- مقدّمه 1
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- اشاره 23
- توضیح 31
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- توضیح 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- چند تذکّر 77
- 1 - 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- دل نوشته 99
- نامه ای به «موعود» 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
1- 28. در بین عرب ها این تعبیر بسیار رایج است.
مطمئن شدند او را از بیمارستان مرخص کردند. به این ترتیب حال آن پسر بچه علیرغم داشتن یک بیماری صعب العلاج روز به روز بهتر شد واین در حالی بود که اغلب پزشکانی که او را معاینه کرده بودند ویا نتایج آزمایش هایش را دیده بودند، با ناباوری این پیشامد را دنبال می کردند. چون باتوجّه به تجربیات و معیارهای عادی علمی، چنین پیشامدی به نظر آنها حد اقل در این مرحله از معالجات غیر ممکن بود.
به هر حال از آن تاریخ تا الآن که جریانش را تعریف می کنم، حدود پنج سال می گذرد که به لطف خدا و عنایت حضرت صاحب الزمان علیه السلام فرزند آقای جمعه در کمال سلامتی وتندرستی به زندگی خود ادامه می دهد و الحمدللّه اثری هم از آن ناراحتی در ایشان وجود ندارد.
4 - حکایت ورّام بن ابی فراس
سیّد بن طاووس نقل کرده است که رشید ابوالعبّاس واسطی روزی در راه سامرّا به من حکایت کرد: زمانی شیخ ورّام(1) براساس حاجتی که داشت، نامه ای را در کاظمین برای حضرت امام زمان علیه السلام نوشتند. وقتی با خبر شدند که من قصد سفر به سامرّا را دارم فرمودند: اگر