صحیفه مهدیه صفحه 44

صفحه 44

گواهی و تأیید این گفتار ، سخن مرحوم قطب راوندی در کتاب »خرائج« است ، وی می گوید :

گروهی از اهل اصفهان - که از جمله ایشان ابوالعبّاس احمد بن نصر؛ و ابو جعفر محمّد بن علویه هستند - برایم بازگو کردند که مردی به نام عبدالرحمان در اصفهان بود و از شیعیان به حساب می آمد . از او پرسیده شد که به چه دلیل تو از بین تمام مردم روزگار خود ، امام هادی علیه السلام را انتخاب کرده و او را امام و پیشوای خود قرار دادی ؟!

وی گفته است : چیزی را مشاهده کردم که برایم واجب شده است تا او را امام خود بدانم . من مردی فقیر و بی چیز بودم ، ولی زبانی گویا داشتم و پر جرأت بودم . در یکی از سال ها مردم اصفهان مرا از شهر بیرون کردند ؛ من نیز به همراه عدّه ای که برای شکایت و دادخواهی به دیار متوکّل عبّاسی )حاکم وقت( می رفتند ، به راه افتادم ؛ تا آن که به قصر حکومتی او رسیدیم . در این هنگام ، دستور احضار امام هادی علیه السلام را صادر کرد .

از بعضی از حاضران پرسیدم : این مردی که دستور احضارش را داده اند، کیست؟

گفتند : او یکی از فرزندان علی علیه السلام است که شیعیان او را امام و پیشوای خود می دانند . و من حتم دارم که متوکّل او را برای کشتن احضار کرده است .

من گفتم: از این جا نمی روم تا ببینم او چگونه مردی است !

پس از مدّتی

آن حضرت را در حالی که سوار بر اسب بود مشاهده کردم ، مردم در سمت راست و چپ آن حضرت صف کشیده بودند و به سویش می نگریستند . با دیدن او ، محبّت و دوستیش در قلبم قرار گرفت ، و برای او در درون خود مشغول دعا شدم تا خداوند او را از شرّ متوکّل )لعین( در امان بدارد .

آن بزرگوار نگاهش را به یال اسب دوخته بود و از بین مردم حرکت می کرد ، و به راست و چپ خود نیز نگاه نمی کرد . من نیز در درون پیوسته برای او دعا می کردم . هنگامی که خواست از کنار من عبور کند ، رو به من کرد و فرمود :

استجاب اللَّه دعاک ، وطوّل عمرک وکثّر مالک وولدک .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه