- مقدّمه 1
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- اشاره 23
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- توضیح 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- توضیح 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- 1 - 77
- چند تذکّر 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- دل نوشته 99
- نامه ای به «موعود» 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
سفر دریایی را بیشتر دوست دارم.
ابوطاهر دستور داد تا برای من زاد و توشه ای تهیه کردند و از طریق دریا عازم بصره شدم. سه روز بعد از آنکه به بصره رسیدم در مجلسی که علمای زیادی هم در آن حضور داشتند شرکت کرده بودم که ناگهان دیدم یک موکب با جلال وعظمت به طرف بصره می آید و چون نزدیک شدند، دیدم این موکب متعلق به ابوالعباس کشمرد است که به همراه گروهی سواره در کمال احترام به بصره وارد می شوند وامیر بصره هم به استقبال ایشان از شهر خارج شده است.
وقتی ابوالعباس به محلی که ما در آن بودیم رسید به نزد او رفتم، او وقتی مرا دید، از مرکب خود پیاده شد و روبروی من قرار گرفت، پس از آنکه با دقّت و تعجّب مرا نگاه کرد گفت: ای جوان! چکار کردی که تو را از زندان آزاد کردند؟!
ابوعثمان می گوید: همه آنچه را که اتفاق افتاده بود برای ابوالعباس تعریف کردم.
ابوالعباس در حالی که متأثر شده بود، خطاب به من گفت: من و تو آزاد شده های امیرالمؤمنین علیه السلام هستیم.
عرض کردم: آری چنین است که می فرمایید.
سپس ابوالعباس به خانه ای که از قبل برایش آماده شده بود رهسپار شد و در آنجا فرود آمد. امیر بصره برای او انواع هدایا ولباس ها و. . . فرستاد و با عزّت تمام از او پذیرایی کرد.
وقتی چند روزی از این واقعه گذشت، و ابوالعباس کاملاً در محلّ