روحانی همراه در عتبات عالیات صفحه 108

صفحه 108

(علیه السلام) را به من بگویی، این که چه کسانی به حضرت نامه می دادند و حضرت جواب نامه چه کسانی را می دادند و حتی این که چه اذکاری می گفتند و چه می کردند، اباصلت حاضر به پاسخ گویی نشد، هر چه مأمون اصرار کرد نگفت. مأمون دستور داد اباصلت را زندانی کنند. هر هفته او را می طلبید و صد ضربه شلاق می زد ولی اباصلت تحمل می کرد و اسرار حضرت را بیان نمی کرد.

هرکه را اسرار حق آموختند                            مهر کردند و دهانش دوختند

تا این که بعد از 2 سال دلش گرفت، یادش آمد حضرت رضا (علیه السلام) به او فرموده بودند: در گرفتاری هایت به فرزندم جواد الائمه (علیه السلام) متوسل شو. شب جمعه ای بود که متوسل به ابن الرضا جواد الائمه (علیه السلام) شد، در حال گریه و ناله بود که ناگهان نوری در زندان پیدا شد، دید حضرت به دیدنش آمدند. شروع کرد به گلایه کردن، گفت: آقا من غلام پدر شما بودم الآن 2 سال است در زندان مأمونم چرا به من سری نمی زنید؟ حضرت فرمودند: تا امشب کی به من متوسل شدی؟

[گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟]

بعد فرمودند: چشمت را ببند دستت را بده؛ همین که چشم باز کردم دیدم در هرات نزد خانواده ام هستم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه