برون اندازد، و لکن چون مردم تکذیب آیات الهی کردند و به اعمال زشت پرداختند ما هم بر ایشان تنگ گرفتیم و به سبب کردار قبیح و عصیان ایشان را معاقب و مأخوذ داشتیم- اعراف: 96» و کسانی که از این جماعت مرتکب ظلم و ستم شدند بزودی جزای اعمال بدشان به آنان می رسد، چه آنان از تحت قدرت و نفوذ ما خارج نیستند و ما از گرفتنشان عاجز نیستیم.
(1) آهای همگی گوش کنید! زودا که روزگار عجائب خود را به شما نمایش دهد! و اگر متعجّب شدید این از عجیب بودن گفتارشان است! ای کاش می دانستم که این مردم به چه بنای بلندی تکیه کرده، و متمسّک چه دستگیره ای شده، و هتک حرمت چه ذرّیّه ای را نموده و ایشان را مقهور و مغلوب ساخته اند، بد مولایی است مولایشان و بد دوستی است دوستشان، و ظالمان مبادله ای بسیار بد کردند [که أمیر المؤمنین را خانه نشین کردند] درد را دوا، و مرض را شفا، و گلخن را گلشن، و ظلمت را نور، و سیاه چال را کوه طور پنداشتند، بخاک مالیده باد بینی های گروهی که گمان می کنند که کار نیکو می کنند، آگاه باشید که آنان مفسدانند و لکن خودشان نمی دانند، وای بر آنان آیا آنکه به سوی حقّ راهنمائی می کنید به تبعیّت و پیروی شایسته تر است یا آنکه به حقّ راه نمی نماید و
خود نیز نیازمند هدایت است؟ شما را چه می شود؟ چگونه حکم می کنید؟
ص: 249
(1) بجانم قسم که این افعال شما حامل گشت، پس منتظر باشید تا مدّت حمل منقضی شود، پس از آن نتیجه باز آورد! اکنون خون تازه خواهید دوشید و اوانی شما از هر قاتل سرشار خواهد شد، در آن زمان ضرر جاهل و سود عاقل آشکار شود و آنجا را اندوخته پیشینیان باشد بر اخلاق میراث رسد، پس ساکن کنید قلب خود را و آرام دهید نفوس خویش را، و مهیّا شوید از برای حوادث و فتنه ها و مصیبتها! و خود را به شمشیر قاطع و دواهی مهلک و استبداد ستمکاران بشارت دهید! بی شکّ منافع شما نابود و مزارعتان محصود و بهره شما افسوس و دریغ خواهد بود، زودا که گریبان ندامت بدرید و هیچ نمی دانید به کجا اندر افتادید، بی گمان کورکورانه در ظلمت خانه ضلالت اسیر و در چاه جهالت دستگیر گشتید، چگونه شما را ملزم کنیم به سوی راه هدایت و حال آنکه از شنیدن کلمات ما کراهت دارید؟! سوید بن غفله گوید: زنان مهاجر و انصار تمام فرمایشات حضرت فاطمه علیها السّلام را به سمع مردان خود رساندند، و سران مهاجر و انصار با شنیدن این سخنان به جانب آن حضرت شتافته و گفتند: ای بانوی زنان جهان، اگر علیّ بن ابی طالب پیش از آنکه ما با
ص: 250
أبو بکر بیعت کنیم و پیمان متابعت محکم کنیم؛ حاضر می شد و این سخنان می فرمود هرگز سر از طاعت او بیرون نمی کردیم!.
حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: از من دور شوید! پس از اتمام حجّت بر شما دیگر جایی برای عذر و بهانه شما نیست، و هیچ چیز چاره تقصیر و کوتاهی شما نکند.
ص: 251
احتجاج سلمان فارسیّ علیها السّلام پس از وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در نکوهش امّت در عهدشکنی از حضرت امیر علیه السّلام
احتجاج سلمان فارسیّ علیها السّلام پس از وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در نکوهش امّت در عهدشکنی از حضرت امیر علیه السّلام
(1) 51- از امام صادق علیه السّلام به واسطه پدران گرامش نقل شده که سلمان فارسی سه روز پس از دفن پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله خطبه ای بدین شرح ایراد نمود:
آهای مردم! کلامی از من گوش کرده سپس در باره اش اندیشه کنید، بدانید که اطّلاعات بسیاری در فضائل علیّ بن ابی طالب دارم، که اگر قصد نقل تمام آنها را داشته باشم گروهی از شما مرا دیوانه انگاشته و گروهی خونم را مباح سازید.
بدانید که شما را تقدیراتی است که پیش آمدهای گوناگونی در پی آن می آید، و این را بدانید که نزد علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است علم منایا (مقدّرات) و علم بلایا (گرفتاریهایی که متوجّه مردم می شود) و میراث وصایا (ثمره سفارشات پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله) و فصل خطاب و اصل و ریشه انساب (نسبهای مردم)، همان گونه که هارون بن عمران
ص: 252
از موسی شنید او نیز از پیامبر شنید که فرمود: «تو وصیّ من در خانواده، و جانشین و خلیفه در امّتم هستی، و نسبت تو به من همچون نسبت هارون است به موسی»، ولی افسوس که شما امّت شیوه قوم بنی اسرائیل را پیش گرفته و آگاهانه راه خطا را پیمودید.
(1) به خدا سوگند که قدم به قدم مانند بنی اسرائیل همان خطاها را مرتکب خواهید شد! به خدایی که جان سلمان در دست اوست سوگند اگر علیّ را پیشوا و والی خود ساخته بودید، هر آینه برکت و نعمت از آسمان و زمین اطراف شماها را فرا می گرفت، تا آنجا که پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت می کردند و ماهیهای دریا خواسته شما را می پذیرفتند و دیگر هیچ دوست و بنده خدایی فقیر نشده و هیچ سهم از فرائض الهی از بین نمی رفت، و هیچ دو نفری در حکم خدا اختلاف نمی کردند، ولی افسوس که شما مخالفت نموده و مسند خلافت را به فرد دیگری سپردید، پس در انتظار گرفتاری و بلا باشید، و دست از خوشبختی بشوئید، من حقیقت امر را برای تک تک شما روشن ساختم، پس بدانید از امروز به بعد رشته محبّت و دوستی میان من و شما بریده شد.
دست از دامن آل محمّد صلّی اللَّه علیه و آله بر ندارید، زیرا تنها ایشان راهنمای به سوی بهشت، و در روز قیامت خوانندگان به آن خواهند بود.
