- مصادر خطبه 1
- مقدمه مصحح 1
- شروح خطبه 3
- شرح خطبهي توحيديه علامهي مجلسي 6
- نسخههاي رساله، و روش كار ما در تحقيق 6
- مقدمه مولف 9
- ان المامون لما اراد … 11
- اول عبادة الله معرفته 12
- فليس الله من عرف بالتشبيه ذاته 23
- و لا صمد صمده من اشار اليه 24
- كل معروف بنفسه مصنوع 25
- و كل قائم في سواه معلول 26
- خلقه الله الخلق حجاب بنه و بينهم 27
- و ابتداوه اياهم دليلهم علي … 28
- فاسماؤه تعبير 29
- و كنهه تفريق بينه و بين خلقه 30
- و قد تعداه من اشتمله 31
- و من قال متي فقد وقته 32
- لا يتغير الله بانغيار المخلوق كما لا يتحدد بتحديد المحدود 34
- احد لا بتأويل العدد 34
- ظاهر لا بتأويل المباشره 36
- متجلي لا باستهلال رؤيه 37
- موجود لا بعد عدم 38
- قريب لا بمداناه 38
- مريد لا بهمامه 39
- و لا تأخذه السنات 40
- بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له 41
- و بتجهيره الجواهر عرف ان لا جوهر له 43
- و بمقاربته بين الأمور عرف ان لا قرين له 44
- فقرق بها بين قبل و بعد 48
- له معني الربوبيه اذ لا مربوب 49
- ليس مذ خلق استحق … 50
- انما تحد الا دوات … 51
- منعتها مذ القدمه … 52
- لولا الكلمه افترقت … 53
- و منها انبط الدليل 55
- و لا اخلاص مع التشبيه 56
- و لا يجري عليه الحركه و السكون 57
- و لا متنع من الازل معناه و لما كان … 58
- و كيف ينشي الاشياء … 59
- لا اله الا الله … 60
- پاورقي 60
له ان يبدء [205].
يعني: نيست در اين قول محال - يعني اثبات حوادث و متغيرات از براي حق تعالي - حجتي؛ و نه در سؤال كردن از اين مسئله، جوابي؛ چون بديهي است كه باطل است. و نيست در اثبات كردن معني آنها از براي حق تعالي، تعظيمي؛ كه اگر اثبات نكنند، نقص او باشد؛ و نيست در جدا كردن او از مخلوقات در كنه صفات و عروض حوادث و متغيرات، ضيمي - يعني ظلمي - مگر به آنكه امتناع ميكند ازلي از دو تا بودن؛ و دو، قديم نميباشد؛ و امتناع ميكند چيزي كه علت و ابتدا ندارد، از علت و ابتدا داشتن.
و حاصل اين فقرات، آن است كه اثبات صفات زايده و متغيره، چون بر حق تعالي محال است، حجتي بر اثبات آن، اقامت نميتوان كرد؛ و كسي كه از آن سؤال كند، مستحق جواب نيست. و چون بعضي گمان ميكنند كه هم چنانچه گوش نداشتن و چشم نداشتن و دست و پا نداشتن، در ما نقص است؛ پس بايد كه خدا نيز، هر چه در ما كمال است، او داشته باشد.
حضرت، رد بر ايشان فرمود كه اينها به سبب امكان و عجز ما، در ما كمال شده است، چون در علم و قدرت محتاجيم به اينها؛ و كسي كه جميع صفات كماليه، عين ذات مقدس او باشد، بودن اينها در او نقص است، و نبودن اينها در او كمال است.
و در آخر، بيان فرمود كه نفي مشاركت حق تعالي با مخلوقات كردن، ظلمي نيست (نه) [206] بر خدا و نه بر مخلوقات؛ يا آنكه مباين شدن خدا از مخلوقات خود، نه از راه ترفع و تكبر است كه ظلمي باشد؛ بلكه سببش آن است كه دو ازلي و دو قديم
محال است.
و اگر حق تعالي، صاحب صفات زائده و اجزا و اعضا باشد، چندين قديم ثابت ميشود. و اين صفات، اگر معلول ذات حق باشند، ميبايد كه چيزي كه وجودش ابتدائي نداشته باشد، علت داشته باشد؛ و قديم علت نميدارد.
لا اله الا الله …
لا اله الا الله العلي العظيم. كذب العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعيدا و خسروا خسرانا مبينا و صلي الله علي محمد و اله الطيبين الطاهرين. [207].
نيست خداوندي و معبودي، به جز خداوندي كه ذاتش، از آن بلندتر است كه عقل ها به آن توان رسيد؛ و صفاتش، از آن بزرگتر است كه كنه آنها را ادراك توان نمود. دروغ گفتند آنها كه غير خدا را به او [208] عديل گردانيدند؛ و در خداوندي و در استحقاق عبادت. و گمراه شدند گمراهي دور؛ و زيان كار شدند زيان كار هويدا؛ و درود فرستد خدا بر محمد و آل طاهرين او.
در شرح اين خطبه، كتابها كافي نيست و به اعتبار ضيق مجال، به همين اكتفا شد. و بيان بعضي از دقايق و اسرار اين خطبه - و ساير خطبهها، كه مضامين آنها مشاركتي به اين [209] خطبه دارد - در كتاب «بحارالانوار» ذكر [210] شده است.
و الحمدلله اولا و آخرا و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين المقدسين [211].
غفر الله له و لو الديه
سنة 1163».
پاورقي
[1] ش: نميتراند.
[2] مخاديم: جمع مخدوم.
[3] ط: گاهي اشاره به بعضي از دقايق معاني بر وجه اقتصار مينمايد.
[4] از «مشابهت» تا «فقرات آنها» از نسخهي ع ساقط است.
[5] افزوده از نسخهي ع.
[6] م، ع، س، ش: ان.
[7] س: تولي.
[8] س، ش: بصر.
[9] م، ع، س: يأتنا فتري.
[10] م: نستدل.
[11] ع: ثم انتفض انتفاضه.
[12] ظاهرا مراد بنيعباس است. رجوع شود به: معرفه الله، سيد حسن مصطفوي، ص 17.
[13] ط، م، ع، س: ببيني.
[14] ع، س: به نزد او.
[15] نسخهي د، از اينجا آغاز ميشود.
[16] ع، س: پرستيدن خدا.
[17] ط: و از تمامي. ع: و تمام.
[18] ط: ميدهد.
[19] ع: به امتناع.
[20] ش: كه.
[21] ش: كه.
[22] ش: كه.
[23] ش: كه.
[24] مراجعه شود به: بحارالانوار، جلد 27، باب هفتم، ص 166 - 202.
[25] م، د، ع، ش: توحيد او.
[26] ط، م، د، ع، س: ضر.
[27] د، ع، س، ش: ندهد.
[28] ع: اعراض.
[29] كتاب عين الحيوه، از آثار مصنف بزرگوار - قدس سره - در شرح وصاياي حضرت رسول اكرم (ص) به جناب ابوذر غفاري - رضوان الله عليهي باشد، كه مكرراً به چاپ رسيده، ولي تا كنون چاپي انتقادي از اين كتاب در دسترس محققان قرار نگرفته است.
[30] ط: از آن.
[31] ط: با آنكه.
[32] ع: اعاشره.
[33] ع، س، ش: به وجهي.
[34] ط، م، د، س، ش: از او.
[35] د، ع: عارض ما شده.
[36] ط: ممكن است كسي را. د: ممكن است براي كسي.
[37] از جمله حديث امام جواد عليهالسلام در: اصول كافي، كتاب التوحيد، باب اطلاق القول بانه شي، حديث 2.
[38] نظام توحيد حق تعالي. نسخه بدل (در حاشيه ط).
[39] س: هم حادث باشند.
[40] د: خداي تعالي.
[41] ط: بديه است.
[42] اين سطر، از نسخه د ساقط است.
[43] ع: با احتياج.
[44] ط، م، ع: شناختن، كه مناسبتر به نظر ميرسد.
[45] جمله «گواهي دادن موصوف كه آن غير صفت است» از نسخه ساقط است.
[46] افزوده از نسخه ط و م و د.
[47] در مورد اين اقوال، مراجعه شود به: بحارالانوار، جلد 3، باب 13، صفحهي 287 - 308.
