سخت است! عمل کردن سخت است و حرف زدن آسان؛ اما هرکس وقتی وجدانش را بگذارد روبه رویش و از خودش سئوال کند، می فهمد وظیفه اش چیست. وظیفه ها با توجه به روزگار مثل مسافری می ماند که مقصدش مشهد است و روزی از مسیر قم و تهران راه مشهد پیش می گیرد و روزی متوجه می شود باید از مسیر یزد به مشهد برود. همه این راه ها انتهایش یک چیز است؛ مشهد. انتهای مسیر به یک جا ختم می شود؛ ولی مسیرها مختلف هستند؛
دعا کنیم که مسیرمان را درست انتخاب کنیم.
خلاصه
حالا می دانی که باید همه چیز را از خدا بدانی و خود را هیچ ندانی و "من" نباشی . حالا می دانی که دراین عالم اصل خداست و هر چه می کنی باید فقط برای خدا باشد و می دانی که باید بنده باشی و بندگی یعنی انجام دادن کارها و دستورات خدا بدون چون و چرا . حالا دعا که می کنی در دعاهایت از خدا می خواهی هر چه را خیر و صلاح است برایت مقدر کند نه آنچه که تو فکر می کنی صلاح است و ...
" به رنگ خدا" تمام ی شود و "تو" می مانی و عمل کردن به چیزهایی که در این دفتر یاد گرفته ای.