ص: 253
(1) بر شما باد به فرمانبری امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام، که به خدا سوگند که [در روز غدیر] ما به دفعات در حضور پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله تحت عنوان ولایت و امارت بر او سلام نمودیم و پیوسته رسول خدا با تأکید ما را بدان کار وامی داشت، حال مردم را چه شده با علم به فضائلش بر او حسد می برند؟! عاقبت حسادت قابیل بر هابیل کشتن او بود، یا مانند قوم بنی اسرائیل کارشان به کفر و ارتداد کشیده، شما را چه شده؟! ای مردم، وای بر شما، ما را با أبو فلان و فلان چه کار؟! آیا به جهل افتاده یا خود را به نادانی می زنید؟ یا حسد ورزیده یا خود را به حسادت زده اید؟ به خدا سوگند که شما مرتدّ و کافر شده و با شمشیر به جان هم خواهید افتاد تا آنجا که با شهادت دروغ ناجی های خود را محکوم به مرگ نموده و کافران را تبرئه و آزاد کنید، بدانید که من حرف خود را زدم و تسلیم پیامبرم شدم، و از مولای خود و تمام امّت؛ علیّ بن ابی طالب علیه السّلام پیروی نمودم، همو که سیّد و سرور اوصیاء، و پیشوای پیشانی سفیدان [از وضو]، و رهبر راستگویان و شهیدان و صالحان است.
ص: 254
احتجاج ابیّ بن کعب بر قوم مانند احتجاج سلمان
احتجاج ابیّ بن کعب
بر قوم مانند احتجاج سلمان
(1) 52- از محمّد و یحیی دو فرزند عبد اللَّه بن حسن از پدرانشان از امیر المؤمنین علیّ بن- ابی طالب نقل است که فرمود: پس از خطبه أبو بکر- در روز جمعه اوّل ماه مبارک رمضان- ابیّ بن کعب برخاسته و این گونه سخنرانی کرد که:
ای گروه مهاجر که خشنودی خداوند را در نظر داشته و در قرآن مورد ثنای الهی قرار گرفته اید، و ای گروه انصار که در شهر ایمان سکنی گزیدید و به همین جهت خداوند در قرآن از شما تعریف کرده، آیا فراموش کرده یا خود را به نسیان زده اید، آیا تبدیل عهد و پیمان کردید و یا تغییر آئین داده اید، یا خذلان اختیار کرده یا عاجز شده اید؟! مگر شما فراموش کرده اید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در [روز غدیر] در میان ما بپا خواسته و علیّ را در مقابل همه نگه داشته و فرمود: «هر کس که من مولای او هستم علیّ مولای اوست، و کسی که من نبیّ او هستم علیّ امیر اوست»؟!.
ص: 255
(1) مگر از خاطر برده اید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرمود: «ای علیّ جایگاه تو نزد من همچون هارون است به موسی، اطاعت امّت از تو پس از من مانند اطاعت آنان از من در زمان حیاتم بوده؛ فرض و واجب است، جز آنکه پس از من هیچ پیامبری نیست»؟.
مگر این سخن رسول خدا صلّی اللَّه
علیه و آله را از یاد برده اید که فرمود: «سفارش من به شما در مورد اهل بیتم خیر است، پس آنان را مقدّم داشته و بر ایشان سبقت مگیرید، و آنان را امیر خود ساخته و بر آنان امارت پیدا مکنید»؟.
مگر شما نمی دانید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «اهل بیت من وسیله هدایت و راهنمایان به سوی خدا می باشند»؟.
آیا این فرمایش پیامبر به علیّ را فراموش کرده اید که فرمود: «تو هدایتگر گمراهان هستی»؟.
آیا از خاطر برده اید که رسول خدا در باره علیّ فرمود: «علیّ احیاگر سنّت، و معلّم امّت من است، همو که حجّت مرا بپای داشته و بهترین جانشین من است، او آقای اهل بیت من و محبوب ترین فرد نزد من است، اطاعت او همچون اطاعت من بر امّت واجب است»؟.
مگر نمی دانید که پیامبر در زمان حیات هیچ کس را امیر او نساخت و در نبود خود او را بر همه امیر و ولیّ نمود؟!.
ص: 256
(1) آیا از خاطر برده اید که علیّ در سفر و حضر و موقع کوچ و هنگام نزول و در مواقع دیگر پیوسته همراه رسول خدا بود؟.
مگر این سخن پیامبر را فراموش کرده اید که می فرمود: «هر گاه در میان شما نبودم و علیّ را خلیفه شما ساختم فردی همچون خودم را بر شما گماشته ام»؟.
آیا از خاطر برده اید که پیامبر قبل از رحلت ما را در خانه فاطمه علیها السّلام گرد آورده و فرمود: خداوند تبارک و تعالی به موسی
وحی فرمود که برادری از اهلت انتخاب نموده و او را نبیّ قرار ده، و خانواده او را فرزندان خود نما، تا ایشان را از هر آفتی حفظ، و از هر شکّ و تردیدی پاک نمایم، و موسی و هارون را به اخوّت برگزید، و فرزندان او را پس از خود رهبران بنی اسرائیل ساخت، و قوانین مسجد آنان در باره موسی مشمول ایشان نیز شد. حال خداوند به من وحی فرموده که همچون موسی نسبت به هارون؛ تو نیز علیّ را به اخوّت برگزین، و فرزندان او را چون اولاد خود محسوب دار [امامان امّت قرار ده ]، که من ایشان را همچون فرزندان هارون مطهّر نمودم، بدانید که من نبوّت را به تو ختم نموده و پس از تو دیگر هیچ پیامبری نخواهد بود»؟، و آن فرزندان همان امامان هدایت یافته اند.
ص: 257
(1) چرا دیده گانتان را باز نکرده و اندیشه نمی کنید، مگر شما نمی شنوید؟! نکند که شما گرفتار شبهات شده اید و حکایت شما ماجرای آن مردی است که در راه سفر گرفتار تشنگی سختی شده و در لحظه مرگ با مردی راهنما روبرو شده و درخواست آب می کند و او می گوید: روبروی تو دو چشمه است، یکی تلخ است و ناگوار، و دیگری شیرین است و گوارا، اگر به آب تلخ برسی، گمراه شده ای، و رسیدن به آن دیگر کمال مقصود خواهد بود و هدایت و رفع تشنگی. و این ماجرا، حکایت حال شما امّت است که خود را
مهمل و بیهوده پنداشته اید، و به خدا سوگند که شما مهمل گذارده نشده اید، بلکه نشان هدایت برای شما نصب شده، حلال برای شما جایز و حرام بر شما ممنوع گشته، و قسم به خدا که اگر او را اطاعت می کردید نه به اختلاف افتاده و نه دشمنی می کردید، نه قطع رابطه کرده و جنگ می کردید و نه از هم اظهار برائت و بیزاری می نمودید. و به خدا سوگند که شما پس از رحلت پیامبر عهد و پیمان او را شکستید، و در مسأله عترت او به اختلاف افتاده و دیگران در این مسأله دست به دامن رأی و نظر خود شدند، بدانید که این تصوّر خام و اشتباه بزرگی است، شما پنداشته اید که اختلاف نظر مایه رحمت است، این طور نیست، قرآن با این عقیده سخت مخالف است، آنجا که خداوند با عظمت فرموده: «مانند آن افرادی نباشید که پس از روشن شدن راه و برهان در میان خود به تفرقه و اختلاف افتادند، برای آنان عذاب سختی مهیّا گردیده است- آل عمران: 105».
ص: 258
(1) سپس خداوند ما را از اختلاف شما باخبر ساخته و فرموده: «این مردم پیوسته با همدیگر در اختلافند مگر کسانی که مشمول رحمت پروردگارت گردند، و آنان را به همین منظور آفریده است- هود: 118 و 119»، یعنی برای رحمت آفریده است و مراد آل محمّد می باشند، من خود از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که می فرمود: «ای علیّ تو
و شیعیانت بر اساس فطرت پاک و حقیقت هستید، و باقی مردم از این حقیقت و فطرت دور می باشند»، پس چرا باید از پیامبر خود محمّد قبول می کردید! چطور؟ با اینکه او خود شما را به عهدشکنی از وصیّ و امین و وزیر و برادر و ولیّ خود علیّ بن ابی طالب باخبر ساخته بود، همو که از تمام شما دلپاکتر، و عالمتر، و در اسلام مقدّمتر، و از همه شما نزد رسول خدا فهمیده تر بود، همو که پیامبر میراث خود را به او داده و به وعده هایش سفارش فرمود، پس او را جانشین خود بر امّتش نهاد، و اسرار خود را نزد او گذاشت، پس فقط او ولیّ پیامبر است، و از تمام شما به آن مقام شایسته تر است، چرا که او سرور اوصیا و وصیّ خاتم مرسلین و برترین اهل تقوا و از همه شما به پروردگار جهانیان مطیع تر است.
در زمان خود پیامبر (روز غدیر) به نام امارت بر او سلام گفتید. پس آنکه شما را انذار و تخویف نمود معذور دارید زیرا مقصود فقط ادای نصیحت و موعظه بود برای کسی که به خود آمده و بیدار شود، پس ما نیز چون شما همه آن مطالب را شنیدیم و دیدیم
ص: 259
و شهادت دادیم.
(1) چون سخن او بدینجا رسید؛ عبد الرّحمن بن عوف و أبو عبیده جرّاح و معاذ بن جبل برخاسته و یک صدا گفتند: ای ابیّ، مگر عقلت را از دست داده ای؟ یا جن زده شده ای؟
ابیّ
بلافاصله گفت: بی عقلی و جن زدگی در شما است، من روزی نزد رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بودم که دیدم با کسی مشغول صحبت است که فقط صدایش را می شنیدم و او را نمی دیدم، در میان آن صحبتها به پیامبر گفت:
او چه مرد خیرخواهی برای تو و امّت بوده و داناترین ایشان به سنّت تو است! پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: فکر می کنی که پس از من؛ مردم اطاعت او خواهند کرد؟ گفت:
ای محمّد، نیکان امّت تو از او پیروی نمایند، و مردم نابکار با او مخالفت ورزند، و این منوال پیامبران و اوصیای آنان پیش از تو بوده، ای محمّد، موسی به یوشعی وصیّت نمود که از همه بنی اسرائیل داناتر و خداترس تر و مطیع تر بود، به همین خاطر خداوند موسی را امر فرمود که همو را به وصایت انتخاب کن- مانند خود شما که به دستور خداوند علیّ را به وصایت برگزیدی- در پی این عمل موسی تمام بنی اسرائیل خصوصا فرزند موسی به او رشک برده و زبان به لعن و دشنام او گشوده و با او درگیر شده و تنهایش گذاشتند، بنا بر این اگر از همان
ص: 260
روش بنی اسرائیل پیروی کنند، وصیّ تو را تکذیب کرده و او را انکار نمایند و خلافت را از او سلب نموده و علم او را به غلط اندازند.
(1) ابیّ گفت: عرض کردم ای رسول خدا او که بود؟ فرمود: یکی از فرشتگان پروردگار
عزیزم بود، مرا باخبر ساخت که مردم با وصیّ من علیّ بن ابی طالب مخالفت خواهند نمود.
و من تو را ای ابیّ به مطلبی سفارش می کنم که اگر آن را حفظ کنی پیوسته بر خیرخواهی بود، ای ابیّ بر تو باد به اطاعت علیّ، زیرا او هم هدایت کننده است و هم هدایت شده، او خیرخواه امّت و احیاگر سنّت من خواهد بود، او امام شما پس از من است، پس هر کس به این امر رضا دهد به همان صورتی که از من جدا شده مرا ملاقات خواهد نمود، ای ابیّ هر که در این امر تغییر و تبدیلی دهد با من چون فردی عهدشکن و عصیانگر، و منکر نبوّتم ملاقات خواهد کرد، نه او را شفاعت کنم و نه از حوضم او را بنوشانم.
پس گروهی از مردان انصار برخاسته گفتند: بنشین ای ابیّ خدا تو را رحمت کند، هر آنچه شنیدی ادا نمودی و به عهد خود وفا کردی!.
ص: 261
احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام در برابر اظهار انبساط أبو بکر از بیعت مردم
احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام در برابر اظهار انبساط أبو بکر از بیعت مردم
(1) 53- امام جعفر صادق علیه السّلام بواسطه پدران گرامش علیهم السّلام گوید: وقتی مردم با أبو بکر بیعت کرده و با امام علیّ علیه السّلام آن رفتار نمودند، پیوسته أبو بکر نسبت به حضرت أمیر علیه السّلام اظهار انبساط و خوشروئی کرده، و از انقباض و گرفتگی علیّ بن ابی طالب حیران و دل نگران بود، به همین خاطر بسیار مایل بود با او
خلوتی داشته و عقده دل او را گشوده و رضایت خاطر آن حضرت را به هر ترتیب فراهم نماید، تا عرض کند که چرا بیعت را پذیرفته با اینکه هیچ رغبت و میلی به آن نداشته است. بنا بر این از آن حضرت درخواست نمود که ساعتی را برای مذاکره خصوصی انتخاب نماید. پس مجلس برپا شد و أبو بکر این گونه سخن آغاز نمود: ای أبو الحسن، به خدا سوگند که این جریان روی تبانی و اقدام و رغبت و حرص من صورت نگرفت، و در آن هیچ اعتمادی به خود نداشتم که بتوانم از پس این امر بر آمده و امور امّت را آن طور که باید اداره کنم. و من فاقد هر گونه قدرت مالی و کثرت عشیره بودم، تا از آن طریق اساس نقشه خود را استوار نمایم. پس برای چه از من دلتنگ و ملول بوده و آن را که در باره من نشاید تصوّر می کنی، و با نظر بغض و عداوت به من می نگری؟!
ص: 262
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اگر به این امر رغبت و میلی نداشتی، برای چه خود را به آن حاضر نموده و در این عمل پیش قدم شدی؟
أبو بکر گفت: بخاطر حدیثی بود که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیدم که فرموده: «براستی که خداوند امّت مرا بر گمراهی و خطا جمع نمی کند»، و چون جمع ایشان را دیدم از همان فرمایش پیروی نموده و
هرگز گمان نبردم که اجماع امّت خلاف هدایت و از گمراهی باشد، و به همین خاطر تن به این تکلیف سپردم، و اگر می دانستم حتّی یک نفر هم از این امر امتناع خواهد ورزید بطور مسلّم از پذیرش آن خودداری می کردم.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: در خصوص حدیث مذکور در مورد اجماع امّت از تو می پرسم که آیا من از افراد این امّتم یا نه؟ گفت: آری. فرمود: آن گروهی که از بیعت تو سر باز زدند چون سلمان و أبو ذرّ و عمّار و مقداد و سعد بن عباده و دیگران؛ از امّت بودند یا نه؟ أبو بکر گفت: آری همه از امّت بودند.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: بنا بر این چگونه با مخالفت این افراد به حدیث اجماع احتجاج می کنی؟. حال اینکه تمام آنان از افراد صالح و پرهیزگار و از أصحاب رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله هستند.
ص: 263
(1) أبو بکر گفت: تخلّف این افراد پس از تحقّق این امر بر من معلوم شد، و ترسیدم اگر از پذیرش آن امتناع ورزیده و خود را کنار بکشم اوضاع اجتماعی مسلمین بهم خورده و شاید غالب مردم مرتدّ شده و از دین خارج شوند، و پذیرش من بر این امر بهتر از آن بود که امّت مسلمان به هرج و مرج گرائیده و به حالت کفر سابق خودشان عود نمایند، و فکر می کردم شما نیز در این باره با من موافق باشید.
أمیر المؤمنین علیه السّلام
فرمود: بسیار خوب، ولی پرسش من این است که شما در بار نخست روی چه اساسی و برای چه به این امر روی آوردید، و اینکه یک فرد روی چه شرائط و علل و جهاتی شایسته امر خلافت می شود؟
أبو بکر گفت: البتّه روی صفات خیرخواهی، وفای به عهد، صراحت لهجه، استقامت و حسن سیرت و عدالت و علم و آگاهی از کتاب و سنّت و حکمت و معرفت و زهد در دنیا و پرهیزگاری، و یاری و طرفداری از مظلوم و ستمدیده در دور و نزدیک.
أبو بکر چون به این کلام رسید ساکت شد.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پس سبقت در اسلام و قرابت با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله چه؟
أبو بکر گفت: آری، و سابقه و قرابت.
ص: 264
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ای أبو بکر تو را به خدا سوگند می دهم، آیا در وجود خود این خصوصیّات را می بینی یا در من؟. أبو بکر گفت: البتّه در شما می بینم ای أبو الحسن.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا این من بودم که پیش از تمام امّت به رسول اکرم جواب مثبت داد یا تو؟
گفت: بلکه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند آیا من از طرف رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مأمور به ابلاغ و خواندن سوره برائه برای کفّار شدم یا تو؟
أبو بکر گفت: شما مأمور این کار شدید.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ای
أبو بکر تو را به خدا سوگند، آیا هنگام خروج پیامبر از مکّه به مدینه (روز غار) آیا من جان فدای او شدم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند بنا به حدیث پیامبر در روز غدیر آیا من مولای تو و تمام مسلمین هستم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
ص: 265
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند آیا ولایت من قرین ولایت پروردگار متعال و پیغمبر خدا واقع شده به دلیل انفاق انگشتر، در آیه شریفه إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا- إلخ یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه برای شما است.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا مقام وزارت رسول خدا همچنان که برای هارون بود نسبت به حضرت موسی
«أنت منّی بمنزله هارون من موسی»
برای تو بود یا برای من؟
أبو بکر گفت: برای شما بود.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله توسّط تو و اولاد و خانواده ات در برابر نصاری مباهله نمود، یا با من و فرزندان و خانواده من؟
أبو بکر گفت: البتّه توسّط شما و خانواده اتان مباهله انجام شد.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا آیه تطهیر از رجس در باره من و خانواده و فرزندان من نازل شد یا برای تو و خانواده ات؟
أبو بکر گفت: برای شما و خانواده اتان نازل شد.
أمیر
المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در زیر کساء
ص: 266
برای من و خانواده و فرزندانم دعا کرد که «خداوندا، اینان أهل بیت منند، آنان را به سوی خود و بهشت رضوانت بخوان نه به آتش» یا برای تو و خانواده و فرزندانت؟
أبو بکر گفت: برای شما و اهل بیت و فرزندانتان دعا کرد.
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا مراد از آیه یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً من هستم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا آفتاب برای نماز تو به دعای پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله رجوع کرد یا برای من؟
أبو بکر گفت: برای تو بود.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا تو آن جوانمردی که این ندا از آسمان برایش خوانده شد که:
«لا سیف إلّا ذو الفقار و لا فتی إلّا علیّ»
یا من؟
أبو بکر گفت: البتّه تو آن جوانمردی.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در غزوه خیبر بیدق را به دست تو سپرد و فتح نصیب مسلمین گردید یا به من عطا فرمود؟
أبو بکر گفت: بلکه به دست تو داد.
