- انعكاس عاشورا در فقه سياسي 1
- اجتهاد در ماهيت و الگوسازي عاشورا 1
- مقدمه 1
- اشاراتي چند 1
- شيوه بررسي انعكاس عاشورا در فقه 2
- تحليلهاي موجود در سخن فقيهان 2
- جايگاه بحث 2
- بازتاب محدود در نگاه فقها 2
- گمان به زنده ماندن 2
- اشاره 3
- تخيير و عدم الزام شرعي (شوق به شهادت) 3
- سخن امام باقر 3
- شهادت و قتل شرافتمندانه 3
- نامه امام حسين 3
- همراهي شهيد ثاني 4
- اشاره 4
- دفاع از اصل دين و حفظ مذهب 4
- محورهاي تحليل صاحب جواهر 4
- راز نهفته و مسؤوليت ويژه 4
- تقدم مصالح عاليه 5
- قيام براي تشكيل حكومت اسلامي 5
- آگاهي به شهادت و حركت براي حكومت 5
- قيام براي تشكيل حكومت 5
- عاشورا الگويي براي همه 6
- پاورقي 6
- جمع بندي ديدگاه امام خميني 6
عاشورا الگويي براي همه
اگر پذيرفتيم كه قيام سيدالشهدا (ع) در چارچوب قواعد و ادله موجود فقهي قابل تحليل و تفسير مي باشد، قهراً نبايد آن را تكليفي ويژه حضرت (ع) دانست. علاوه بر اينكه دلايل بسياري نيز در دست است كه به وضوح نشان مي دهد حركت و قيام سيدالشهدا (ع) يك مصداق كامل از ادله و قواعد عامي است كه در متون اسلامي ما موجود است و خود به عنوان يك الگو و حجت شرعي براي ديگران به شمار مي رود. طبعاً در محدوده اين بحث جاي پرداختن تفصيلي به همه مباني اسوه بودن حركت سيدالشهدا (ع) نيست. اما ذكر مواردي چند، مي تواند شاهدي بر مدّعاي ياد شده باشد و دستمايه اي براي بررسي بيشتر. و طبعاً اگر حضرت امام خميني، به روشني تمام و با تأكيد زياد، بارها بر اين حقيقت پاي فشرده اند كه حركت سيدالشهدا (ع) يك الگو و حجت به شمار مي رود، از جمله بر اساس همين نمونه هاست.امام خميني قيام سيدالشهدا (ع) را يك اسوه تمام عيار مي داند كه از نقطه نظر فقهي و عمل به وظايف و تكاليف ديني، كاملاً بايد سرمشق قرار گيرد. امام نه تنها فلسفه قيام و شهادت سيدالشهدا (ع) را قابل درك و منطبق بر موازين جاري در فقه مي داند، بلكه به عنوان يك «حجت بالغه شرعي» مي شمارد كه بايد ملاك عمل اجتماعي مسلمانان قرار گيرد. و از همين رو است كه تبليغ و هدايت جامعه به اين حجت شرعي را وظيفه متوليان ارشاد و هدايت جامعه مي شمارد:«آنچه كه سيدالشهدا عمل كرد و آن ايده اي كه او داشت و آن راهي كه او رفت و آن پيروزي كه بعد از شهادت براي او حاصل شد و براي اسلام حاصل شد، (روحانيون) به [براي] مردم روشن كنند و بفهمانند به همه كه مسأله مجاهده در راه اسلام آن است كه او كرد. مي دانست كه با يك عده قليل، كمتر از صد نفر، نمي شود مقابله با يك همچو ظالمي داراي همه چيز كرد.» [70] .و در جايي ديگر مي فرمايد:«مگر نه آن است كه دستور آموزنده «كلّ يوم عاشورا و كلّ ارضٍ كربلا» بايد سرمشق امت اسلامي باشد. قيام همگاني در هر روز و در هر سرزمين. عاشورا قيام عدالت خواهان با عددي قليل و ايماني و عشقي بزرگ در مقابل ستمگران كاخ نشين و مستكبران غارتگر بود، و دستور آن است كه اين برنامه، سرلوحه زندگي در هر روز و در هر سرزمين باشد.» [71] .در الگوسازي و معرّفي حركت سيدالشهدا (ع) به عنوان يك سرمشق، اگر نبود جز حجم بسيار وسيع و متنوعي از روايات و رهنمودهايي كه در جهت احيا و زنده داشتن نام و قيام حضرت (ع) و برائت جستن از كساني كه در مقابل وي ايستادند يا او را ياري نكردند، از طرف اولياي دين، صلوات اللَّه عليهم، وارد شده است، همين امر در الگو بودن و قابل احتجاج بودن قيام سيدالشهدا (ع) كفايت مي كرد.تنها مروري اجمالي بر فهرست رهنمودها، دستورالعملها و تأكيداتي كه از جانب آن بزرگواران در زمينه هاي مختلف موضوع كربلا و قيام سيدالشهدا (ع) در كتابهاي حديثي وارد شده و از نظر گذراندن آن همه ارزش، پاداش و ثوابهايي كه براي انواع زيارت، گريه و عزاداري و تربت كربلا و حتي آب فرات، بيان شده است، و نگاهي كوتاه به محتواي متوني كه به عنوان زيارت حضرت (ع) نقل شده، همه و همه، به خوبي گواه بر حقيقتي است كه حضرت امام خميني بارها بر آن تأكيد ورزيد و آن را مبناي حركت خويش در انقلاب اسلامي قرار داد. اگر ملاحظه شود كه به عنوان مثال، تنها در خصوص خاك كربلا حدود يكصدروايت به شكلهاي گوناگون، عظمت و ارزش آن را بازگو مي كند و توجه شود كه چگونه اين خاك مقدس، قرين حيات يك شيعه از ولادت تا مرگ، در هر صبح و شام مي شود، كام او با آن تربت برداشته مي شود و كفن او با آن بسته مي گردد، و حتي نحوه برگرفتن اين خاك از زمين كربلا آموزش داده شده و دعاي ويژه اي نيز براي آن منظور مي شود، اذعان خواهيم كرد كه حركت امام حسين (ع) تنها يك رمز ميان خداي تبارك و تعالي و وي نبوده است. بلكه موضوعي قابل فهم، قابل استدلال، و مصداقي از رهنمودهاي كلي دين است و طبعاً قابل پيروي و احتجاج مي باشد.به عنوان مثال، اگر به مقايسه اي كه در خود روايات در خصوص ارزش زيارت سيدالشهدا (ع) و انجام حج و عمره صورت گرفته توجه شود، و يا به معادلهايي كه براي يك قطره اشك و حتي خود را گريان نشان دادن ذكر شده توجه شود حقيقت يادشده بيشتر نمايان خواهد شد.حجم گسترده اي از احاديث و دستورالعملها كه در خصوص سيدالشهدا (ع) و مسايل مربوط به وي در ابواب مختلف كتابهاي حديثي و حتي فقهي ما وجود دارد، منبعي الهام بخش و بسيار گويا در تلاش اولياء دين، صلوات اللَّه عليهم، براي الگوسازي قيام امام حسين (ع) مي باشد.علاوه بر اين، بازگويي نمونه هايي از سخنان خود سيدالشهدا (ع) كه فلسفه و انگيزه امام خميني، يعني الگو بودن آن را روشن كند. چرا كه اگر استدلال حضرت (ع) در لزوم اين حركت و پاسخ او در مقابل آنان كه تلاش مي كردند حضرت را از اين حركت باز دارند تنها همان جريان خواب ديدن پيامبر اكرم (ص) و اين گفته حضرت (ص) كه خداوند خواسته است تو را كشته ببيند بود، براي مدّعاي بزرگاني چون مرحوم صاحب جواهر مي شد محملي ارائه كرد؛ اما پرواضح است امام (ع) بارها با تكيه بر اصول و مباني پذيرفته شده و قطعي ديني، به تحليل و تبيين حركت خود پرداخته است، و استدلالها و پاسخهاي سربسته ولي محدودي مانند خواب يادشده را تنها در شرايطي ويژه كه حركت حضرت (ع) در نگاه مخاطب، هيچ توجيهي نمي توانست داشته باشد، ارائه شده است.بنابراين، اگر سيدالشهدا (ع) در تبيين و توجيه حركت خويش به عنوان نمونه، به مسايلي چون لزوم امر به معروف و نهي از منكر، مبارزه با ظلم، استيفاي حقوق، اصلاح جامعه، حق طلبي و دفع فساد مي پردازد و اينها را مبناي استدلال خود قرار مي دهد، روشن است مسايل و احكامي را مبناي استدلال و حركت خود معرفي مي كند كه اختصاص به خود او ندارد و جزء ارتكازات ديني و قطعي مخاطبان بوده است.تلاش حضرت (ع) در اين روشنگري ها اين بود كه حركت خويش را از مصاديق اين كليات معرّفي كند و قهراً از ديگران نيز بخواهد كه در اين قيام به او بپيوندند. و گرنه، اصولاً فراخواني ديگران، و استدلال به مرتكزات اعتقادي آنان، چه وجهي مي توانست داشته باشد و در چارچوب كدام يك از وظايف آنان قرار مي گرفت؟به نظر مي رسد نفس دليل آوردن حضرت (ع) و تكيه كردن بر اصول و مباني پذيرفته شده در ارتكازات اسلامي و اعتقادي جامعه آن روز، گواه روشني بر تلاش امام (ع) در تطبيق حركت خويش بر آموزه هاي ديني، و در نتيجه الگو بودن آن مي باشد، حتي اگر در اين بحث به نوع استدلالها و تحليلهاي حضرت (ع) نيز پرداخته نشود. با اين حال، نمونه هايي كه به دنبال مي آيد تأكيدي بر اين حقيقت است.در وصيت نامه اي كه سيدالشهدا (ع) هنگام خروج از مدينه براي برادرش محمد بن حنفيه نوشت و متن كامل آن را پيشتر آورديم، امام (ع) تأكيد مي كند كه من از سر مفسده جويي و دنياطلبي و هواخواهي و ستم، از اين شهر بيرون نرفتم. آنگاه اصلاح امت پيامبر (ص)، امر به معروف و نهي از منكر، و حركت در چارچوب مسير پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) را انگيزه حركت خويش مي شمارد.و اينها همه مفاهيم و حقايقي است قابل فهم و پيروي براي همه مسلمانان. طبعاً كسي نمي تواند بگويد كه حركت اصلاح طلبانه نكن، يا كاري به امر به معروف و نهي از منكر نداشته باش و يا روش و سيره پيامبر (ص) و علي (ع) را پيروي نكن. اگر برخي نيز مخالفت مي كردند ناشي از ترديد در ثمربخشي يا تطبيق در مصداق بود. و يا آنگاه كه با سپاهيان حرّ و محدوديتهايي كه ايجاد كردند مواجه مي شود، در ميان ياران خويش به سخنراني و تحليل وضعيت جامعه و شرايط فراهم آمده مي پردازد و خطاب به اصحاب خود، در توجه دادن به موقعيت و مسؤوليت خطيري كه در آن قرار دارند، به مسأله حق گريزي و باطل خواهي موجود در جامعه اشاره مي كند و آن را به گونه اي مي بيند كه مؤمن را مشتاق مرگ مي كند و مرگ را براي خود، سعادت مي شمارد، و زندگي با ظالمان را ننگ و خواري. امام (ع) پس از حمد و ثناي الهي مي فرمايد:«شرايط پيش آمده را مي بينيد. و دنيا جدّاً دگرگون شده و چهره اي ناپسند گرفته و خوبي آن پشت كرده است و از آن جرعه اي جز ته مانده ظرف، نمانده، و زندگي بي ارزشي چون چراگاهي خشك و سنگلاخ. آيا به حق نمي نگريد كه عمل نمي شود و باطل كه از آن پرهيز نمي گردد! به راستي كه مؤمن بايد مشتاق ملاقات پروردگارش باشد. من كه مرگ را جز خوشبختي، و زندگي با ستمكاران را جز نكبت نمي بينم.» [72] .چهره اي كه امام (ع) از جامعه و شرايط موجود ترسيم مي كند، بويژه با توجه دادن ياران خويش به جايگاه حق و باطل در اين جامعه و با تأكيد بر موقعيتي كه يك «مؤمن» در چنين فضايي دارد، طبيعي است كه تنها براي موجه ساختن و تحليل حركتي كه ويژه حضرت (ع) است و ديگران را با آن كاري نيست، نمي باشد. و هر چند امام (ع) بينش خويش نسبت به زندگي در چنين جامعه اي را بازگو مي كند و مرگ را سعادت مي شمارد اما او در واقع يك قاعده ارائه مي دهد.نمونه ديگر سخني است كه امام (ع) در منزل بيضه، خطاب به كوفياني كه به همراه حرّ بن يزيد رياحي براي ممانعت از ورود حضرت (ع) به كوفه آمده بودند، بيان فرمود. امام (ع) در اين سخنان، پس از حمد و ستايش الهي، در تبيين ضرورت مبارزه با دستگاه بني اميه و جلوگيري از فساد و ستم و احياء حدود و احكام الهي و ايجاد حكومت عدل، سخني از پيامبر اكرم (ص) را بازگو نموده و آن را گواه حقانيت موضع خويش و ضرورت اين قيام مي گيرد و خود را بيش از همه مسؤول و موظف به عمل كردن به مفاد سخن رسول خدا (ص) مي شمارد. و آنگاه به موضوع نامه ها و دعوتهايي كه از جانب آنان ارسال شده و مفاد بيعتي كه با وي كرده بودند اشاره مي كند و يادآور مي شود كه اگر بر پيمان خويش هستند كه خوب او حسين بن علي است! و اگر چنين نمي كنند و پيمان از سر خويش برداشته اند، البته از چنين مردمي با آن پيشينه، امري بعيد نيست و به هر حال نتيجه سوء عهدشكني به خود آنان برمي گردد. [73] .استدلال امام (ع) به سخن پيامبر (ص) در خصوص ضرورت مبارزه با حكومت جور و فاسد و معرفي بني اميه و دستگاه يزيد به عنوان مصداقي روشن از اين حديث، به خوبي نشان مي دهد كه امام (ع) دست به اقدام و حركتي زده است كه در چارچوب قواعد كلي و مسؤوليتهاي اسلامي تفسير و تحليل مي گردد و از اين رو از آنان مي خواهد كه در همين چارچوب او را ياري كنند. اگر تنها وظيفه اي ويژه حضرت (ع) و رمزي ميان او و خداوند بود كه ديگران را با آن كاري نيست، اين بيانات از ناحيه حضرت (ع) چه توجيهي مي توانست داشته باشد.آنچه حضرت امام خميني به گونه اي گويا و زيبا با اشاره به دستور آموزنده «كل يوم عاشوراء و كل ارض كربلاء» بر آن تأكيد ورزيده است در اشاره به همين حقيقت است كه قيام سيدالشهدا (ع) يك الگوي تمام عيار و قابل پيروي براي ديگران در تمام دوره ها مي باشد. ايشان بار ديگر بر اين حقيقت، اينگونه تأكيد مي فرمايد:«دستور است اين، دستور عمل امام حسين (ع) دستور است براي همه؛ «كلّ يوم عاشوراء و كلّ ارضٍ كربلاء» دستور است به اينكه هر روز و در هر جا بايد همان نهضت را ادامه بدهيد، همان برنامه را، امام حسين (ع) با عده كم، همه چيزش را فداي اسلام كرد، مقابل يك امپراتوري بزرگ ايستاد و گفت هر روز بايد در هر جا اين محفوظ بماند.» [74] .آنچه حضرت امام خميني (قده) درباره حادثه كربلا ابراز فرموده است، بسيار بيش از فرازهاي ياد شده است. از آنچه ذكر شد، به خوبي مي توان ديدگاه ايشان را در برابر نقطه نظرات و ديدگاههاي فقهاي بزرگي چون مرحوم صاحب جواهر به دست آورد و از اين نگاه به نقد و ارزيابي آنها پرداخت. اين مهم را با جمع بندي فرازهاي مذكور به پايان مي بريم.
جمع بندي ديدگاه امام خميني
1. حركت سيدالشهدا (ع) يك اقدام كاملاً سياسي بود كه حضرت (ع) شرعاً خود را مكلف به آن مي دانست.2. هدف نهايي و فلسفه وجودي اين قيام، تلاش براي تشكيل حكومت اسلامي بود و فهم اين فلسفه و درك علل قيام، دور از دسترس و خارج از توان ما نيست.3. اين حركت، يك اقدام كاملاً انتخابي و به تشخيص خود امام (ع) بود و عملاً راه براي سازش با دشمن نيز براي او باز بود.4. مصالحه و سازش با دشمن برخلاف مصالح اسلام و جامعه اسلامي بود.5. حضرت (ع) كاملاً به سرنوشت حركت، آگاهي داشت و به حسب معمول نيز نتيجه اي جز كشته شدن پيش بيني نمي شد.6. آگاهي امام (ع) از سرنوشت قيام، منافاتي با لزوم جهاد براي برپايي حكومت و مبارزه با ظلم، ندارد.7. قيام امام (ع) يك حجت شرعي و الگوي فقهي و عملي براي همه دوره ها و تمام سرزمينهاست و نه تكليفي مختص آن حضرت (ع).8. در تعارض مصلحت فرد و مصالح جامعه، تقدم با جامعه است و فرد بايد فداي جامعه گردد.9. قواعد نفي عسر و حرج و نفي ضرر، در امور مهمي كه اسلام عنايت ويژه به آن دارد جاري نيست.10. حتي با فرض صدق عنوان «القاء در تهلكه» نسبت به قيام عاشورا، دليل حرمت آن، شامل مواردي چون جهاد و ضرورت مبارزه و تشكيل نظام عدل نمي گردد.11. آنچه ملاك اصلي در جنگ و صلح است، انجام تكليف است نه كمي و زيادي نيرو و نه پيروزي و شكست.12. سيدالشهدا (ع) در هر حال خود را پيروز مي دانست، چرا كه ملاك پيروزي، انجام تكليف مبارزه با ظلم و تلاش براي برپايي حكومت عدل بود.اينك با توجه به محورهاي فوق مي توانيم به ارزيابي دقيقتري نسبت به ديدگاههاي فقهي مطرح شده بپردازيم. و بدين سان بود كه فقيه بزرگ امت اسلامي، حضرت امام خميني (قده) افق هاي جديدي را در تحليل صحيح و بهره بري كامل و اساسي از قيام سيدشهيدان عالم، حضرت ابي عبداللَّه الحسين (ع)، گشود و روزنه هايي را كه فقهاي پيشين نشان داده بودند به راههاي همواري مبدل ساخت تا فقها و صاحب نظران حوزه استنباط و فقاهت و ديگر ره جويان مباحث ديني - اجتماعي، گامهايي استوار بردارند.و فقه سياسي شيعه همواره شاهد بازتاب گسترده منطق حسيني و قيام عاشورا باشد،همان گونه كه هويت و حركت سياسي شيعه همواره مرهون كربلا و عاشورا و شهادت و اسارت سيدالشهدا (ع) و اصحاب و خاندان وي بوده است. صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين.
پاورقي
[1] نك: مبسوط، ج 7، نشر مكتبة مرتضويه، كتاب قتال اهل البغي، ص 276 - 262.
[2] شرايع الاسلام، ج 1، ص 332.
[3] قواعد الاحكام، ج 1، ص 516.
[4] نك: جواهر الكلام، ج 21، ص 292.
[5] انفال، آيه 61.
[6] بقره، آيه 195.
[7] همان، آيه 190.
[8] توبه، آيه 123.
[9] همان، آيه 4. [
[10] همان، آيه 5.
[11] همان، آيه 7.
[12] همان، آيه 29.
[13] انفال، آيه 59.
[14] محمد (ص)، آيه 35.
[15] جواهر الكلام، ج 21، ص 292.
[16] همان، ص 294.
[17] همان، ص 292.
[18] همان.
[19] همان، ص 295.
[20] همان.
[21] نك: تفسير سوره حمد، ص 95.
[22] بقره، آيه 195.
[23] نك: المسائل العكبرية، شيخ مفيد، ص 69 تا 72. و نيز مرآة العقول، محمد باقر مجلس، ج 3، ص 125 - 126. و تنزيه الانبياء، سيد مرتضي، ص 179 - 180. و نيز تلخيص الشافي، سيد مرتضي (تأليف) و شيخ طوسي (تلخيص)، ج 4، ص 181 تا 190.
[24] مجمع البيان، ج 2، ص 289، ذيل آيه 195 بقره.
[25] نك: مجمع البيان، ج 5، ص 205، ذيل آخرين آيه سوره هود: «و لله غيب السموات و الارض». و ج 3، ص 261، ذيل آيه 109 سوره مائده.
[26] بصائر الدرجات، نشر اعلمي، ص 501، و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 76، و بحارالانوار، ج 44، ص 330، و ج 45، ص 84، و ج 42، ص 81، و موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص 296. لازم به ذكر است آنچه در متن نقل شد، مطابق روايتي است كه مرحوم كليني، در كتاب «رسائل الائمه» خويش با همين سند آورده و علّامه مجلسي، آن را در ج 44 بحارالانوار، ص 330، نقل كرده است. اما آنچه در بصائر الدرجات آمده و مجلسي در دو جاي بعدي بحارالانوار آورده كمي تفاوت دارد ولي در معنا تفاوت قابل ذكري ندارد. در نقل بصائر پس از كلمه «استشهد» كلمه «معي» آمده است و اين تأكيدي است بر آگاهي حضرت (ع) بر شهادت خويش. روشن است كه اين اختلافهاي جزئي، ناشي از نحوه بازگويي روايت در نقل راويان و كاتبان بوده است. نقل محمد بن حسن صفار در بصائر الدرجات كه به نظر مي رسد دقيق تر باشد، با سندي كه در متن مقاله ذكر شد چنين است: حمزة بن حمران، عن ابي عبدالله (ع) قال: ذكرنا خروج الحسين و تخلّف ابن الحنفية عنه، قال: قال ابوعبدالله (ع): يا حمزة، انّي سأحدّثك في هذا الحديث و لا تسأل عنه بعد مجلسنا هذا. ان الحسين لمّا فصل متوجّهاً دعا بقرطاس و كتب: بسم الله الرحمن الرحيم. من الحسين بن علي الي بني هاشم، امّا بعد فانه من لحق بي منكم استشهد معي و من تخلّف لم يبلغ الفتح و السلام».
[27] كافي، ج 1، ص 261 - 262، و نيز ص 281. دنباله سخن حضرت (ع) اين است: «ولو انّهم يا حمران، حيث نزل بهم ما نزل من امر الله عزوجل و اظهار الطواغيت عليهم سألوا الله عزوجل أن يدفع عنهم ذلك و الحوّا عليه في طلب ازالة ملك (تلك خ ل) الطواغيت و ذهاب ملكهم اذاً لأجابهم و دفع ذلك عنهم، ثم كان انقضاء مدّة الطواغيت و ذهاب ملكهم أسرع من سلك منظوم انقطع فتبدد، و ماكان ذلك الذي أصابهم يا حمران لذنب اقترفوه و لا لعقوبة معصية خالفوا الله فيها و لكن لمنازل و كرامة من الله، أراد ان يبلغوها، فلا تذهبنّ بك المذاهب فيهم.» لازم به ذكر است كه در برخي نسخه ها همان گونه كه در متن ديديد، به جاي كلمه «اختيار» تعبير «اختبار» آمده كه به معناي امتحان و آزمايش كردن است ولي علّامه مجلسي نقل نخست را ترجيح داده است. نك: مرآة العقول، ج 3، ص 132.
[28] «الا و ان الدعي بن الدعي قد ركز بين اثنتين؛ بين السلّة و الذلّة، و هيهات منّا الذلة، يأبي الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف حمية و نفوس ابيّة من أن تؤثر طاعة اللئام علي مصارع الكرام.» تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 74.
[29] تلخيص الشافي، ج 4، ص 186.
[30] قواعد الاحكام، ج 1، ص 516، نشر جامعه مدرسين.
[31] جامع المقاصد في شرح القواعد، ج 3، ص 466 - 467.
[32] خلاصه جريان آن است كه در سال چهارم هجرت، گروهي از دو طايفه «عضل» و «قاره» به مدينه آمده و ضمن اظهار اسلام درخواست مبلغ نمودند. پيامبر (ص) نيز حدود ده نفر از ياران خود را همراه آنان فرستاد. برخي اين گروه را شش نفر شمرده و ابن سعد در كتاب طبقات خويش تعداد را ده نفر دانسته ولي نام هفت نفر را ذكر كرده است. گروه اعزامي كه در تاريخ با عنوان «سريّه رجيع» از آنان ياد شده است و در منطقه رجيع، متعلق به قبيله هذيل، مواجه با عهد شكني «عضل» و «قاره» شدند و ناگهان مردان طايفه اي از هذيل به درخواست آن دو طايفه، به اين گروه حمله ور گشتند. اينان به دفاع برخاستند ولي مردان هذيل گفتند: به خدا سوگند كه ما قصد كشتن شما را نداريم و فقط مي خواهيم به وسيله شما چيزي از اهل مكه بگيريم و پيمان مي بنديم كه شما را نكشيم. حداقل سه نفر از گروه اعزامي تصميم به مقاومت گرفته و به شهادت رسيدند. سه نفر باقي مانده به نامهاي زيدبن دثنه، خبيب بن عدي و عبدالله بن طارق تسليم شدند و به اسارت درآمدند. افراد هذيل آنان را براي فروش به سوي مكه مي بردند كه در منزل «ظهران»، عبدالله نيز از كار خود پشيمان شد و دست خويش را از بند رها ساخته و شمشير كشيد ولي با سنگ باران دشمن از پاي درآمد و به شهادت رسيد. آنان زيد و خبيب را به مكه بردند و در مقابل دو اسير از هذيل كه در مكه بودند، فروختند. آن دو نيز به تفصيلي كه در كتابهاي تاريخ آمده در عوض دو تن از كشتگان مشركين در بدر، به شهادت رسيدند. «تاريخ زندگاني پيامبر (ص)، ص 357-352».
[33] منتهي المطلب، ج 2، ص 974.
[34] تذكرة الفقهاء، ج 9، ص 358.
[35] تذكرة الفقهاء، ج 9، ص 59 - 60.
[36] جواهرالكلام، ج 21، ص 295.
[37] همان، صص 295 - 296.
[38] نك: حياة الاامام الحسين (ع)، باقر شريف قرشي، ج 3، ص 24 - 37.
[39] آل عمران، آيه 163.
[40] جواهرالكلام، ج 21، ص 61 - 62.
[41] جواهرالكلام، ج 28، ص 276.
[42] مجموعه آثار، مرتضي مطهري، ج 17، ص 109.
[43] تحريرالوسيله، ج 1، ص 471.
[44] صحيفه نور، ج 1، ص 174.
[45] تاريخ طبري، ج 4، ص 262، و ارشاد مفيد، ص 204.
[46] الارشاد، ص 224. و نيز بحارالانوار، ج 44، ص 376.
[47] الفتوح، ج 5، ص 33، و نيز: اعيان الشيعه، ج 1، ص 589.
[48] صحيفه نور، ج 20، ص 190.
[49] نك: بحارالانوار، ج 44، ص 325، و نيز الفتوح، ج 5، ص 14.
[50] تاريخ طبري، ج 3، ص 280 و اعيان الشيعه، ج 1، ص 590 و نيز بحارالانوار، ج 44، ص 340.
[51] صحيفه نور، ج 20، ص 191.
[52] همان، ج 1، ص 174.
[53] همان، ج 4، ص 16.
[54] بحارالانوار، ج 44، ص 364. و أعيان الشيعه، ج 1، ص 593.
[55] همان.
[56] چهل حديث، ص 242. براي آگاهي از حديث نك: بحارالانوار، ج 44، ص 313. و نيز: ص 328.
[57] صحيفه نور، ج 17، ص 58.
[58] مقتل خوارزمي، ج 1، ص 196.
[59] از جمله نگاه كن: بحارالانوار، ج 44، ص 313 و 328. و الفتوح، ج 5، ص 20 و نيز: موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص 286.
[60] تاريخ ابن عساكر، (ترجمة الامام الحسين (ع))، ص 211. نزديك به همين نقل: العوالم، ج 17، ص 218.
[61] اللهوف، ص 12. و نيز موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص 291.
[62] نك: موسوعة كلمات الامام الحسين (ع)، ص 296.
[63] صحيفه نور، ج 4، ص 15.
[64] نك: بحارالانوار، ج 44، ص 329.
[65] همان، ج 45، ص 9. در نقل ديگر، اين جمله با كمي اختلاف در تعبير آمده است: «ألا و انّي زاحف بهذه الأسرة علي قلة العدد و كثرة العدوّ و خذلة الناصر».
[66] صحيفه نور، ج 15، ص 148.
[67] بحارالانوار، ج 101، ص 331.
[68] همان، ص 177، و نيز نزديك همين مضمون، ص 210.
[69] صحيفه نور، ج 2، ص 11.
[70] همان، ج 17، ص 61.
[71] همان، ج 9، ص 57.
[72] بحارالانوار، ج 44، ص 381، مقتل خوارزمي، ج 2، ص 5.
[73] نك: تاريخ طبري، ج 4، ص 304.
[74] صحيفه نور، ج 10، ص 31.