[48] د: درخواهد آمد.
[49] م: كه صفات زايده بر ذات و محيط به او نباشد. ش: باشد.
[50] ط: گردانيده.
[51] افزوده از نسخه ط و م و د و ع.
[52] د: بناي آن بر لزوم تركب واجب تعالي باشد، چنانچه تقرير شد.
[53] س، د، ع: تركب.
[54] م، د، س، ش، ع: به خطبهي.
[55] د: اول كه.
[56] ع: باشد.
[57] افزوده از م، د، ع، س، ش.
[58] م، د، ع، س: وحد.
[59] م، د، ع، س: مانندي.
[60] «به غير او» در نسخهي د نيست.
[61] د، س: هر شناخته شده.
[62] س: شناخته شده.
[63] «آنكه» در نسخه د نيست.
[64] د: دليلي.
[65] د: و هر چه قائم است در غير خدا و معلول است و علتي دارد.
[66] در نسخهي اصل آمده: «در وجود و تعيين، محتاج به او محل خواهد بود». اين جمله را از نسخهي ط و م و د و ع و س و ش آورديم، كه صحيحتر است.
[67] يعني نخستين معني، از سه معني كه ذيل فقرهي «كل معروف بنفسه مصنوع» گذشت.
[68] سوره روم، آيهي 30.
[69] ع، ش: به حد.
[70] براي تفضيل بيشتر در مورد فطرت، مراجعه شود به: بحارالانوار، ج 3، باب 11، ص 276 - 282.
[71] اشاره به آيهي 164 سورهي اعراف.
[72] م، د: خدا.
[73] ط، م: خلق الله.
[74] مطموره: زندان. جمع: مطامير. (فرهنگ معين 4204/ 3).
[75] د، ع: مبتدأء.
[76] در حاشيهي صفحهي 233 جلد چهارم بحارالانوار آمده است:
«و في نسخه من التوحيد و العيون: و ادواؤه اياهم، أي اعطاؤه تعالي اياهم الأدوات يدل علي أن لا أدات له. و الا يلزم الاحتياج اليها و الي من يعطيها، مضافا الي لزوم التسلسل».
[77] - مرحوم علامه مجلسي - رضوان الله عليه - در كتاب اربعين صفحهي 80 دربارهي اين لغت مينويسد:
اعلم أن المادين، لو كان جمع المادي الذي هو مقابل المجرد، لكان اللازم فيه اثبات اليائين مع تشديد الأول الا أن يقال: حذفت احديهما تخفيفا عن خلاف القياس. و فيه ان الماده بالمعني المصطلح، غير معروف في اللغه و لا مصطلح في الأخبار، بل هي بمعني الزياده المتصله فيحتمل أن يكون جمع الماد، اسم فاعل من قولهم مد اذا طمح بصره الي الشيء أو استمد من الدواب كنايه عن الافتقار و الاحتياج الي الممكنات.
[78] ع، م، س، د: ادات.
[79] ط: عالم بودن از مسموعات.
[80] ط: و كردارهاي او، فهمانيت است.
[81] س: ميتواند تنوين براي.
[82] ط: تفخيم.
[83] در بحار 234/ 4 و اربعين /80 بدنبال اين عبارت آوردهاند:
و في بعض نسخ التوحيد: حقاقه أي مثبته موحده لسائر الحقائق.
[84] ع: شراكت.
[85] عبارت داخل پرانتز، از نسخهي چاپي ساقط است. اين جمله در بحار 234/ 4 و. اربعين /81 چنين آمده است:
و يحتمل أن يكون المراد بالمغايره: المباينه، بحيث لا يكون من توابعه اصلا لا جزءا و لا صفه، أي كل ما هو غير ذاته فهو سواه فليس جزءا له و لا صفه.
و در حاشيهي صفحهي ياد شده از بحار، به نقل از نسخهي قرائت شده بر مصنف بزرگوار - قدس سره - آمده است:
و يحتمل أن يكون المراد بقوله: ما سواه، ما لم يكن من توابعه أصلا، لا جزءا له و لا صفه أي كل ما هو غير ذاته فهو سواه، فليس له جزء و لا صفه زائده.