ص: 267
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا تو با کشتن عمرو بن عبد ودّ؛ اندوه و غم و حزن از خاطر مبارک رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سایر مسلمین برداشتی یا من؟
أبو بکر گفت: البتّه بدست تو صورت پذیرفت.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا تو مورد اعتماد پیامبر و مأمور ابلاغ پیام آن حضرت به جنّیان شدی یا من؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، با نظر به حدیث رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله که فرمود: «من و تو از زمان حضرت آدم تا عبد المطّلب در تمام طبقات از نکاح بوده ایم نه از زنا» آیا من از جهت نسب و طهارت آباء با رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله شریکم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا مرا به تزویج دخت خود در آورده و فرمود: «خداوند در آسمان تو را برای زوجیّت فاطمه برگزید» یا تو را؟
أبو بکر گفت: البتّه شما را.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا من پدر حسن و حسین دو سبط
ص: 268
و گل خوشبوی پیامبر هستم که فرمود: «حسن و حسین آقا و سرور جوانان بهشتی اند و پدرشان از آن دو بهتر است» یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه
شما هستید.
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا برادر تو مزیّن به دو بال است که در بهشت با فرشتگان طیر می کند یا برادر من؟
أبو بکر گفت: البتّه برادر شما (جناب جعفر طیّار).
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا من ضامن دیون پیامبر و بجا- آورنده مواعد و وصایا و عهود آن حضرت هستم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا وقتی که پیامبر برای شرکت در مرغ بریان شده دعا می نمود که «خدایا محبوبترین بندگان خود را در اینجا حاضر کن» من حاضر شدم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله مرا به قتال ناکثین
ص: 269
و قاسطین و مارقین بر تأویل قرآن مژده و خبر داد یا تو را؟
أبو بکر گفت: البتّه شما را.
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مرا به دارا بودن علم قضا و فصل الخطاب معرّفی نموده و فرمود: «علیّ بهتر از همه شماها به علم قضا آگاه است» یا تو را؟
أبو بکر گفت: البتّه شما را.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در زمان حیات خود به أصحاب و یارانش فرمود که مرا به عنوان
«أمیر المؤمنین» سلام گفته و ندا کنند یا تو را؟
أبو بکر گفت: البتّه شما را.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا من در آخرین کلام رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله حاضر شده و متولّی غسل و دفن آن حضرت گشتم یا تو؟
أبو بکر گفت: البتّه شما.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا تو در قرابت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله سبقت جسته ای [مصداق
«أُولُوا الْقُرْبی »
می باشی ] یا من؟
أبو بکر گفت: شما هستید.
ص: 270
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا توئی آنکه خداوند وی را هنگام احتیاج دیناری عطا نمود و جبرئیل با او معامله نموده و رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را بر آن ضیافت نمودی و اولاد او را اطعام نمودی یا من؟
در اینجا أبو بکر گریسته و گفت: بلکه توئی.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله تو را بدوش خود بلند کرده و اصنام و بتهای کعبه را شکست یا مرا؟
أبو بکر گفت: شما بودید.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا این کلام رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله که فرمود: «تو صاحب لوای من در دنیا و آخرت هستی»، در حقّ من بود یا در باره شما؟
أبو بکر گفت: بلکه در باره شما بود.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به
خدا سوگند، آیا پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله وقتی فرمان داد که تمام درب هایی که به مسجد باز میشد بسته شود مگر یک درب، آن درب از خانه من بود یا درب خانه شما، و نیز آنچه خداوند بر او حلال نموده بود بر من حلال نمود یا بر تو؟
أبو بکر گفت: البتّه بر شما.
ص: 271
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، بنا به مفاد آیه شریفه أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ «1» آیا شما بودید که پیش از نجوی و سخن گفتن با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله صدقه دادید یا من بودم؟
أبو بکر گفت: البتّه شما بودید.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره من به دخت خود فاطمه علیها السّلام فرمود که: «تو را به کسی تزویج نمودم که أوّل مردمان به اسلام ایمان آورد و اسلام او بر سائر مردم برتری و تفوّق دارد» یا در حقّ تو؟
أبو بکر گفت: البتّه در باره شما فرمود.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آیا تو بودی آنکه در روز بدر بر سر چاهی که کافران مقتول را در آن ریخته بودند فرشتگان هفت آسمان بر او سلام کردند یا من بودم؟ أبو بکر گفت: البتّه شما بودید.
امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود: به همین ترتیب حضرت أمیر علیه السّلام پیوسته
مناقب منقول خود را که از جانب خدا و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بود ایراد می کرد، و أبو بکر یکایک آنها را تصدیق می نمود [تا بجائی رسید که أبو بکر به گریه افتاده و حالش منقلب شد].
ص: 272
(1) أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اینها و مانند آن از جمله علائم و دلائلی است که انسان توسّط آنها شایسته ولایت امور امّت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله می گردد. بنا بر این ای أبو بکر چه چیز تو را از خدا و رسول و دینت فریب داد، با اینکه وجود تو عاری از این علائم و دلائل است؟!.
أبو بکر در حالی که می گریست گفت: راست گفتی ای أبو الحسن، به من مهلت بده تا امشب در کار خود و این حرفهایت خوب فکر و تأمّل کنم.
أمیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: هر چه می خواهی فکر کن ای أبو بکر.
أبو بکر در نهایت تأثّر و حزن برخاسته و به خانه رفت و تا شب خود را ممنوع الملاقات نمود، و عمر بن خطّاب پس از آگاهی از ملاقات آن دو با حالی مضطرب و نگران به میان مردم تردّد می کرد. و أبو بکر آن شب بخواب رفته و در رؤیا به خدمت پیامبر مشرّف شده و عرض سلام نمود. ولی رسول خدا روی مبارک خود را به جانب دیگر نمود.
أبو بکر برخاسته و در برابر آن حضرت نشسته و سلام نمود. این بار نیز پیامبر از او روی برتافت.
أبو بکر گفت: ای رسول خدا مگر از من چه خلاف و گناهی سر زده؟ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: چگونه جواب سلام تو را بگویم حال اینکه تو دشمنی می کنی با کسی که خدا و رسول او وی را دوست می دارند؟ حقّ را به اهل آن باز گردان. گفتم: أهل آن کیست؟
ص: 273
فرمود: همان که تو را در مذاکره اش ملامت نمود، یعنی علیّ. گفتم: آن را به وی باز گرداندم ای رسول خدا، سپس او را ندید.
(1) چون صبح شد نزد حضرت علیّ علیه السّلام آمده و جریان خواب خود را برایش نقل نموده و گفت: دست خود را بده تا با تو بیعت کنم ای أبو الحسن. پس از بیعت از آن حضرت خواست که در وقت معیّن در مسجد حاضر شده تا جریان مذاکره و خواب شب را به مردم نقل نموده و در میان جمع؛ خلافت را تسلیم أمیر المؤمنین علیه السّلام نماید.
أبو بکر با رنگی پریده و در حالی که خود را سرزنش می کرد از نزد آن حضرت خارج شده و در میان راه به عمر برخورد، او گفت: تو را چه شده است ای خلیفه مسلمین؟
أبو بکر نیز همه چیز را برای او نقل نمود. عمر گفت: تو را به خدا سوگند ای خلیفه رسول خدا، که از سحر و جادوی بنی هاشم بر حذر باشی، و مبادا به آنان اعتماد نمایی، که این اوّلین سحر و جادوی ایشان
نیست. و گفت و گفت و گفت تا أبو بکر را از رأی و تصمیم خود باز گردانده، و او را تشویق به ادامه راه خلافت نمود.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: أمیر المؤمنین علیه السّلام بنا بر وعده ای که گذاشته بودند به
ص: 274
مسجد آمد ولی هیچ کس از ایشان را در آنجا ندید، و دریافت که چه شده، پس بر سر قبر رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نشست.
حضرت فرمود: در این میان عمر از کنار آن حضرت عبور کرده و گفت: ای علیّ، چیزی که می خواستی نشد!! پس آن حضرت نیز بر همه چیز واقف شده و به منزل خود بازگشت.
«احتجاج سلمان فارسیّ رضی اللَّه عنه بر عمر بن خطّاب در پاسخ به نامه ای که به او نگاشت
«احتجاج سلمان فارسیّ رضی اللَّه عنه بر عمر بن خطّاب در پاسخ به نامه ای که به او نگاشت
«وقتی که او پس از حذیفه بن یمان از طرف عمر والی مدائن شده بود» (1) 54- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ از سلمان غلام رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به عمر بن خطّاب:
امّا بعد؛ ای عمر نامه تو به دستم رسید، نامه ای که در آن مرا مورد سرزنش و توبیخ خود ساخته، و در آن گفته بودی که من تو را به امارت مدائن بدان خاطر مبعوث نمودم، و بلکه امر نمودی به اینکه دنباله شیوه و روش حذیفه را بگیری و از روزگار امارت و سیره و روش او موشکافی کرده و ما را از جمیع افعال او خواه قبیح و خواه حسن عالم
و واقف گردانی. ولی ای عمر! خداوند عزّ و جلّ مرا از این عمل باز داشته، آنجا که فرموده: یا
ص: 275
أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ «1»، ای عمر من هرگز در پی اطاعت تو در امر حذیفه نیفتاده و مخالفت امر خداوند را نکنم.
(1) و امّا اینکه گفتی که من زنبیل بافی را شغل خود ساخته و مدام نان جو تناول می کنم، این دو کار عملی نیست که فرد مؤمن کسی را بر آن سرزنش و توبیخ نماید. و به خدا سوگند ای عمر که زنبیل بافی و خوردن نان جو از بی نیازی از بهترین خوردنی و نوشیدنی و غصب حقّ مؤمن و ادّعای باطل در نزد خداوند عزّ و جلّ با فضیلت تر و محبوب تر و به تقوا نزدیکتر می باشد، و من خود دیدم که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله هر گاه نان جو می یافت آن را تناول فرموده و ضمن اظهار فرح و شادی از آن آزرده نبود.
و امّا اینکه اشاره به عطا و احسان من نموده بودی، این را بدان که من آن عمل را برای روز فقر و ناداری و نیازم به آن پیش فرستادم، و به خدا سوگند ای عمر مرا اصلا نظر به خوبی مطاعم و مشارب من نیست و باک از نیک
و بد آن ندارم زیرا غذایی که از حلق به گلو رود و سدّ رمق گشته و نیروی بندگی حضرت حقّ به هم رسد همان کافی و بسنده است؛ خواه آن آرد گندم و مغز گوسفند باشد و خواه جو بی مغز.
ص: 276
(1) و امّا اینکه گفتی: تو با این اعمالت موجب ضعف سلطنت خداوند و سستی آن شدی، من نفس خود را خوار نمودم تا اهل مدائن مرا أمیر ندانند بلکه مرا مثل پل فرا گرفته و بر بالای آن تردّد نمایند، و هر گونه بار و ثقل که دارند بر من حمل فرمایند، گویا زعم تو آن است که این گونه اعمال موجب وهن و ذلّت حضرت الوهیّت و سبب خفّت سلطانیّت ربّ العزّه است.
پس بدان که تذلّل در طاعت و بندگی خداوند نزد من محبوب تر است از تعزّز در معصیت او، و تو خود می دانی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله پیوسته با مردم الفت داشته و بدیشان نزدیک می شد، و مردم نیز به نبوّت و سلطانیّت او چنان نزدیک می شدند که گویی حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله یکی از آن مردمان است. و غذای آن حضرت غذای درشت و غلیظ بود و لباس خشن و پلاس می پوشید و همه مردمان در نزد او اعمّ از قرشی و هاشمی و عربی و سفید و سیاه همه و همه در دین مساوی و برابر بودند. و من شهادت می دهم که خود شنیدم که
آن حضرت می فرمود: «هر که پس از من ولایت هفت نفر از مسلمانان را بر عهده گیرد و راه عدل پیشه نسازد خدا را چنان ملاقات کند که از او غضبان باشد»، بنا بر این امیدوارم از حضرت حقّ که از امارت مدائن سالم بیرون آیم، با اینکه ذکر نمودی که من نفس خود را ذلیل و قدر خود را پایمال و پست گردانیدم، پس چگونه است ای عمر حال
ص: 277
کسی که ولایت و سرپرستی امّت را پس از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بر عهده گرفته، که من خود از حضرت حقّ شنیدم که می فرمود: تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ «1».
(1) ای عمر بدان که من عهده دار ولایت اهل مدائن نشدم مگر اینکه به همان شیوه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله اقامه حدود الهی را از روی ارشاد و دلیل نمایم و به طریق آن حضرت در میان ایشان رفتار نمایم.
و این را بدان که اگر خداوند تبارک و تعالی خیر و خوبی این امّت یا اراده و ارشاد و هدایت این طائفه را داشته باشد بی شکّ اعلم و افضل این جماعت را والی ایشان گرداند، و اگر این امّت از حضرت حقّ ترسان بوده و تابع رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و عالم به حقّ می بودند هرگز تو را أمیر المؤمنین نام نمی نهادند!! فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِی
هذِهِ الْحَیاهَ الدُّنْیا «2» و به طولانی شدن عفو و بخشش الهی مغرور مشو زیرا که عقوبت خداوند نیز در زمان خود خواهد رسید.
و بدان که عواقب عمل ناحقّ و ستم و کردار ناپسند و ظلم تو در دنیا و آخرت به تو
ص: 278
خواهد رسید، و در آینده از کردار ما تقدّم و ما تأخّر خود بازپرسی شوی، و الحمد للَّه وحده.
احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر قوم پس از وفات عمر بن خطّاب بر پنج تن از اهل شوری برای اولویّت خود
احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام بر قوم پس از وفات عمر بن خطّاب بر پنج تن از اهل شوری برای اولویّت خود
(1) 55- عمرو بن شمر از جابر بن یزید جعفیّ و او از امام باقر علیه السّلام نقل نموده که فرمود:
هنگامی که زمان وفات عمر بن خطّاب فرا رسید و امر خلافت را به شوری مقرّر نمود به دنبال شش نفر که علیّ بن ابی طالب علیه السّلام و عثمان بن عفّان و زبیر بن عوّام و طلحه بن- عبید اللَّه و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابی وقّاص بودند فرستاد و دستور داد که آنان در اطاقی نشسته و در پیرامون خلافت با هم مشاوره کرده، و از میان خودشان یکی را که سزاوارتر و اولی تر می بینند انتخاب نمایند، و از آن مکان بیرون نروند تا با یکی بیعت کنند، و هر گاه یک یا دو نفر در طرف اقلّیّت واقع شده و از موافقت اکثریّت و بیعت آن کسی که از طرف اکثریّت انتخاب می شود امتناع نمایند: کشته شوند. و در
نهایت مجلس به نفع عثمان تمام شد.
ص: 279
(1) پس هنگامی که أمیر المؤمنین علیه السّلام تلاش جمع را در بیعت عثمان دید، برای اتمام حجّت و روشن شدن حقیقت برخاسته و فرمود:
گفتار مرا بشنوید و چنانچه آن حقّ و درست بود بپذیرید و اگر باطل و نادرست بود آن را انکار کنید، سپس فرمود:
شما را به خدا سوگند! همان خدایی که بر صدق و کذب شما واقف است آیا در میان شما جز من کسی هست که بر دو قبله نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که دو بار بیعت کرده باشد، یکی بیعت فتح، و دیگری بیعت رضوان؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که برادرش مزیّن به دو بال در بهشت باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که عمویش سیّد الشّهداء باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که همسرش بانوی زنان عالمیان باشد؟ گفتند: نه.
ص: 280
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که دو فرزندش دو فرزند رسول خدا صلّی
اللَّه علیه و آله بوده و آن دو آقای جوانان بهشتی باشند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که ناسخ را از منسوخ قرآن تشخیص دهد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که خداوند رجس و ناپاکی را از او دور ساخته و او را پاک مطهّر گردانیده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که جبرئیل را در مثال دحیه الکلبیّ دیده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که در حال رکوع زکات داده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله روی چشمانش را مسح نموده و در روز خیبر رایت اهل اسلام را به او داده باشد و پس از آن دیگر هیچ گرمی و سردی را نبیند؟ گفتند: نه.
ص: 281
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله او را در غدیر خمّ به اذن خداوند با دست مبارک خود بلند کرده و بفرماید: «هر که من مولای اویم علی مولای اوست، خداوندا با دوست او دوست و با دشمن او دشمن باش»؟ گفتند:
نه.
فرمود: شما را به
خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که برادر رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در حضر و رفیق او در سفر باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که در غزوه خندق با عمرو بن عبد ودّ نبرد کرده و او را بقتل برساند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره اش فرموده باشد: «تو در نزد من همچون هارون در نزد موسی می باشی جز آنکه پس از من پیامبری نباشد»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که خداوند او را در ده آیه از قرآن؛ مؤمن خوانده باشد؟ گفتند: نه.
ص: 282
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مشتی خاک گرفته و آن را بر روی کفّار انداخته و آنان تار و مار شوند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که فرشتگان در روز جنگ احد با او ایستادگی نموده تا همه کفّار فرار کردند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که دین رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را ادا کرده
باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که بهشت مشتاق دیدار او باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که هنگام وفات رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله حضور داشته باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را غسل داده و دفن و کفن کرده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله طلاق همسرانش را بدست او سپرده باشد؟ گفتند: نه.
ص: 283
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله او را بر دوش مبارک خود سوار نموده که به بالای بام بیت اللَّه الحرام برای شکستن بتها رفته باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که در کارزار بدر منادی حضرت حقّ بنام او ندا کرده باشد که
«لا سیف إلّا ذو الفقار و لا فتی إلّا علیّ»
؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که همراه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مرغ بریان شده ای که به هدیّه برای آن حضرت آورده
بودند تناول کند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد که: «تو صاحب علم و رایت من در دنیا و آخرتی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که برای نجوای رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله صدقه ای را پیش فرستاده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که نعلین رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را دوخته باشد؟ گفتند: نه.
ص: 284
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «من برادر تو و تو برادر من هستی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو محبوبترین خلق و راستگوترین ایشان به من هستی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که صد دلو آب را در برابر صد دانه خرما بکشد و آن را به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بخوراند و خود گرسنه باشد؟ گفتند:
نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که
جبرئیل و میکائیل و اسرافیل همراه با سه هزار فرشته دیگر در کارزار بدر بر او سلام کرده باشند؟
گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که چشمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را [هنگام وفات ] بر هم نهاده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا قبل از من کسی در میان شما هست که خداوند را به یگانگی شناخته باشد؟ گفتند: نه.
ص: 285
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که پیش از همه بر رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده و آخر همه از نزد او خارج شود؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که پس از قدم زدن با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و گذر بر باغی بگوید: چه باغ زیبایی! و آن حضرت به او بفرماید:
«و باغ تو در بهشت زیباتر از این است» و این سخن پس از گذر از سه باغ از جانب آن رسول گرامی تکرار شود؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو گفته باشد: «تو نخستین فردی هستی که به من ایمان آورده و تصدیقم نمودی، و تو نخستین فردی هستی که به روز قیامت بر حوض بر
من وارد خواهی شد»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که دست او و همسر و دو پسرش را گرفته باشد و برای مباهله با مسیحیان اهل نجران همراه خود ببرد؟
گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره او به انس گفته باشد: «اوّلین فردی که از این در بر شما وارد شود، همو
ص: 286
أمیر المؤمنین و آقای مسلمین، و بهترین اوصیاء و افضل مردم است» و انس بگوید: خدایا آن فرد را مردی از انصار قرار بده، و من وارد شوم و رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بفرماید: «ای انس تو اوّلین مردی نیستی که قوم و خویش خود را دوست دارد»؟ گفتند: نه.
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که آیه: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا- إلخ در باره او نازل شده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که خداوند آیه:
إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً تا آخر را در باره او و فرزندانش نازل کرده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که خداوند آیه:
أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ الْحاجِّ وَ عِمارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ
وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ را در باره او نازل کرده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول گرامی اسلام صلّی اللَّه علیه و آله او را هزار کلمه تعلیم کرده باشد، که هر کلمه از آنها مفتاح
ص: 287
و کلید هزار کلمه دیگر باشد؟ گفتند: نه.
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در روز طائف با او نجوی و تکلّم نموده باشد و أبو بکر و عمر به آن حضرت عرض کنند: ای پیامبر شما تنها با علیّ تکلّم کردی نه با ما، و پیامبر به آن دو بفرماید: «من از خود با او نجوی نکردم بلکه به امر حضرت حقّ این کار را کردم»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را از مهراس سیراب ساخته باشد؟ گفتند: نه.
مترجم گوید: در کتاب نهایه ابن اثیر گوید: «در روز احد رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله تشنه شد، و علیّ از آب مهراس برای او آورد، و آن حضرت از آن نوشیده و صورت خون آلود خود را با آن شستشو داد» و مهراس صخره گودی است که آب زیادی را در خود جای می دهد، و نیز گفته:
مهراس در این حدیث نام آبی در احد می باشد.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو از همه مردم در روز قیامت به من نزدیکتری، و به واسطه شفاعت تو به تعداد افراد قبیله ربیعه و مضر وارد به بهشت گردند»؟ گفتند: نه.
مترجم گوید: عرب را رسم بر این بوده که جماعت و تعداد بسیار زیاد را با تشبیه به قبیله ربیع و مضر که از قبائل پر جمعیت بوده ذکر می کرده است.
ص: 288
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «ای علیّ هر گاه من لباس جدید پوشم تو نیز ملبّس به لباس جدید گردی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره او فرموده باشد: «تو و پیروانت در روز قیامت رستگار و فائز خواهید بود»؟
گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره اش فرموده باشد: «دروغ می گوید کسی که پندارد مرا دوست دارد در حالی که علیّ را دوست نمی دارد»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما
هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «هر کس این چند تار موی مرا دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر که مرا دوست بدارد در اصل خدا را دوست داشته است» و از آن حضرت پرسیده شد: ای رسول خدا، منظور شما از آن چند دانه تار مو کیست؟ فرمود: «علیّ، و حسن، و حسین و فاطمه»؟ گفتند: نه.
ص: 289
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو بهترین آفریده پس از پیامبران می باشی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو فاروقی، که میان حقّ و باطل را جدا می کنی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو از لحاظ کردار و عمل در روز قیامت از همه خلائق پس از انبیاء برتر و افضل می باشی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله کساء و شمد خود را بر او و همسر و دو فرزندش کشیده و فرموده باشد: «خدایا من و اهل بیتم را
به سوی بهشت خود فرا خوان نه به آتش»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که برای رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در غار؛ آذوقه فرستاده و از اخبار باخبرش ساخته باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله
ص: 290
بدو فرموده باشد: «هیچ سرّ و رازی از تو پوشیده نیست»؟ گفتند: نه.
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو برادر و وزیر و مصاحب من در اهل منی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو اقدم امّت در اسلام و افضل آنان در علم و از همه حلیم و بردبارتری»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که پهلوان یهودی مرحب را در روز خیبر با نبرد تن به تن از پای در آورده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله اسلام را بدو عرضه دارد و او تا کسب تکلیف از والدین خود مهلت طلبد و
پیامبر بدو فرماید: آن بصورت امانت نزد تو باشد، و من بگویم: چنانچه آن امانت است پس من اسلام آوردم؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که درب خیبر را
ص: 291
یک صد ذرع حمل نموده و پس از فتح قلاع خیبر چهل نفر هم نتوانند آن را بدوش کشند؟
گفتند: نه.
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که آیه: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَهً در شأن او نازل شده و من بودم که صدقه را تقدیم نمودم؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره اش فرموده باشد: «هر که علی را سبّ و دشنام گوید مرا سبّ گفته، و هر که مرا سبّ و دشنام دهد چنان است که خداوند را سبّ نماید»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «جایگاه و منزل تو در بهشت روبروی جایگاه من است»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «هر که با تو بجنگد با خدا جنگیده، و هر که با تو
دشمنی کند چنان است که به خداوند دشمنی ورزیده»؟ گفتند: نه.
ص: 292
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که هنگام هجرت پیامبر به مدینه در جای خواب آن حضرت خسبیده و جان خود را در برابر هجوم مشرکین برای قتل آن جناب فدا کند؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو برترین فرد برای امّت پس از من هستی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو بروز قیامت در قسمت راست عرش بوده و خداوند دو لباس به تو خواهد پوشاند؛ یکی سبز و دیگری سرخ»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که هفت سال و چند ماه پیش از همه مردم نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «من بروز قیامت دست به دامن خداوند خواهم بود و آن نور است، و تو دست بدامن من خواهی بود و اهل بیت من دست به دامن تو خواهند بود»؟ گفتند: نه.
ص: 293
(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو مانند خود منی، و دوستی تو دوستی من و دشمنی با تو دشمنی با من است»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «ولایت من همچون ولایت تو است، این عهدی است که خداوند با من گذارده و مرا مأمور به ابلاغ آن فرموده است»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره او فرموده باشد: «بار خدایا او را برای من یار و پشتوانه و یاور ساز»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «مال و ثروت رهبر ستمکاران و تو پیشوای اهل ایمانی»؟ گفتند: نه.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در باره او فرموده باشد: «حتما بسوی شما فردی را می فرستم که خداوند قلب او را به ایمان آزموده است»؟ گفتند: نه.
الاحتجاج،