- تعريف صحابي در هر يك از دو مكتب 1
- مقدمه 1
- تعريف صحابي در مكتب اهل بيت 1
- ضابطه شناخت صحابي در مكتب خلفا 1
- عدالت صحابه در هر يك از دو مكتب 2
- مقدمه 2
- اشكال بر ضابطه شناخت صحابي 2
- ديدگاه مكتب اهل بيت در عدالت صحابه 2
- ضابطه شناخت مومن و منافق 2
- انگيزه اصلي عقيده تنزيه 3
- صحابه كيانند 3
- پرسش هاي بي جواب 3
- تندروان تنزيه 3
- دو عقيده متضاد 3
- اجراي حدّ بر بعضي از صحابه در عصر پيامبريا بعد از آن 4
- شهادت تاريخ 4
- اصناف ياران پيامبر 4
- توجيهات غير وجيه! 4
- آيا همه صحابه بدون استثنا عادل بودند 4
- پاورقي 5
با اين كه اعتقاد به قداست فوق العاده صحابه كه از پاره اي جهات شبيه به عصمت است، نه در قرآن مجيد آمده و نه در سنّت، بلكه از كتاب و سنّت و تاريخ، ضدّ آن استفاده مي شود، و حتّي گفته مي شود در قرن اوّل چنين اعتقادي وجود نداشته، بايد ديد چرا و به چه دليل اين مسأله در قرون بعد مطرح شده است. به نظر مي رسد گزينش اين اعتقاد، چند دليل داشته است: 1ـ خوشبينانه ترين فرض همان است كه در بعضي از بحث هاي گذشته آمد كه عدّه اي چنين مي پنداشتند كه اگر قداست كامل صحابه از دست آنها گرفته شود، حلقه اتّصال ميان آنها و پيامبر(صلي الله عليه وآله) بريده خواهد شد، زيرا كتاب الله و سنّت پيامبر(صلي الله عليه وآله) توسّط آنها به ما رسيده است. ولي پاسخ اين سخن روشن است، زيرا هيچ كس همه صحابه را ـ خداي نكرده ـ نادرست و دروغگو نمي داند، چرا كه در ميان آنها افراد ثقه و مورد اعتماد فراوان بودند و همانها مي توانند حلقه اتّصال ما با پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) باشند، همان گونه كه ما درباره ياران اهل بيت(عليهم السلام) مي گوييم. جالب اين كه در قرون بعد نيز همين مشكل وجود دارد، زيرا امروز ما با چندين واسطه خود را به عصر رسول خدا(صلي الله عليه وآله)مي رسانيم، ولي هيچ كس نمي گويد همه اين واسطه ها ثقه و صادق القول هستند و همگي داراي قداستند و اگر غير از اين باشد، دين ما از بين مي رود. بلكه همه مي گويند بايد روايات را از افراد ثقه و عادل اخذ نمود، كتب رجال نيز براي همين مقصود يعني شناخت ثقات از غير ثقات نگاشته شده است، حال چه مانعي دارد درباره صحابه همان گونه عمل كنيم كه در رابطه با ديگران عمل مي كنيم؟! 2ـ اين تصوّر كه «جرح» يعني ايراد نقص بر بعضي از صحابه، مقام شامخ پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله)را پايين مي آورد، پس به اين دليل جايز نيست. بايد از كساني كه به اين دليل تمسّك مي جويند پرسيد: آيا قرآن سخت ترين حملات را به منافقاني كه اطراف پيامبر را گرفته بودند نكرده است؟ آيا وجود منافقان در لابه لاي ياران صادق و خالص آن حضرت، از مقام والاي آن بزرگوار كاسته است؟ ابداً! خلاصه هميشه و در هر زمان، حتّي در عصر همه پيامبران بزرگ، خوب و بد بوده و به مقام شامخ آنها لطمه نمي زده است. 3ـ اگر مسأله جرح و نقد اعمال صحابه پيش آيد، به موقعيّت خلفاي نخستين لطمه مي زند، بنابراين براي حفظ آنها بايد روي مسأله قداست صحابه تأكيد كرد، تا كسي نتواند مثلا كارهايي كه در زمان عثمان در مورد بيت المال و غير آن انجام گرفت و امثال آن را زير سؤال ببرد و بر خليفه ايراد بگيرد كه چرا چنين كرد و چنان كرد! حتّي معاويه و كارهاي او مانند مخالفت با پيشواي مسلمين (علي(عليه السلام)) و به راه انداختن جنگ هاي خونين و كشتار مسلمانان، را مي توان به اين وسيله توجيه كرد، و او را از دسترس نقد نقّادان دور نگه داشت. البتّه مفهوم اين سخن آن است كه اين قداست را سياستمداران قرون نخستين پايه ريزي كردند، همان گونه كه تفسير آيه «أولوا الأمر» به حاكمان هر زمان ـ به مفهوم وسيع