پیدا میکند تا به دور از همه آنچه حجاب و مزاحم است، دقایق و ساعاتی در خود فرو رود و از خود بپرسد «من کیستم؟»، «از کجا آمدهام؟»، «به کجا خواهم رفت؟»، «آنکه مرا به اینجا آورده و از اینجا میبرد کیست؟»، «چه باید بکنم؟»، «چه امیدی میتوانم داشته باشم؟». اینها همان سؤالات اساسی و ابدی انسانهاست، پرسشهایی است که گریبان هیچکس را رها نمیکند و هیچکس از آنها رهایی ندارد.
وقتی آفتاب در مشعرالحرام طلوع میکند، عید قربان آغاز میشود و حاجی با دلی امیدوار به سوی منا به راه میافتد. تجربهای که از توقف در مشعر آموخته ارزشمند است. یک شب زندگی در دامن طبیعت، طبیعت خدا، نه طبیعت ماده؛ طبیعتی که همه چیز آن به خدا تعلق دارد و او حتی حق ندارد خاری از زمین برکَند و بشکند و موری را از خود بیازارد.
جستجو در خاکهای مشعر برای پرکردن یک کیسته از سنگریزههایی که میخواهد به شیطان بزند و نماز و دعا و مناجات شبانه و یاد خدا، در او نوعی آگاهی و خودآگاهی ایجاد میکند تا دوست و دشمن خود را بشناسد. حاجی ببا چنین کولهباری از تجربه معنوی صبح روز عید قربان از مشعر قدم در راه منا میگذارد تا یک منزل دیگر به مقصد نزدیکتر شود.