- مقدّمه 1
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- اشاره 23
- توضیح 31
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- توضیح 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- 1 - 77
- چند تذکّر 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- دل نوشته 99
- نامه ای به «موعود» 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
پدرم کسانی را فرستاد تا او را برای درمان برادرم بیاورند. وقتی او به طور کامل برادرم را معاینه کرد، مدتی ساکت شد و به فکر فرو رفت، یادم هست در یک فرصتی که پدرم از اطاق بیرون رفته بود، به گونه ای که من متوجه حرفهای آنها نشوم مطالبی را به یکی از دایی هایم که با ما زندگی می کرد گفت. فهمیدم که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده است و به دایی ام می گوید: هر چه زحمت کشیده شود بی فایده است. منتهی دایی ام تلاش می کرد تا طبیب با پدرم به گونه ای موضوع را مطرح کند که باعث ناراحتی او نشود.
وقتی پدرم جهت اطلاع از نتایج معاینات دکتر دوباره به اتاق برگشت، میرزا یوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (که مبلغ بسیار زیادی بود) می گیرم، آن وقت معالجه را شروع می کنم. کاملاً معلوم بود که هدف او از چنین پیشنهادی منصرف کردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها برای پدرم بلکه برای خیلی ها در آن زمان و شرایط تهیه چنان پولی غیر ممکن بود.
لذا پس از بحث های زیاد، پدرم گفت: برای من امکان تهیه این پول مقدور نیست. در نتیجه طبیب هم از این فرصت استفاده کرده فوراً منزل ما را ترک نمود.
بعد معلوم شد که والدینم همان موقع متوجه شده بودند که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده و درخواست آن پول کلان، بهانه ای بیش نبوده است.
من یک دایی دیگر به نام میرزا ابوطالب داشتم که زهد و تقوای او