كلمه ـ كه حتّي شامل حكّام ظالم بني عبّاس و بني اميّه مي شود، نيز زاييده برنامه ريزي سياسي حكّام بود، و تصوّر نمي كنم نتيجه اين سخن باب طبع طرفداران قداست تمام صحابه باشد. 4ـ گروهي ديگر عقيده دارند، اعتقاد به قداست صحابه به خاطر دستوري است كه در بعضي از آيات قرآن و احاديث نبوي(صلي الله عليه وآله) وارد شده است. البتّه اين ظاهراً بهترين توجيه است، ولي هنگامي كه اين دليل را مورد نقد و بررسي قرار مي دهيم روشن مي شود كه در آيات و روايات مزبور چيزي كه آنها مي خواهند مطلقاً يافت نمي شود. مهمترين آيه اي كه بدان تمسّك جسته اند آيه زير است: «(وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ); پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكي از آنان پيروي كردند، خداوند از آنان خشنود است و آنها (نيز) از خدا خشنودند، و باغ هايي از بهشت براي آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جاري است، جاودانه در آن مي مانند، و اين پيروزي بزرگي است». [8] . بسياري از مفسّران اهل سنّت در ذيل اين آيه حديثي (از بعضي از صحابه، از پيامبر) نقل كرده اند كه مضمونش چنين است: «جميع أصحاب رسول الله في الجنّة محسنهم و مسيئهم» و در آن به آيه فوق استناد شده است. [9] . جالب اين كه آيه(وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ) مي گويد، تابعين در صورتي اهل نجاتند كه در نيكي ها از صحابه پيروي كنند (نه در بدي ها) و مفهومش اين مي شود كه بهشت براي صحابه تضمين شده است، آيا مفهوم اين سخن، آزاد بودن آنها در گناهان است؟! آيا پيامبري كه براي هدايت و اصلاح مردم آمده، ممكن است ياران خود را استثنا كند و گناه آنها را ناديده بگيرد، در حالي كه قرآن درباره زنان پيامبر(صلي الله عليه وآله) كه از نزديكترين صحابه بودند مي گويد: اگر گناه كنيد مجازات شما دو چندان است. [10] . نكته قابل توجّه اين كه هرگونه ابهامي در اين آيه باشد، آيه 29 سوره فتح آن را برطرف مي كند، زيرا صفات ياران راستين پيامبر(صلي الله عليه وآله)را چنين شرح مي دهد: «(أَشِدَّاءُ عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلا مِّنَ اللهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ); آنها در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند، آنها را پيوسته در حال سجود و ركوع مي بيني، در حالي كه همواره فضل خدا و رضاي او را مي طلبند، آثار سجده در صورتشان نمايان است». آيا كساني كه آتش جنگ جمل و صفّين را برافروختند و بر ضدّ امام وقت شوريدند و ده ها هزار نفر از مسلمانان را به كشتن دادند، مصداق اين صفات هفت گانه بودند؟ آيا در ميان خود مهربان بودند؟ آيا شدّت عمل آنها در برابر كفّار بود يا در برابر مسلمين؟! خداوند در ذيل همين آيه، جمله اي بيان فرموده كه مقصد و مقصود را روشن تر مي سازد، مي فرمايد: «(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً); خداوند به كساني از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظيمي داده است». [11] . بنابراين وعده مغفرت و اجر عظيم فقط براي كساني است كه داراي ايمان و عمل صالح باشند و لا غير. آيا كساني كه كشتار مسلمين را در جنگ جمل و مانند آن به راه انداختند يا بيت المال را در عهد عثمان حيف و ميل كردند، داراي عمل صالح بودند؟ جالب اين كه خداوند پيغمبران بزرگ خود را به خاطر يك ترك أولي مورد مؤاخذه قرار داد; آدم را به سبب يك ترك أولي از بهشت بيرون فرستاد. يونس را به دليل ترك أولي مدّتي در شكم ماهي، در ظلمات ثلاث زنداني كرد. نوح را به علّت شفاعت براي فرزند گنهكارش مورد مؤاخذه قرار داد; آيا باور كردني است كه صحابه پيامبر اسلام را از اين قانون مستثنا كند.
آيا همه صحابه بدون استثنا عادل بودند
همان گونه كه گفتيم غالب برادران اهل سنّت مي گويند، همه صحابه يعني كساني كه در عصر پيامبر بودند يا آن حضرت را درك كردند و قسمتي از زمان را با آن حضرت بودند، بدون هيچ استثنايي داراي مقام عدالت بودند و قرآن گواه بر اين معناست. متأسّفانه اين برادران بعضي از آيات قرآن را كه به سود آنهاست پذيرفته و بقيّه آيات را به فراموشي سپرده اند. آياتي كه استثناهايي براي اين مطلب ارائه مي دهد، (مي دانيم همه عمومات معمولا استثناهايي دارد). ما عرض مي كنيم: اين چه عدالتي است كه قرآن مجيد بارها خلاف آن را بيان كرده است، از جمله در آيه 155 سوره آل عمران مي خوانيم: (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمْ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ). آيه اشاره به كساني است كه در روز جنگ اُحد پا به فرار گذاشتند و پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را در مقابل دشمن تنها رها كردند. آيه مي گويد: «كساني كه در روز روبه رو شدن دو جمعيّت با يكديگر (روز جنگ اُحد) فرار كردند، شيطان آنها را بر اثر بعضي از گناهانشان به لغزش افكند. خداوند آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است». از اين آيه به خوبي استفاده مي شود كه در آن روز، گروهي فرار كردند و در تواريخ عدد اين گروه بسيار زياد ذكر شده است و جالب اين كه مي گويد شيطان بر آنها غلبه كرد و غلبه شيطان هم به سبب گناهاني بود كه مرتكب شده بودند، پس گناهان پيشين باعث گناه بزرگ فرار از زحف يعني پشت كردن به ميدان و دشمن شد، گرچه ذيل آيه مي گويد كه خداوند آنها را بخشيد، ولي بخشش پروردگار به سبب پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مفهومش اين نيست كه آنها عادل بودند و مرتكب گناه نشدند، بلكه با صراحت قرآن مي گويد آنها مرتكب گناهان متعدّدي شدند.اين چه عدالتي است كه قرآن مجيد در آيه 6 سوره حجرات بعضي را به عنوان «فاسق» معرّفي كرده است: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَي مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ) ; اي كساني كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقي خبري براي شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا از روي ناداني به گروهي آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد».در ميان مفسّران، معروف است كه اين آيه مربوط به «وليد بن عُقبة» است كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) او را با گروهي براي جمع آوري زكات طايفه «بني المصطلق» فرستاد، وليد برگشت و گفت اين ها آماده زكات نيستند و بر ضدّ اسلام قيام كرده اند. گروهي از مسلمانان حرف وليد را باور كردند و آماده پيكار با آن طايفه سركش شدند، ولي آيه شريفه سوره حجرات نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه اگر يك فرد فاسق خبري آورد، تحقيق كنيد، مبادا گروهي را به خاطر آن خبر فاسق گرفتار سازيد و ضربه اي بر آنها وارد كنيد و بعد هم پشيمان شويد. اتّفاقاً بعد از تحقيق معلوم شد طايفه بني المصطلق طايفه مؤمني هستند و به استقبال وليد آمده بودند، نه براي قيام بر ضدّ اسلام و وليد، امّا چون وليد با آنها خصومتي داشت، همين را بهانه كرده و برگشت و آن خبر نادرست را خدمت پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) عرض كرد. وليد از صحابه پيغمبر(صلي الله عليه وآله) بود، يعني جزء كساني بود كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را درك كرد و در خدمت پيغمبر بود. قرآن در اين جا او را فاسق مي داند، آيا با عدالت همه صحابه سازگار است؟اين چه عدالتي است كه بعضي از صحابه به هنگام تقسيم زكات به پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) اعتراض كردند. قرآن مجيد اعتراض آنها را در آيه 58 سوره توبه نقل كرده است: «(وَمِنْهُمْ مَّنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ); در ميان آنها كساني هستند كه در تقسيم غنايم به تو خرده مي گيرند، اگر سهمي از آن به آنها داده شود، راضي مي شوند و اگر داده نشود، خشم مي گيرند». آيا اين گونه افراد عادلند؟اين چه عدالتي است كه قرآن مجيد درباره جنگ احزاب مطابق آيه 12 و 13 سوره احزاب مي فرمايد: گروهي از منافقان و بيماردلان كه در خدمت پيغمبر بودند و در آن جنگ شركت داشتند، پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را به فريب كاري متّهم ساختند و گفتند: «(مَا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً); خدا و پيغمبرش جز وعده هاي دروغين به ما ندادند!»، بعضي از آنها فكر مي كردند كه در اين جنگ پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله)شكست مي خورد و آنها احتمالا كشته مي شوند و اسلام پايان مي گيرد، و يا از رواياتي كه شيعه و اهل سنّت نقل كرده اند استفاده مي شود پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به هنگام كندن خندق در داستان معروف پيدا شدن سنگ و شكستن آن سنگ به وسيله ايشان، زماني كه وعده فتح شام و ايران و يمن را به آنها داد گروهي همه اينها را به استهزا گرفتند.آيا اين ها از اصحاب نبودند؟ و از آن عجيب تر اين كه در آيه بعد مي فرمايد: «گروهي از آنها (خطاب به مردم مدينه كه در جنگ شركت داشتند) گفتند اين جا جاي توقّف شما نيست به خانه هاي خود بازگرديد ; (وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا)».و باز گروهي خدمت پيغمبر آمده و براي فرار از ميدان احزاب عذر تراشي مي كردند كه قرآن در همين آيه مي گويد: «(وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَة إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَاراً) ; گروهي از آنان از پيغمبر اجازه بازگشت مي خواستند و مي گفتند خانه هاي ما بدون حفاظ است، اجازه دهيد براي حفظ خانه هايمان به مدينه بازگرديم. آنها دروغ مي گفتند، خانه هاي آنها بدون حفاظ نبود، فقط مي خواستند فرار كنند». خوب، چگونه ممكن است ما همه اين اعمال را ناديده بگيريم و انتقادي را درباره آنها نپذيريم.از همه اينها بدتر نسبت خيانت دادن به پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) از سوي بعضي از صحابه است كه در آيه 161 سوره آل عمران منعكس است. قرآن مي گويد: «(وَمَا كَانَ لِنَبِيّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّي كُلُّ نَفْس مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ); ممكن نيست هيچ پيامبري خيانت كند و هر كس خيانت كند روز رستاخيز آن چه را در آن خيانت كرده با خود به صحنه محشر مي آورد، سپس به هر كس آن چه كسب كرده، داده مي شود و به آنها ستم نخواهد شد»، يعني اگر مجازاتي مي بينند محصول اعمال خود آنهاست.دو شأن نزول براي اين آيه گفته اند: بعضي گفته اند آيه اشاره به برنامه ياران «عبدالله بن جبير» است كه در جنگ احد در سنگر كوه «عينين» بودند و هنگامي كه سپاه اسلام در آغاز جنگ بر دشمن پيروز شد، تيراندازاني كه همراه عبدالله بودند، با اين كه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله)فرموده بود از آن جا تكان نخوريد سنگر خود را رها كرده و براي جمع آوري غنايم حركت كردند و بدتر از اين عمل، گفتار آنها بود كه مي گفتند مي ترسيم پيغمبر در تقسيم غنايم رعايت حال ما را نكند (تعبير به جمله اي كردند كه قلم از ذكر آن شرم دارد).شأن نزول ديگري كه «ابن كثير» و «طبري» ذيل همين آيه در تفسير خود آورده اند، اين است كه: پارچه سرخ رنگ گرانبهايي بعد از پيروزي در جنگ بدر گم شد. بعضي از نابخردان پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را به خيانت متّهم كردند و چيزي نگذشت پيدا شد و معلوم شد يكي از افراد لشكر آن را برداشته بود.آيا همه اين نسبت هاي ناروا به پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) با عدالت مي سازد؟ اگر وجدان خود را قاضي كنيم، آيا مي پذيريم كه اين گونه اشخاص عادل بودند و پاك و پاكيزه، و هيچ كس حق ندارد نقدي به كارهاي آنها بكند؟ انكار نمي كنيم كه اكثر اصحاب و ياران پيامبر(صلي الله عليه وآله) افراد وارسته و پاكي بودند، ولي اين كه ما يك حكم كلّي كنيم و همه را با آب تقوا و عدالت شستشو دهيم و حقّ هرگونه انتقاد را نسبت به اعمال آن ها از همه كس بگيريم، واقعاً بسيار حيرت انگيز است.اين چه عدالتي است كه يكي از افرادي كه ظاهراً جزء صحابه پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) است، (منظورمان معاويه است) به خود اجازه مي دهد به صحابه والا مقامي همچو علي(عليه السلام)، سال ها سبّ و لعن كند و به همه مردم شهرها بدون استثنا دستور دهد، اين برنامه را اجرا كنند. به دو حديث زير توجّه كنيد: 1ـ در صحيح مسلم كه از معتبرترين كتب اهل سنّت است مي خوانيم: «معاويه» به «سعد بن ابيوقاص» گفت: چرا از سبّ و لعن ابوتراب (علي بن ابي طالب(عليه السلام)) خودداري مي كني؟ گفت: من از پيامبر سه فضيلت مهم درباره او شنيدم كه اگر يكي از آنها را من داشته باشم از ثروت هاي عظيم دنيا براي من مهم تر است و به اين دليل به خود اجازه نمي دهم آن حضرت را سب كنم. [12] . 2ـ در كتاب «العقد الفريد» نوشته يكي از دانشمندان اهل سنّت (ابن عبد ربّه اندلسي) چنين مي خوانيم: هنگامي كه حسن بن علي(عليه السلام) ديده از جهان بربست، معاويه به زيارت خانه خدا آمد و وارد مدينه شد. تصميم داشت علي(عليه السلام)را بر منبر رسول الله(صلي الله عليه وآله) سبّ و لعن كند! به معاويه گفتند: «سعد بن ابيوقاص» در مسجد حضور دارد و ما فكر نمي كنيم اين كار تو را تحمّل كند، ممكن است عكس العمل شديدي از خود نشان دهد، كسي را بفرست و رأي او را جويا شو. معاويه كسي را نزد سعد فرستاد و مطلب را به او گفت، سعد در جواب گفت: اگر چنين كاري كني، من از مسجد پيغمبر بيرون مي روم و ديگر هرگز به مسجد رسول الله(صلي الله عليه وآله) نخواهم آمد.معاويه بعد از شنيدن اين پيام و عكس العمل، از لعن علي(عليه السلام)خودداري كرد، تا زماني كه سعد از دنيا رفت. بعد از وفات سعد معاويه بر منبر، علي(عليه السلام) را سبّ و لعن كرد و به تمام عمّال و فرماندارانش نوشت كه آن حضرت را در منابر سبّ و لعن كنند; آنها هم چنين كردند. اين مطلب به گوش «امّ سلمه» همسر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)رسيد. نامه اي به معاويه نوشت كه شما خدا و پيامبر را در منابر سب مي كنيد! مگر شما نمي گوييد لعن بر علي بن ابي طالب و من أحبّه ; يعني هر كسي علي را دوست دارد، من گواهي مي دهم كه خدا علي را دوست مي دارد، رسول خدا علي را دوست مي دارد، پس در واقع لعن خدا و پيغمبر(صلي الله عليه وآله)مي كنيد. معاويه نامه امّ سلمه را خواند ولي اعتنايي به سخنان او نكرد. [13] . آيا اين اعمال زشت با عدالت سازگار است؟ هيچ انسان عاقل يا عادلي به خود چنين اجازه اي مي دهد كه چنين شخصيّت والا مقامي را، آن هم به آن صورت وحشتناك و گسترده سبّ و لعن كند. شاعر عرب مي گويد: اعلي المنابر تعلنون بسبّه و بسيفه نصبت لكم أعوادها «آيا بر فراز منبرها سبّ و لعن آن حضرت مي كنيد، در حالي كه به بركت شمشير او اين منابر برپا شد!».
اصناف ياران پيامبر
صحابه رسول خدا را ـ به گواهي آيات قرآن مجيد ـ مي توان به پنج گروه عمده تقسيم كرد: 1ـ پاكان و صالحان: آنها گروه هاي مؤمن و با اخلاص بودند كه ايمان، در عمق جانشان نفوذ كرده بود و از هيچ گونه ايثار و فداكاري در راه خدا و اعتلاي كلمه اسلام كوتاهي نمي كردند. همان گروهي كه در آيه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده است. هم خدا از آنها راضي بود و هم آنها از الطاف پروردگار راضي بودند، (رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ). 2ـ مؤمنان خطاكار: همان گروهي كه در عين ايمان و عمل صالح، گاهي لغزش هايي داشتند و اعمال صالح و ناصالح را به هم آميختند كه به گناه خود معترف بودند و اميد عفو و بخشش درباره آنها مي رود، و در آيه 102 سوره توبه به دنبال گروه اوّل به آنها اشاره شده است: (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَي اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ). 3ـ افراد آلوده به گناه: كه قرآن نام فاسق بر آنها نهاده و فرموده اگر فاسقي خبري براي شما آورد، بدون تحقيق نپذيريد كه در سوره حجرات آيه 6 به آنها اشاره شده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا)، كه مصداق آن در تفاسير شيعه و اهل سنّت ذكر شده است. 4ـ مسلمانان ظاهري: آنها كه ادّعاي اسلام داشتند ولي ايمان در اعماق قلبشان نفوذ نكرده بود، كه در آيه 14 سوره حجرات به آنها اشاره شده است: (قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ). 5ـ منافقان: افرادي كه با روح نفاق در لابه لاي مسلمانان، گاهي به صورت شناخته شده، و گاه ناشناخته به سر مي بردند و از كارشكني در امر اسلام و پيشرفت مسلمين ابا نداشتند كه در همان سوره توبه به دنبال اشاره به گروه مؤمنان صالح، كه در آيه 101 به آنها اشاره شده است: (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفَاقِ). بي شك همه اينها پيامبر(صلي الله عليه وآله) را ديده بودند و با او مصاحبت و معاشرت داشتند و بسياري از آنها در غزوات شركت داشتند و هر تعريفي براي صحابه كنيم بر همه اين گروه هاي پنجگانه تطبيق مي شود، آيا مي توان همه را اهل بهشت و پاك دانست؟ آيا با صراحت آيات قرآني، جاي اين نيست كه راه اعتدال را در پيش گيريم و صحابه را به گروه هاي پنجگانه قرآني تقسيم كنيم، به نيكان و پاكان آنها نهايت احترام را بگذاريم و هر يك از گروه هاي ديگر را در جايگاه شايسته آنها بنشانيم، و از غلوّ و افراط و تعصّب بپرهيزيم؟ (از روي انصاف داوري كنيد).
شهادت تاريخ
اعتقاد به قداست عموم صحابه مشكلات زيادي براي طرفداران اين عقيده به وجود آورده، كه از آن جمله مشكلات عظيم تاريخي است، زيرا در تواريخ معروف و مورد اعتماد آنها، حتّي در احاديث كتب صحاح، درگيري هاي شديدي ميان بعضي از صحابه مي بينيم كه نمي توانيم هر دو طرف را صالح و عادل و مقدّس بشمريم، چون از قبيل جمع در ميان ضدّين است، و عدم امكان اجتماع ضدّين از بديهيّات عقليّه است. گذشته از جنگ هاي «جمل» و «صفّين» كه به وسيله «طلحه» و «زبير» و «معاويه» در برابر امام مسلمين علي(عليه السلام) به راه افتاد و اگر چشم را به روي حقايق نبنديم، ناچاريم اعتراف به خطاها و جنايات آتش افروزان جنگ كنيم، شواهد زيادي در تاريخ براي اين امر داريم كه در اين مختصر تنها به سه نمونه آن قناعت مي كنيم: 1ـ بخاري، محدّث معروف در صحيح خود در كتاب التفسير درباره مسأله افك (تهمتي كه به همسر پيامبر زدند) مي نويسد: روزي پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر منبر بود، صدا زد: اي مسلمانان، چه كسي اين مرد را مجازات مي كند (منظور عبدالله بن سلول يكي از سران منافقان است) براي من نقل كرده اند كه به همسر من نسبت بد داده است، در حالي كه من از همسرم خلافي نديده ام... سعد بن معاذ انصاري (صحابي معروف) برخاست و عرض كرد: من او را مجازات مي كنم، اگر از طايفه «اوس» باشد، او را گردن مي زنم و اگر از طايفه خزرج باشد، هر امري بفرماييد انجام خواهيم داد. سعد بن عباده بزرگ طايفه خزرج كه پيش از آن مرد صالحي بود، به سبب تعصّب قبيله اي به سعد بن معاذ گفت: به خدا دروغ گفتي، تو هرگز قدرت بر اين كار را نداري، اسيد بن حضير (پسر عموي سعد بن معاذ) گفت: به خدا تو دروغ مي گويي، او از منافقان است و ما او را به قتل مي رسانيم، نزديك بود طايفه اوس و خزرج به هم بريزند كه رسول الله(صلي الله عليه وآله) آنها را خاموش كرد. [14] آيا همه اين چند نفر، صحابي صالح بودند؟ 2ـ دانشمند معروف بلاذري در «الأنساب» مي گويد: سعد بن ابي وقاص والي كوفه بود، عثمان او را عزل كرد و «وليد بن عقبه» را به جاي او قرار داد و عبدالله بن مسعود در آن زمان خزانه دار بيت المال بود. هنگامي كه وليد وارد كوفه شد، كليدهاي بيت المال را از عبدالله بن مسعود خواست، عبدالله كليدها را نزد او انداخت و گفت: خليفه سنّت (پيامبر) را تغيير داده است، آيا شخصي مثل سعد بن ابي وقاص را عزل مي كند و مثل وليد را جانشين او مي كند؟ وليد به عثمان نوشت، عبدالله بن مسعود از تو انتقاد مي كند، دستور داد او را تحت الحفظ نزد او بفرستند. هنگامي كه وارد مدينه شد خليفه بر منبر بود، چشمش به عبدالله بن مسعود افتاد و گفت: جنبنده بدي وارد شد! (و سخنان ديگري كه عفّت قلم اجازه نقل آن را نمي دهد).عبدالله بن مسعود گفت: من چنين نيستم، من از ياران پيامبر(صلي الله عليه وآله) در جنگ بدر و روز بيعت رضوان هستم، عايشه به حمايت از عبدالله برخاست، ولي غلام عثمان به نام «يحموم» او را از مسجد بيرون برد و بر زمين زد و دنده او را شكست. [15] . 3ـ بلاذري در همان كتاب أنساب الأشراف نقل مي كند كه در بيت المال مدينه جواهرات و زينت آلاتي بود، عثمان تعدادي از آن را در اختيار بعضي از خانواده اش قرار داد، مردم ديدند و آشكارا بر او ايراد گرفتند و تعبيرات شديدي با او داشتند. عثمان خشمگين شد و بر منبر رفت و ضمن خطبه اي گفت: ما از غنايم آنچه مورد نيازمان باشد بر مي گيريم!، هر چند بيني افرادي به خاك ماليده شود!! علي(عليه السلام) به او فرمود: «مسلمانان جلو تو را خواهند گرفت»! عمّار ياسر گفت: اوّلين كسي كه بيني او به خاك ماليده مي شود منم! (اشاره به اين كه من دست از انتقاد بر نمي دارم). عثمان خشمگين شد و گفت: تو نسبت به من جسارت مي كني، او را بگيريد. او را گرفتند و به خانه عثمان آوردند. آن قدر او را زد كه بيهوش شد، بعد او را به خانه امّ سلمه (همسر پيامبر) آوردند، او همچنان بيهوش بود كه نماز ظهر و عصر و مغرب او از دست رفت، هنگامي كه به هوش آمد، وضو گرفت و نماز خواند و گفت: اين نخستين بار نيست كه ما به خاطر خدا مورد ايذا و آزار واقع مي شويم. [16] (اشاره به داستان هايي است كه در عصر جاهليّت با كفّار داشت).ما هرگز مايل نيستيم اين گونه حوادث ناگوار تاريخ اسلام را نقل كنيم، (ترسم آزرده شوي ورنه سخن بسيار است!) و اگر اصرار برادران در تقديس همه صحابه و همه كارهاي آنها نبود، شايد نقل اين مقدار هم مصلحت نبود. حال، سؤال اين است كه آيا فحّاشي و اذيّت و آزار جسماني درباره سه نفر از پاك ترين صحابه (سعد بن معاذ و عبدالله بن مسعود و عمّار ياسر) قابل توجيه است، آن قدر يك صحابي بزرگ را بزنند كه دنده اش بشكند، و ديگري را بزنند تا بيهوش شود و نماز او از دست برود؟ آيا اين شواهد تاريخي كه نمونه هاي آن كم نيست، به ما اجازه مي دهد كه چشم بر حقايق ببنديم و بگوييم همه صحابه خوب بودند و تمام اعمالشان صحيح بود، و سپاهي به نام «سپاه صحابه» تشكيل دهيم و از تمام كارهاي آنها بي قيد و شرط دفاع كنيم؟آيا هيچ خردمندي چنين افكاري را مي پسندد؟اين جاست كه بار ديگر اين سخن را براي چندمين بار تكرار مي كنيم كه در ميان صحابه رسول الله(صلي الله عليه وآله) افراد مؤمن و صالح و پارسا فراوان بودند، ولي افرادي هم بودند كه بايد اعمال آنها را مورد نقد و بررسي قرار داد و با ترازوي عقل سنجيد و درباره آنها حكم كرد.
اجراي حدّ بر بعضي از صحابه در عصر پيامبريا بعد از آن
در كتب صحاح يا ديگر كتب معروف برادران اهل سنّت مواردي ديده مي شود كه بعضي از صحابه در عهد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) يا بعد از آن مرتكب گناهاني شدند كه مستوجب حد شد و حد را بر آنها اجرا كردند. آيا باز هم مي گوييد همه آنها عادل بودند؟ و هيچ خطايي از آنها سر نمي زند؟ اين چه عدالتي است كه اگر مرتكب كبيره اي شوند كه حدّ شرعي دارد و حدّ بر آنها اجرا شود، باز هم عدالت بر سر جاي خود محكم ايستاده است؟ به چند مورد به عنوان نمونه ذيلا اشاره مي كنيم: الف) نعيمان صحابي شرب خمر كرد و پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دستور داد او را با نعال زدند. [17] . ب) مردي از طايفه بني اسلم زناي محصنه كرده بود، پيامبر(صلي الله عليه وآله)دستور داد او را رجم كردند. [18] . ج) در داستان افك پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دستور داد چند نفر را حدّ قذف زدند. [19] . د) بعد از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) عبدالرحمان بن «عمر» و عقبة بن حارث بدري شرب خمر كردند و عمروبن عاص امير مصر حدّ شرعي بر آنها اجرا كرد. سپس عمر فرزندش را احضار كرد و بار ديگر حدّ بر او جاري ساخت. [20] . هـ) داستان وليد بن عقبه معروف است كه شرب خمر كرد و نماز صبح را در حال مستي چهار ركعت خواند، به مدينه احضار شد و حدّ شرب خمر بر او اجرا شد. [21] . و موارد ديگري كه مصلحت ايجاب مي كند از ذكر آنها خودداري كنيم. آيا باز هم چشم و گوش خود را بر واقعيات ببنيديم و بگوييم همه عادل بودند؟!
توجيهات غير وجيه!
1ـ طرفداران نظريّه تنزيه و قداست مطلق، هنگامي كه در برابر انبوه تضادها قرار مي گيرند، خود را با اين توجيه قانع مي كنند كه صحابه همه «مجتهد» بودند، و هر كس مطابق اجتهاد خود عمل مي كرد.به يقين اين يك نوع فريب وجدان است كه اين برادران در برابر چنان تضادهاي آشكاري به آن متوسّل مي شوند.آيا زدن يك صحابي مؤمن به خاطر يك انتقاد «نازكتر از گل» و يك امر به معروف و نهي از منكر ساده،نسبت به حيف و ميل بيت المال تا آن جا كه بيهوش شود و نمازش از دست رود، اجتهاد است؟آيا شكستن دنده يك صحابي معروف ديگر به خاطر اعتراض به نصب يك مرد شرابخوار (وليد) به عنوان فرماندار كوفه، نوعي اجتهاد محسوب مي شود؟و از آنها مهمتر، افروختن آتش جنگ هايي كه ده ها هزار نفراز مسلمين را به كشتن داد، آن هم به خاطر جاه طلبي و سيطره بر حكومت اسلامي، و در مقابل امام مسلمين كه علاوه بر مقامات الهي، از سوي قاطبه مردم برگزيده شده بود، اجتهاد است؟اگر اين ها ـ و مانند آن ـ از شعب و شاخه هاي اجتهاد است، تمام جنايات را در طول تاريخ مي توان با آن توجيه كرد.اضافه بر اين، آيا اجتهاد منحصر به صحابه بود يا لااقل در چند قرن بعد نيز مجتهدان در امّت اسلامي فراوان بودند و به اعتراف گروهي از انديشمندان اهل سنّت و تمام علماي شيعه، امروز هم باب اجتهاد به روي همه علماي آگاه باز است؟آيا اگر كساني مرتكب چنين اعمالي شوند، حاضر هستيد اعمال آنها را توجيه كنيد؟! به يقين، نه. 2ـ گاه مي گويند ما وظيفه داريم درباره آنها سكوت كنيم، «(تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ); آنها امّتي هستند كه درگذشتند، اعمال آنها براي خودشان است و اعمال شما هم براي خودتان و شما مسئول اعمال آنها نيستيد». [22] . ولي سؤال اين جاست، اگر آنها در سرنوشت ما تأثيري نداشتند، اين سخن خوب بود، ولي ما مي خواهيم روايات پيامبر را به وسيله آنها دريافت داريم و آنها را الگوي خود قرار دهيم، آيا نبايد ثقه را از غير ثقه و عادل را از فاسق بشناسيم تا به مضمون آيه شريفه (إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا); هر گاه شخص فاسقي خبري براي شما بياورد بدون تحقيق نپذيريد» [23] ، عمل كنيم.