شرح خطبهی توحیدیه صفحه 60

صفحه 60

له ان يبدء [205].

يعني: نيست در اين قول محال - يعني اثبات حوادث و متغيرات از براي حق تعالي - حجتي؛ و نه در سؤال كردن از اين مسئله، جوابي؛ چون بديهي است كه باطل است. و نيست در اثبات كردن معني آنها از براي حق تعالي، تعظيمي؛ كه اگر اثبات نكنند، نقص او باشد؛ و نيست در جدا كردن او از مخلوقات در كنه صفات و عروض حوادث و متغيرات، ضيمي - يعني ظلمي - مگر به آنكه امتناع مي‌كند ازلي از دو تا بودن؛ و دو، قديم نمي‌باشد؛ و امتناع مي‌كند چيزي كه علت و ابتدا ندارد، از علت و ابتدا داشتن.

و حاصل اين فقرات، آن است كه اثبات صفات زايده و متغيره، چون بر حق تعالي محال است، حجتي بر اثبات آن، اقامت نمي‌توان كرد؛ و كسي كه از آن سؤال كند، مستحق جواب نيست. و چون بعضي گمان مي‌كنند كه هم چنانچه گوش نداشتن و چشم نداشتن و دست و پا نداشتن، در ما نقص است؛ پس بايد كه خدا نيز، هر چه در ما كمال است، او داشته باشد.

حضرت، رد بر ايشان فرمود كه اينها به سبب امكان و عجز ما، در ما كمال شده است، چون در علم و قدرت محتاجيم به اينها؛ و كسي كه جميع صفات كماليه، عين ذات مقدس او باشد، بودن اينها در او نقص است، و نبودن اينها در او كمال است.

و در آخر، بيان فرمود كه نفي مشاركت حق تعالي با مخلوقات كردن، ظلمي نيست (نه) [206] بر خدا و نه بر مخلوقات؛ يا آنكه مباين شدن خدا از مخلوقات خود، نه از راه ترفع و تكبر است كه ظلمي باشد؛ بلكه سببش آن است كه دو ازلي و دو قديم

محال است.

و اگر حق تعالي، صاحب صفات زائده و اجزا و اعضا باشد، چندين قديم ثابت مي‌شود. و اين صفات، اگر معلول ذات حق باشند، مي‌بايد كه چيزي كه وجودش ابتدائي نداشته باشد، علت داشته باشد؛ و قديم علت نمي‌دارد.

لا اله الا الله …

لا اله الا الله العلي العظيم. كذب العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعيدا و خسروا خسرانا مبينا و صلي الله علي محمد و اله الطيبين الطاهرين. [207].

نيست خداوندي و معبودي، به جز خداوندي كه ذاتش، از آن بلندتر است كه عقل ها به آن توان رسيد؛ و صفاتش، از آن بزرگتر است كه كنه آنها را ادراك توان نمود. دروغ گفتند آنها كه غير خدا را به او [208] عديل گردانيدند؛ و در خداوندي و در استحقاق عبادت. و گمراه شدند گمراهي دور؛ و زيان كار شدند زيان كار هويدا؛ و درود فرستد خدا بر محمد و آل طاهرين او.

در شرح اين خطبه، كتابها كافي نيست و به اعتبار ضيق مجال، به همين اكتفا شد. و بيان بعضي از دقايق و اسرار اين خطبه - و ساير خطبه‌ها، كه مضامين آنها مشاركتي به اين [209] خطبه دارد - در كتاب «بحارالانوار» ذكر [210] شده است.

و الحمدلله اولا و آخرا و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين المقدسين [211].

غفر الله له و لو الديه

سنة 1163».

پاورقي

[1] ش: نمي‌تراند.

[2] مخاديم: جمع مخدوم.

[3] ط: گاهي اشاره به بعضي از دقايق معاني بر وجه اقتصار مي‌نمايد.

[4] از «مشابهت» تا «فقرات آنها» از نسخه‌ي ع ساقط است.

[5] افزوده از نسخه‌ي ع.

[6] م، ع، س، ش: ان.

[7] س: تولي.

[8] س، ش: بصر.

[9] م، ع، س: يأتنا فتري.

[10] م: نستدل.

[11] ع: ثم انتفض انتفاضه.

[12] ظاهرا مراد بني‌عباس است. رجوع شود به: معرفه الله، سيد حسن مصطفوي، ص 17.

[13] ط، م، ع، س: ببيني.

[14] ع، س: به نزد او.

[15] نسخه‌ي د، از اينجا آغاز مي‌شود.

[16] ع، س: پرستيدن خدا.

[17] ط: و از تمامي. ع: و تمام.

[18] ط: مي‌دهد.

[19] ع: به امتناع.

[20] ش: كه.

[21] ش: كه.

[22] ش: كه.

[23] ش: كه.

[24] مراجعه شود به: بحارالانوار، جلد 27، باب هفتم، ص 166 - 202.

[25] م، د، ع، ش: توحيد او.

[26] ط، م، د، ع، س: ضر.

[27] د، ع، س، ش: ندهد.

[28] ع: اعراض.

[29] كتاب عين الحيوه، از آثار مصنف بزرگوار - قدس سره - در شرح وصاياي حضرت رسول اكرم (ص) به جناب ابوذر غفاري - رضوان الله عليه‌ي باشد، كه مكرراً به چاپ رسيده، ولي تا كنون چاپي انتقادي از اين كتاب در دسترس محققان قرار نگرفته است.

[30] ط: از آن.

[31] ط: با آنكه.

[32] ع: اعاشره.

[33] ع، س، ش: به وجهي.

[34] ط، م، د، س، ش: از او.

[35] د، ع: عارض ما شده.

[36] ط: ممكن است كسي را. د: ممكن است براي كسي.

[37] از جمله حديث امام جواد عليه‌السلام در: اصول كافي، كتاب التوحيد، باب اطلاق القول بانه شي، حديث 2.

[38] نظام توحيد حق تعالي. نسخه بدل (در حاشيه ط).

[39] س: هم حادث باشند.

[40] د: خداي تعالي.

[41] ط: بديه است.

[42] اين سطر، از نسخه د ساقط است.

[43] ع: با احتياج.

[44] ط، م، ع: شناختن، كه مناسب‌تر به نظر مي‌رسد.

[45] جمله «گواهي دادن موصوف كه آن غير صفت است» از نسخه ساقط است.

[46] افزوده از نسخه ط و م و د.

[47] در مورد اين اقوال، مراجعه شود به: بحارالانوار، جلد 3، باب 13، صفحه‌ي 287 - 308.

[48] د: درخواهد آمد.

[49] م: كه صفات زايده بر ذات و محيط به او نباشد. ش: باشد.

[50] ط: گردانيده.

[51] افزوده از نسخه ط و م و د و ع.

[52] د: بناي آن بر لزوم تركب واجب تعالي باشد، چنانچه تقرير شد.

[53] س، د، ع: تركب.

[54] م، د، س، ش، ع: به خطبه‌ي.

[55] د: اول كه.

[56] ع: باشد.

[57] افزوده از م، د، ع، س، ش.

[58] م، د، ع، س: وحد.

[59] م، د، ع، س: مانندي.

[60] «به غير او» در نسخه‌ي د نيست.

[61] د، س: هر شناخته شده.

[62] س: شناخته شده.

[63] «آنكه» در نسخه د نيست.

[64] د: دليلي.

[65] د: و هر چه قائم است در غير خدا و معلول است و علتي دارد.

[66] در نسخه‌ي اصل آمده: «در وجود و تعيين، محتاج به او محل خواهد بود». اين جمله را از نسخه‌ي ط و م و د و ع و س و ش آورديم، كه صحيح‌تر است.

[67] يعني نخستين معني، از سه معني كه ذيل فقره‌ي «كل معروف بنفسه مصنوع» گذشت.

[68] سوره روم، آيه‌ي 30.

[69] ع، ش: به حد.

[70] براي تفضيل بيشتر در مورد فطرت، مراجعه شود به: بحارالانوار، ج 3، باب 11، ص 276 - 282.

[71] اشاره به آيه‌ي 164 سوره‌ي اعراف.

[72] م، د: خدا.

[73] ط، م: خلق الله.

[74] مطموره: زندان. جمع: مطامير. (فرهنگ معين 4204/ 3).

[75] د، ع: مبتدأء.

[76] در حاشيه‌ي صفحه‌ي 233 جلد چهارم بحارالانوار آمده است:

«و في نسخه من التوحيد و العيون: و ادواؤه اياهم، أي اعطاؤه تعالي اياهم الأدوات يدل علي أن لا أدات له. و الا يلزم الاحتياج اليها و الي من يعطيها، مضافا الي لزوم التسلسل».

[77] - مرحوم علامه مجلسي - رضوان الله عليه - در كتاب اربعين صفحه‌ي 80 درباره‌ي اين لغت مي‌نويسد:

اعلم أن المادين، لو كان جمع المادي الذي هو مقابل المجرد، لكان اللازم فيه اثبات اليائين مع تشديد الأول الا أن يقال: حذفت احديهما تخفيفا عن خلاف القياس. و فيه ان الماده بالمعني المصطلح، غير معروف في اللغه و لا مصطلح في الأخبار، بل هي بمعني الزياده المتصله فيحتمل أن يكون جمع الماد، اسم فاعل من قولهم مد اذا طمح بصره الي الشي‌ء أو استمد من الدواب كنايه عن الافتقار و الاحتياج الي الممكنات.

[78] ع، م، س، د: ادات.

[79] ط: عالم بودن از مسموعات.

[80] ط: و كردارهاي او، فهمانيت است.

[81] س: مي‌تواند تنوين براي.

[82] ط: تفخيم.

[83] در بحار 234/ 4 و اربعين /80 بدنبال اين عبارت آورده‌اند:

و في بعض نسخ التوحيد: حقاقه أي مثبته موحده لسائر الحقائق.

[84] ع: شراكت.

[85] عبارت داخل پرانتز، از نسخه‌ي چاپي ساقط است. اين جمله در بحار 234/ 4 و. اربعين /81 چنين آمده است:

و يحتمل أن يكون المراد بالمغايره: المباينه، بحيث لا يكون من توابعه اصلا لا جزءا و لا صفه، أي كل ما هو غير ذاته فهو سواه فليس جزءا له و لا صفه.

و در حاشيه‌ي صفحه‌ي ياد شده از بحار، به نقل از نسخه‌ي قرائت شده بر مصنف بزرگوار - قدس سره - آمده است:

و يحتمل أن يكون المراد بقوله: ما سواه، ما لم يكن من توابعه أصلا، لا جزءا له و لا صفه أي كل ما هو غير ذاته فهو سواه، فليس له جزء و لا صفه زائده.

[86] د، س، ش، ع: نمي‌تواند.

[87] د: به ممكنات، احاطه كرده است.

[88] در بحار 235/ 4، حاشيه‌ي صفحه، آمده است:

و في بعض نسخ العيون، استمثله، أي تجاوز حقه و لم يعرفه من طلب له مثالا من خلقه.

[89] ط: مشتبه.

[90] در حاشيه نسخه د و س، «عله» بعنوان نسخه بدل و در متن نسخه‌ي ع نيز همين ضبط ذكر شده است.

[91] ع، س: چنانچه.

[92] ع: مكاني.

[93] ط، م، د، س: يا.

[94] ط: لفظي.

[95] اين كلمه در نسخه ع نيست.

[96] افزوده از نسخه م، د، س، ش، ع.

[97] افزوده از نسخه س، ش و ع.

[98] ع: متحد.

[99] در تمام نسخه‌ها چنين آمده است.

[100] د، س، ش، ع: غاياه.

[101] د: متعلق به فايده‌اي.

[102] ع: اين سه كلمه را ندارد.

[103] ع: اول.

[104] افزوده از نسخه.

[105] م، د، ش: لا ينحد - س، ع: لا يتحد.

[106] م، د، س، ش، ع: خلق كردن.

[107] س، ش، ع: تغييري.

[108] اين كلمه در نسخه س نيست.

[109] س: تغييرات.

[110] در بحار 236/ 4 و اربعين /82، ذيل اين جمله افزوده است: و في المجالس: لا يتغير الله بتغاير (بتغير) المخلوق و لا يتحدد بتحدد المحدود.

[111] ع: واحد.

[112] د، ش، ع: به تأويل عدد.

[113] ع، م، د، س، ش: اول آنكه.

[114] د: يگانه.

[115] ع: يعني يك و يگانه به معني يكمين.

[116] درباره‌ي معني «احد» و «واحد»، مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 187/ 4 و 188.

[117] د، س، ش، ع: باب.

[118] لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثه - سوره مائده، آيه‌ي 73.

[119] افزوده از ع.

[120] د، م، س، ش، ع: و چنين.

[121] التوحيد، صدوق، باب 3، حديث 3، صفحه‌ي 83 - 84.

[122] درباره‌ي معني «ظاهر» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 192/ 4.

[123] ع: متجلي.

[124] م: به جسم.

[125] د: نه به روشن پنهان شدن مخلوق، كه از مكاني زايل شده باشد.

[126] درباره‌ي معني «باطن» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: 192/ 4.

[127] ع: با.

[128] ع: مجرد. ط: متجرد.

[129] د: خالق خلق ها لطيف و نيكو است.

[130] د، ش: جسمش.

[131] درباره‌ي معني «لطيف» مراجعه شود به كلام شيخ صدوق در: بحار 208/ 4.

سيد شريف مرتضي - رضوان الله تعالي عليه - در رساله‌ي «الحدود و الحقايق» درباره‌ي معني «لطيف» مي‌فرمايد:

اللطيف: المنعم من وجوه خفيه لا يوقف علي كنهها، و الذي يصل نعمه الي المواضع الخفيه، و العالم بالأمور الخفية التي بعد الوقوف عليها.

(رسائل الشريف المرتضي، المجموعه الثانيه، رساله الحدود و الحقائق، ص 281، چاپ دار القرآن الكريم، قم، 1405 هجري).

[132] د، م، س، ش، ع: در تدبير امور.

[133] در بحار 237/ 4 و اربعين /83 ذيل اين جمله است:

و في النهج(نهج البلاغه) بعد ذلك: غني لا بأستفاده.

[134] د، م، س، ش، ع: فكري.

[135] د، م، س، ش، ع: اهتمام.

[136] د، م، س، ع: عزمي. ش: غرضي.

[137] در نسخه د، «عارض» در متن و «حادث» در حاشيه آمده است.

[138] سه كلمه اخير در نسخه ع نيست.

[139] ط: بمحسسه. ش، م: بمحسه.

[140] ع، س، ش: نبود.

[141] پينكي مساوي چرت(فرهنگ معين 969/ 1).

[142] بحار 237/ 4 و اربعين /84:

«كونه» بالرفع أي كان وجوده سابقا علي الأزمنة و الأوقات بحسب الوهمي و التقديري، أو كان علة لها، أو غلبها فلم يقيد بها.

[143] افزوده از نسخه‌ي د و ط.

[144] د: به مشاعر.

[145] د: او مشاعر ندارد.

[146] د: گنجايش آنها.

[147] بحار 238 - 239/ 4 و اربعين /85 - 86:

قال ابن ميثم: لأنه لو كان له مشاعر لكان وجودها له اما من غيره و هو محال أما أولا فلأنه مشعر المشاعر، و أما ثانيا فلأنه يكون محتاجا في كماله الي غيره فهو ناقص بذاته و هذا محال؛ و اما منه و هو أيضا محال لأنها ان كانت من كمالات الوهيته كان موجدا لها من حيث هو فاقد كمالا فكان ناقصا بذاته و هذا محال، و ان لم تكن كمالا كان اثباتها له نقصا لأن الزياده علي الكمال نقصان فكان ايجاده لها مستلزما لنقصانه و هو محال.

و اعترض عليه بعض الأفاضل بوجوه: أحدها بالنقض لأنه لو تم ما ذكره يلزم أن لا يثبت له تعالي علي الاطلاق صفه كماليه كالعلم و القدره و نحو هما، و ثانيها بالحل باختيار شق آخر و هو أن يكون ذلك المشعر عين ذاته سبحانه كالعلم و القدره، و ثالثلها بأن هذا الكلام علي تقدير تمامه استدلال برأسه لم يظهر فيه مدخليه قوله - عليه السلام -: بتشعيره المشاعر في نفي المشعر عنه تعالي، و انما استعمله في اثبات مقدمه لم تثبيت به و قد ثبت بغيره.

ثم قال: فالأولي أن يقال: قد تقرر أن الطبيعه الواحده لا يمكن ان يكون بعض أفرادها علة لبعض آخر لذاته فأنه لو فرض كون نار مثلا علة لنار فعليه هذه و معلوليه تلك اما لنفس كونهما نارا فلا رجحان لا حديهما في العلية و للأخري في المعلوليه بل يلزم أن يكون كل نار علة للأخري بل عله لذاتها و معلوله لذاتها و هو محال، و ان كانت العليه لانضام شي‌ء آخر فلم يكن ما فرضناه عله عله بل العلة حينئذ ذلك الشي فقط لعدم الرجحان في احديهما للشرطيه و الجزئية أيضا لا تحادهما من جهة المعني المشترك و كذلك لو فرض المعلومية لأجل ضميمة فقط تبين أن جاعل الشي‌ء يستحيل أن يكون مشاركأ لمجعوله و به يعرف أن كل كمال و كل أمر وجودي يتحقق في الموجودات الا مكانية فنوعه و جنسه مسلوب عنه تعالي و لكن يوجد له ما هو أعلا و أشرف منه. أما الأول فلتعاليه عن النقص، و كل مجعول ناقص و الا لم يكن مفتقرا الي جاعل، و كذا ما يساويه في المرتبة كآحاد نوعه و أفراد جنسه. و أما الثاني فلأن معطي كل كمال ليس بفاقد له، بل هو منبعه و معدنه، و ما في المجعول رشحه و ظله انتهي. و قال ابن أبي الحديد: و ذلك لأن الجسم لا يصح منه فعل الاجسام، و هذا هو الدليل الذي يعول عليه المتكلمون في أنه تعالي ليس بجسم.

[148] د، م، ش، ع: به تجهيز ه.

[149] د، م، س، ش، ع: آتشي.

[150] د، س: كسي كه.

[151] د، م، س، ش، ع: اول آنكه.

[152] س: از اين.

[153] د، م، س، ش، ع: نمي‌باشد.

[154] د، م، س، ع: بالبهم. در بحار 239/ 4 و اربعين /87 مي‌نويسد:

و في النهج: «و الوضوح بالبهمة» و فسر هما الشراح بالبياض و السواد.

[155] در بحار 229/ 4، اين كلمه را «الجسوء» ثبت كرده است. و در بحار 240/ 4 و اربعين /87 مي‌نويسد:

و قال الفيروز آبادي: جسأ جسوءا صلب. و جسئت الأرض بالضم فهي مجسوئة من الجساء، و هو الجلد الخشن و الماء الجامد.

[156] د، م: الصرد بالحرور. بحار 240/ 4 و اربعين /87:

و الصرد بفتح الراء و سكونها: البرد، فارسي معرب. و الحرور بالفتح: الريح الحاره.

[157] اين كلمه در نسخه ع نيست.

[158] د: جدائي افكننده.

[159] م: جدا كننده.

[160] م: الفت دهنده.

[161] سوره‌ي و الذاريات، آيه‌ي 49.

[162] د، م، س، ش، ع: ميل به كل خود.

[163] م، ع: طبيعيه.

[164] ع: هر جنسي.

[165] د، م، ش، ع: مي‌كنند.

[166] د: تأويل مي‌كنند.

[167] بحار 241/ 4 و اربعين /88.

و قال بعض المفسرين: المراد بالشي‌ء الجنس و أقل ما يكون تحت الجنس نوعان. فمن كل جنس نوعان، كالجوهر منه المادي و المجرد، و من المادي الجماد و النامي، و من النامي النبات و المدرك، و من المدرك الصامت و الناطق، و كل ذلك يدل علي أنه واحد لا كثره فيه.

[168] د، م، س، ع: فقرق.

[169] اين كلمه و كلمات مشابه آن در فقرات بعد(داله، مخبره) در نسخه د، س، ع، م، با تنوين رفع آمده است.

[170] اين كلمه و كلمات مشابه(مألوه، معلوم، مخلوق، مسموع) در نسخه‌ي م، د، س، ع مفتوح آمده‌اند.

[171] س، ع: مي‌فرمايد كه.

[172] ع: البرائيه(با تخفيف راء). بحار 241/ 4 و اربعين /89:

البرائيه بالتشديد: الخلاقيه.

[173] س: و چگونه باشد.

[174] س، ش، د، ع، م: به چيزي.

[175] فقره‌ي «كي به هم رسيد» در نسخه د نيست.

[176] ع: به حق تعالي.

[177] د، م، ش، ع: و كيف.

[178] ع، س، ش: فعال ها.

[179] ع، د، س، ش،: نمي‌كنند.

[180] م: به اين ادوات - ش: آثار ادوات.

[181] بحار 242 - 243/ 4. اربعين /90 - 92:

في النهج: «منعتها منذ القدمه، و حتمها قد الأزليه، و جنبتها لولا التكملة، بها تجلي صانعها للعقول، و بها امتنع عن نظر العيون». و قد روي القدمة و الأزليه و التكملة بالنصب، و قبل: كذا كانت في نسخة الرضي - رضي الله عنه - بخطة فتكون مفعولات ثانية، و المفعولات الأول الضمائر المتصلة بالأفعال، و تكون «منذ و قد ولولا» في موضوع الرفع بالفاعلية، و المعني حينئد: أن اطلاق لفظ «منذ و قد ولولا» علي الآلات تمنعها عن كونها أزلية قديمة كاملة فلا تكون الآلات محددة له سبحانه، مشيرة اليه جل شأنه اذهي لحدوثها و نقصها بعيدة المناسبة عن الكامل المطلق القديم في ذاته: أما الاولي فلأنها لابتداء الزمان، و لا ريب أن منذ وجدت الآلة تنافي قدمها؛ و أما الثانية فلأنها لتقريب الماضي من الحال فقولك: قد وجدت هذه الآلة تحكم بقربها من الحال و عدم أزليتها. و قوله: حمتها أي منعتها؛ و أما لولا فلأن قولك الي المستحسنة منها و المتوقد من الأذهان: ما أحسنها لولا أن فيها كذا فيدل علي نقص فيها فيجنبها عن الكمال المطلق ويروي أيضا برفع القدمة و الأزلية و التكملة علي الفاعلية فتكون الضمائر المتصلة مفعولات أول. و قد و منذ ولولا مفعولات ثانيه، و يكون المعني أن قدم الباري سبحانه و أزليته و كماله المطلق منعت الآلات و الأدوات عن اطلاق لفظ قد و منذ و لولا عليه سبحانه لأنه تعالي قديم كامل، و قد و منذ لا يطلقان الأ علي محدث، و لولا لا تطلق الا علي ناقص.

أقول: و يحتمل أن يكون المراد القدمة التقدير يه أي لو كانت قديمة لمنعت عن اطلاق مذ عليها، و كذا في نظيريها …

ثم اعلم أنه علي ما في تلك النسخ الفقرتان الأوليان مشتركتان الا أنه يحتمل ارجاع الضميرين البارزين في منعتها وحمتها الي الاشياء لاسيما اذا حملنا الأدوات و الآلات علي الحروف.

[182] ش، د، س، ع: كلمه‌ها.

[183] ع: گردانيده.

[184] سوره روم، آيه‌ي 22: و من آياته خلق السماوات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذلك لآيات للعالمين.

[185] نهج‌البلاغه، ترجمه‌ي فيض الاسلام، حكمت 242، صفحه‌ي 1196 - شرح غرر الحكم و درر الكلم، آقا جمال خوانساري، حديث 6315، جلد 4، صفحه‌ي 357.

[186] س، ع: عزمي كردم.

[187] ع: عقل.

[188] د، ش: راجع به عقل ها.

[189] بحار 244/ 4 و اربعين 92: و بما ذكرنا يظهر جواز ارجاع الضميرين في النهج الي العقول، كما أنه يجوز ارجاع جميع الضمائر هنا الي الآلات و الأدوات، و لكنهما بعيدان، و الأخير أبعد. و يمكن ارجاع الضمائر في قوله: «بها احتجب» - الي آخر الفقرات - الي الأشياء و هو أيضا بعيد.

[190] د، س، ش، ع: به عقول.

[191] س، ش: خلاص گردانيدن.

[192] بحار 244/ 4 و اربعين /93:

الاخلاص هو جعل المعرفه خالصه عما لايناسب ذاته المقدسه من الجسميه و العرضيه و الصفات الزائده و العوارض الحادثه. و حمله علي الاخلاص في العباده لا يستقيم الا بتكلف. و لا يتحقق الاخلاص مع تشبيهه تعالي بخلقه في الذات و الصفات.

[193] ع، د، س، ش: للتشبيه.

[194] بحار 245/ 4 و اربعين /93: أي اذا نفينا عنه التشبيه لا يلزم النفي المطلق مع أنا نثبت الصفات لتنبيه الخلق علي اتصافه بها علي وجه لا يستلزم النقص، كما نقول: عالم لا كعلم العلماء، قادر لا كقدرة القادرين.

[195] عن الحسين بن سعيد، قال: سئل ابوجعفر الثاني عليه السلام: يجوز أن يقال لله: انه شي‌ء؟ قال: نعم، يخرجه من الحدين: حد التعطيل و حد التشبيه - اصول كافي، كتاب التوحيد، باب اطلاق القول بأنه شي‌ء، حديث 2.

[196] ع: صانع.

[197] ع: باشند.

[198] مصنف بزرگوار - قدس سره - در بحار 245/ 4 و اربعين /93، اين دو قول را آورده، و قول دوم را - بر مبناي لفظ و معني - ظاهرتر دانسته است.

[199] افزوده از د و ع.

[200] ع: للباري معني.

[201] ع: يستحق الأزل.

[202] ع: دليل فقرات سابقه‌اند.

[203] افزوده از نسخه‌ي س، ش و ع.

[204] س، د، ع: محال.

[205] بحار 246/ 4 و اربعين /95:

فالمعني أنه لايتوهم ظلم الا بهذا الوجه، و هذا ليس بظلم، كما في قول الشاعر:

و لا عيب فيهم غير أن سيوفهم

بهن فلول من قراع الكتايب.

[206] افزوده از نسخه د، س، ش، ع.

[207] س، ش: و آله الطاهرين.

[208] د، ع: با او.

[209] ع: با اين.

[210] اين كلمه در ع نيست.

[211] در انتهاي نسخه‌ي ش آمده است.

«كاتب بي برگ و نوا، و اقل من جميع الاشياء، از مؤمنان به سعادت مقرون در حين [كذا، و ظاهرا كلمه‌ي «قرائت» از اينجا ساقط است] كه مؤيد به تأييدات خالق بيچون گردند و در مضامين اين نسخه‌ي شريفه قيام فرمايند، التماس دعا دارد.

من فعل ما أنا أرجوا اليه.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه