صحیفه مهدیه صفحه 305

صفحه 305

پس برخاست و کیسه اش را برداشت و باهم رفتیم تا به جایی رسیدیم ، گفت : اینجا ، قبور انبیا است و آن گاه زیارتی خواند که من هرگز در کتاب ها آن را ندیده بودم ، به هر حال ، همراه او خواندم ، سپس از قبرها دور شد و گفت : من عازم مازندران هستم ، می توانی از من چیزی بخواهی .

از او خواستم که به من علم کیمیا را بیاموزد .

گفت : آن را به تو نمی آموزم ، اصرار ورزیدم .

گفت : رزق و روزی هر کسی مقدّر و معیّن شده ، و آنچه می خواهی در اواخر عمرت به تو می رسد .

گفتم :

چه می شود اگر من از فقر و فلاکت نجات یابم ؟

گفت : دنیا ارزشی ندارد .

گفتم : به خاطر دوستی و حبّ دنیا این تقاضا را از تو نکردم .

گفت : پس چرا فقط از امور دنیوی تقاضا نمودی ؟ ولی من همچنان به خواسته خود پافشاری کردم .

گفت: اگر در مسجد سهله مرا دیدی ، خواسته ات را برمی آورم .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه