- مقدّمه 1
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- اشاره 23
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- توضیح 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- توضیح 67
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- 1 - 77
- چند تذکّر 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- دل نوشته 99
- نامه ای به «موعود» 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
هستید که یا پیش ما بمانی و یا به نزد خانواده ات برگردی.
عرض کردم: در خدمت شما بودن مایه افتخار است، امّا مادر پیری دارم که رسیدگی به او بر عهده من است.
ابو طاهر گفت: هر کاری را که خودت صلاح می دانی انجام بده.
وقتی از مجلس او خارج شدم، ناگهان مرا صدا زد، وقتی برگشتم به من گفت: چه نسبتی با علی بن ابی طالب علیه السلام داری؟!
عرض کردم: نسبت خانوادگی ندارم، ولی از دوستداران و پیروان آن حضرت هستم.
ابوطاهر گفت: به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام چنگ بزن و هرگز از آن جدا مشو. آن بزرگوار به ما دستور فرمودند: که تو را آزاد نماییم و ما هم هرگز نمی توانیم از دستور و فرامین آن حضرت سرپیچی کنیم.
سپس ابوطاهر مرا با نیکی و احسان به همراه تعدادی از سربازان خود به طرف وطنم رهسپار ساخت و بدین ترتیب به برکت توجهات خاصّ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از خطر حتمی مرگ نجات پیدا کردم.(1)
9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی
فردی به نام ابوالمفضل می گوید: در سال {323} ه.ق در شهر نصیبین(2) در مجلس ابووائل داود بن حمدان حکایت عریضه نویسی