[86] د، س، ش، ع: نميتواند.
[87] د: به ممكنات، احاطه كرده است.
[88] در بحار 235/ 4، حاشيهي صفحه، آمده است:
و في بعض نسخ العيون، استمثله، أي تجاوز حقه و لم يعرفه من طلب له مثالا من خلقه.
[89] ط: مشتبه.
[90] در حاشيه نسخه د و س، «عله» بعنوان نسخه بدل و در متن نسخهي ع نيز همين ضبط ذكر شده است.
[91] ع، س: چنانچه.
[92] ع: مكاني.
[93] ط، م، د، س: يا.
[94] ط: لفظي.
[95] اين كلمه در نسخه ع نيست.
[96] افزوده از نسخه م، د، س، ش، ع.
[97] افزوده از نسخه س، ش و ع.
[98] ع: متحد.
[99] در تمام نسخهها چنين آمده است.
[100] د، س، ش، ع: غاياه.
[101] د: متعلق به فايدهاي.
[102] ع: اين سه كلمه را ندارد.
[103] ع: اول.
[104] افزوده از نسخه.
[105] م، د، ش: لا ينحد - س، ع: لا يتحد.
[106] م، د، س، ش، ع: خلق كردن.
[107] س، ش، ع: تغييري.
[108] اين كلمه در نسخه س نيست.
[109] س: تغييرات.
[110] در بحار 236/ 4 و اربعين /82، ذيل اين جمله افزوده است: و في المجالس: لا يتغير الله بتغاير (بتغير) المخلوق و لا يتحدد بتحدد المحدود.
[111] ع: واحد.
[112] د، ش، ع: به تأويل عدد.
[113] ع، م، د، س، ش: اول آنكه.
[114] د: يگانه.
[115] ع: يعني يك و يگانه به معني يكمين.
[116] دربارهي معني «احد» و «واحد»، مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 187/ 4 و 188.
[117] د، س، ش، ع: باب.
[118] لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثه - سوره مائده، آيهي 73.
[119] افزوده از ع.
[120] د، م، س، ش، ع: و چنين.
[121] التوحيد، صدوق، باب 3، حديث 3، صفحهي 83 - 84.
[122] دربارهي معني «ظاهر» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 192/ 4.
[123] ع: متجلي.
[124] م: به جسم.
[125] د: نه به روشن پنهان شدن مخلوق، كه از مكاني زايل شده باشد.
[126] دربارهي معني «باطن» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: 192/ 4.
[127] ع: با.
[128] ع: مجرد. ط: متجرد.
[129] د: خالق خلق ها لطيف و نيكو است.
[130] د، ش: جسمش.
[131] دربارهي معني «لطيف» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 208/ 4.
سيد شريف مرتضي - رضوان الله تعالي عليه - در رسالهي «الحدود و الحقايق» دربارهي معني «لطيف» ميفرمايد:
اللطيف: المنعم من وجوه خفيه لا يوقف علي كنهها، و الذي يصل نعمه الي المواضع الخفيه، و العالم بالأمور الخفية التي بعد الوقوف عليها.
(رسائل الشريف المرتضي، المجموعه الثانيه، رساله الحدود و الحقائق، ص 281، چاپ دار القرآن الكريم، قم، 1405 هجري).
[132] د، م، س، ش، ع: در تدبير امور.
[133] در بحار 237/ 4 و اربعين /83 ذيل اين جمله است:
و في النهج(نهج البلاغه) بعد ذلك: غني لا بأستفاده.
[134] د، م، س، ش، ع: فكري.
[135] د، م، س، ش، ع: اهتمام.
[136] د، م، س، ع: عزمي. ش: غرضي.
[137] در نسخه د، «عارض» در متن و «حادث» در حاشيه آمده است.
[138] سه كلمه اخير در نسخه ع نيست.
[139] ط: بمحسسه. ش، م: بمحسه.
[140] ع، س، ش: نبود.
[141] پينكي مساوي چرت(فرهنگ معين 969/ 1).
[142] بحار 237/ 4 و اربعين /84:
«كونه» بالرفع أي كان وجوده سابقا علي الأزمنة و الأوقات بحسب الوهمي و التقديري، أو كان علة لها، أو غلبها فلم يقيد بها.
