صحیفه مهدیه صفحه 31

صفحه 31

شیخ محمّد در جواب گفت : پس از فوت مرحوم میرزا از غم و اندوهِ جدایی از آن بزرگوار ، معاشرت با مردم را قطع نمودم و خانه نشین گردیدم و دلم بسیار گرفته و حزن و اندوه شدید وجودم را فرا گرفته بود .

در ساعت های آخر یکی از روزها ، جوانی به صورت یکی از طلاّب عرب بر من وارد شد و با من انس گرفت و تا غروب نزدم ماند . از بیانات او به قدری لذّت بردم که تمام غم و اندوه از دلم برطرف شد . او چند روزی نزدم آمد تا من به او مأنوس شدم .

در یکی از روزها که با من صحبت می کرد ، به خاطرم آمد که امشب چراغم نفت ندارد . چون در آن وقت رسم چنین بود که مغازه ها را هنگام غروب می بستند و شب همه مغازه ها بسته بود .

یقین و آثار شگفت انگیز آن

از این جهت

در فکر بودم که اگر برای خرید نفت از منزل خارج شوم، از فیض سخنان ایشان محروم می شوم ، و اگر نفت خریداری نکنم ، شب را باید در تاریکی بسر برم .

چون مرا متحیّر یافت ، متوجّه من شده و فرمود : تو را چه شده است که به سخنان من خوب گوش نمی دهی ؟

گفتم : متوجّه گفتار شما هستم .

فرمود : هرگز ، درست به آنچه می گویم دل نمی دهی !

گفتم : حقیقت این است که امشب چراغم نفت ندارد .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه