- مقدّمه 1
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- اشاره 23
- توضیح 31
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- توضیح 67
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- 1 - 77
- چند تذکّر 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- دل نوشته 99
- نامه ای به «موعود» 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
کم شده بود، چرا بیدارش کردی؟!
گفتم: مادر! امام علیه السلام محمد سعید را شفا دادند.
مادرم از جای خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتی؟
خواستم تا حرفم را تکرار کنم، که دیدم محمد سعید شروع به راه رفتن کرد، و مثل اینکه اصلاً هیچگونه ناراحتی نداشته است. مادرم از خوشحالی با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود و همه اهل خانه با صدای او از خواب بیدار شدند و به دنبال آن طولی نکشید همه اهالی روستا از اتفاقی که افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را برای دیدن محمد سعید به خانه ما می رساندند.
بحمد للَّه امام زمان علیه السلام به عریضه وتوسل مادرم عنایت کرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثری از آن مریضی دیده نشد. و چند روز بعد هم دایی علی اکبر با سلامتی از سفر برگشت و خوشحالی خانواده ما به لطف حضرت حجه بن الحسن علیه السلام کامل تر شد.(1)
2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی
مرحوم نوری می نویسد: عالم متّقی مرحوم سید محمد جبل عاملی از اهالی قریه جب شلیت، از ترس حاکمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، که قصد داشتند سید را وادار کنند به نیروهای نظامی آنها