[143] افزوده از نسخهي د و ط.
[144] د: به مشاعر.
[145] د: او مشاعر ندارد.
[146] د: گنجايش آنها.
[147] بحار 238 - 239/ 4 و اربعين /85 - 86:
قال ابن ميثم: لأنه لو كان له مشاعر لكان وجودها له اما من غيره و هو محال أما أولا فلأنه مشعر المشاعر، و أما ثانيا فلأنه يكون محتاجا في كماله الي غيره فهو ناقص بذاته و هذا محال؛ و اما منه و هو أيضا محال لأنها ان كانت من كمالات الوهيته كان موجدا لها من حيث هو فاقد كمالا فكان ناقصا بذاته و هذا محال، و ان لم تكن كمالا كان اثباتها له نقصا لأن الزياده علي الكمال نقصان فكان ايجاده لها مستلزما لنقصانه و هو محال.
و اعترض عليه بعض الأفاضل بوجوه: أحدها بالنقض لأنه لو تم ما ذكره يلزم أن لا يثبت له تعالي علي الاطلاق صفه كماليه كالعلم و القدره و نحو هما، و ثانيها بالحل باختيار شق آخر و هو أن يكون ذلك المشعر عين ذاته سبحانه كالعلم و القدره، و ثالثلها بأن هذا الكلام علي تقدير تمامه استدلال برأسه لم يظهر فيه مدخليه قوله - عليه السلام -: بتشعيره المشاعر في نفي المشعر عنه تعالي، و انما استعمله في اثبات مقدمه لم تثبيت به و قد ثبت بغيره.
ثم قال: فالأولي أن يقال: قد تقرر أن الطبيعه الواحده لا يمكن ان يكون بعض أفرادها علة لبعض آخر لذاته فأنه لو فرض كون نار مثلا علة لنار فعليه هذه و معلوليه تلك اما لنفس كونهما نارا فلا رجحان لا حديهما في العلية و للأخري في المعلوليه بل يلزم أن يكون كل نار علة للأخري بل عله لذاتها و معلوله لذاتها و هو محال، و ان كانت العليه لانضام شيء آخر فلم يكن ما فرضناه عله عله بل العلة حينئذ ذلك الشي فقط لعدم الرجحان في احديهما للشرطيه و الجزئية أيضا لا تحادهما من جهة المعني المشترك و كذلك لو فرض المعلومية لأجل ضميمة فقط تبين أن جاعل الشيء يستحيل أن يكون مشاركأ لمجعوله و به يعرف أن كل كمال و كل أمر وجودي يتحقق في الموجودات الا مكانية فنوعه و جنسه مسلوب عنه تعالي و لكن يوجد له ما هو أعلا و أشرف منه. أما الأول فلتعاليه عن النقص، و كل مجعول ناقص و الا لم يكن مفتقرا الي جاعل، و كذا ما يساويه في المرتبة كآحاد نوعه و أفراد جنسه. و أما الثاني فلأن معطي كل كمال ليس بفاقد له، بل هو منبعه و معدنه، و ما في المجعول رشحه و ظله انتهي. و قال ابن أبي الحديد: و ذلك لأن الجسم لا يصح منه فعل الاجسام، و هذا هو الدليل الذي يعول عليه المتكلمون في أنه تعالي ليس بجسم.
[148] د، م، ش، ع: به تجهيز ه.
[149] د، م، س، ش، ع: آتشي.
[150] د، س: كسي كه.
[151] د، م، س، ش، ع: اول آنكه.
[152] س: از اين.
[153] د، م، س، ش، ع: نميباشد.
[154] د، م، س، ع: بالبهم. در بحار 239/ 4 و اربعين /87 مينويسد:
و في النهج: «و الوضوح بالبهمة» و فسر هما الشراح بالبياض و السواد.
[155] در بحار 229/ 4، اين كلمه را «الجسوء» ثبت كرده است. و در بحار 240/ 4 و اربعين /87 مينويسد:
و قال الفيروز آبادي: جسأ جسوءا صلب. و جسئت الأرض بالضم فهي مجسوئة من الجساء، و هو الجلد الخشن و الماء الجامد.
[156] د، م: الصرد بالحرور. بحار 240/ 4 و اربعين /87:
و الصرد بفتح الراء و سكونها: البرد، فارسي معرب. و الحرور بالفتح: الريح الحاره.
[157] اين كلمه در نسخه ع نيست.
[158] د: جدائي افكننده.
[159] م: جدا كننده.
[160] م: الفت دهنده.
[161] سورهي و الذاريات، آيهي 49.
[162] د، م، س، ش، ع: ميل به كل خود.
[163] م، ع: طبيعيه.
[164] ع: هر جنسي.
[165] د، م، ش، ع: ميكنند.
[166] د: تأويل ميكنند.
[167] بحار 241/ 4 و اربعين /88.
و قال بعض المفسرين: المراد بالشيء الجنس و أقل ما يكون تحت الجنس نوعان. فمن كل جنس نوعان، كالجوهر منه المادي و المجرد، و من المادي الجماد و النامي، و من النامي النبات و المدرك، و من المدرك الصامت و الناطق، و كل ذلك يدل علي أنه واحد لا كثره فيه.
[168] د، م، س، ع: فقرق.
[169] اين كلمه و كلمات مشابه آن در فقرات بعد(داله، مخبره) در نسخه د، س، ع، م، با تنوين رفع آمده است.
[170] اين كلمه و كلمات مشابه(مألوه، معلوم، مخلوق، مسموع) در نسخهي م، د، س، ع مفتوح آمدهاند.
[171] س، ع: ميفرمايد كه.
[172] ع: البرائيه(با تخفيف راء). بحار 241/ 4 و اربعين /89:
البرائيه بالتشديد: الخلاقيه.
[173] س: و چگونه باشد.
[174] س، ش، د، ع، م: به چيزي.
[175] فقرهي «كي به هم رسيد» در نسخه د نيست.
[176] ع: به حق تعالي.
[177] د، م، ش، ع: و كيف.
[178] ع، س، ش: فعال ها.
[179] ع، د، س، ش،: نميكنند.
[180] م: به اين ادوات - ش: آثار ادوات.
[181] بحار 242 - 243/ 4. اربعين /90 - 92:
في النهج: «منعتها منذ القدمه، و حتمها قد الأزليه، و جنبتها لولا التكملة، بها تجلي صانعها للعقول، و بها امتنع عن نظر العيون». و قد روي القدمة و الأزليه و التكملة بالنصب، و قبل: كذا كانت في نسخة الرضي - رضي الله عنه - بخطة فتكون مفعولات ثانية، و المفعولات الأول الضمائر المتصلة بالأفعال، و تكون «منذ و قد ولولا» في موضوع الرفع بالفاعلية، و المعني حينئد: أن اطلاق لفظ «منذ و قد ولولا» علي الآلات تمنعها عن كونها أزلية قديمة كاملة فلا تكون الآلات محددة له سبحانه، مشيرة اليه جل شأنه اذهي لحدوثها و نقصها بعيدة المناسبة عن الكامل المطلق القديم في ذاته: أما الاولي فلأنها لابتداء الزمان، و لا ريب أن منذ وجدت الآلة تنافي قدمها؛ و أما الثانية فلأنها لتقريب الماضي من الحال فقولك: قد وجدت هذه الآلة تحكم بقربها من الحال و عدم أزليتها. و قوله: حمتها أي منعتها؛ و أما لولا فلأن قولك الي المستحسنة منها و المتوقد من الأذهان: ما أحسنها لولا أن فيها كذا فيدل علي نقص فيها فيجنبها عن الكمال المطلق ويروي أيضا برفع القدمة و الأزلية و التكملة علي الفاعلية فتكون الضمائر المتصلة مفعولات أول. و قد و منذ ولولا مفعولات ثانيه، و يكون المعني أن قدم الباري سبحانه و أزليته و كماله المطلق منعت الآلات و الأدوات عن اطلاق لفظ قد و منذ و لولا عليه سبحانه لأنه تعالي قديم كامل، و قد و منذ لا يطلقان الأ علي محدث، و لولا لا تطلق الا علي ناقص.
أقول: و يحتمل أن يكون المراد القدمة التقدير يه أي لو كانت قديمة لمنعت عن اطلاق مذ عليها، و كذا في نظيريها …
ثم اعلم أنه علي ما في تلك النسخ الفقرتان الأوليان مشتركتان الا أنه يحتمل ارجاع الضميرين البارزين في منعتها وحمتها الي الاشياء لاسيما اذا حملنا الأدوات و الآلات علي الحروف.
[182] ش، د، س، ع: كلمهها.
[183] ع: گردانيده.
[184] سوره روم، آيهي 22: و من آياته خلق السماوات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذلك لآيات للعالمين.
[185] نهجالبلاغه، ترجمهي فيض الاسلام، حكمت 242، صفحهي 1196 - شرح غرر الحكم و درر الكلم، آقا جمال خوانساري، حديث 6315، جلد 4، صفحهي 357.
[186] س، ع: عزمي كردم.
[187] ع: عقل.
[188] د، ش: راجع به عقل ها.
[189] بحار 244/ 4 و اربعين 92: و بما ذكرنا يظهر جواز ارجاع الضميرين في النهج الي العقول، كما أنه يجوز ارجاع جميع الضمائر هنا الي الآلات و الأدوات، و لكنهما بعيدان، و الأخير أبعد. و يمكن ارجاع الضمائر في قوله: «بها احتجب» - الي آخر الفقرات - الي الأشياء و هو أيضا بعيد.
[190] د، س، ش، ع: به عقول.
[191] س، ش: خلاص گردانيدن.
[192] بحار 244/ 4 و اربعين /93:
الاخلاص هو جعل المعرفه خالصه عما لايناسب ذاته المقدسه من الجسميه و العرضيه و الصفات الزائده و العوارض الحادثه. و حمله علي الاخلاص في العباده لا يستقيم الا بتكلف. و لا يتحقق الاخلاص مع تشبيهه تعالي بخلقه في الذات و الصفات.
[193] ع، د، س، ش: للتشبيه.
[194] بحار 245/ 4 و اربعين /93: أي اذا نفينا عنه التشبيه لا يلزم النفي المطلق مع أنا نثبت الصفات لتنبيه الخلق علي اتصافه بها علي وجه لا يستلزم النقص، كما نقول: عالم لا كعلم العلماء، قادر لا كقدرة القادرين.
[195] عن الحسين بن سعيد، قال: سئل ابوجعفر الثاني عليه السلام: يجوز أن يقال لله: انه شيء؟ قال: نعم، يخرجه من الحدين: حد التعطيل و حد التشبيه - اصول كافي، كتاب التوحيد، باب اطلاق القول بأنه شيء، حديث 2.
[196] ع: صانع.
[197] ع: باشند.
[198] مصنف بزرگوار - قدس سره - در بحار 245/ 4 و اربعين /93، اين دو قول را آورده، و قول دوم را - بر مبناي لفظ و معني - ظاهرتر دانسته است.
[199] افزوده از د و ع.
[200] ع: للباري معني.
[201] ع: يستحق الأزل.
[202] ع: دليل فقرات سابقهاند.
[203] افزوده از نسخهي س، ش و ع.
[204] س، د، ع: محال.
[205] بحار 246/ 4 و اربعين /95:
فالمعني أنه لايتوهم ظلم الا بهذا الوجه، و هذا ليس بظلم، كما في قول الشاعر:
و لا عيب فيهم غير أن سيوفهم
بهن فلول من قراع الكتايب.
[206] افزوده از نسخه د، س، ش، ع.
[207] س، ش: و آله الطاهرين.
[208] د، ع: با او.
[209] ع: با اين.
[210] اين كلمه در ع نيست.
[211] در انتهاي نسخهي ش آمده است.
«كاتب بي برگ و نوا، و اقل من جميع الاشياء، از مؤمنان به سعادت مقرون در حين [كذا، و ظاهرا كلمهي «قرائت» از اينجا ساقط است] كه مؤيد به تأييدات خالق بيچون گردند و در مضامين اين نسخهي شريفه قيام فرمايند، التماس دعا دارد.
من فعل ما أنا أرجوا اليه.