از کعبه قدری دور میشوم و در صحن مسجدالحرام مدتی مینشینم و به خانه نگاه میکنم. در فکر خداحافظی هستم. میدانم که قطعاً در این سفر بار دیگری به زیارت کعبه نخواهم آمد و نمیدانم که بار دیگر در همه عمر، که نمیدانم چه قدر است، به مکه خواهم آمد یا نه. بالاخره هنگام رفتن فرا میرسد، بر میخیزم و پاهایم را که نمیخواهند از مسجدالحرام دور شوند با خود میکشم و بیرون میبرم، همیشه و همه جا این پاها بودند که مرا میبردند، اما این بار این منم که باید این پاها را ببرم. هر چند قدم که از کعبه دور میشوم، برمیگردم و به کعبه نگاه میکنم اما سیر نمیشوم. در آخرین لحظه، از جایی که دیگر بعد از آن، چشمم کعبه را نمیتواند ببنید، وقتی میخواهم خداحافظی کنم، در کنارم، یک زن افریقایی سالخوده که معلوم میشود از یکی از مستعمرات سابق انگلیس به حج آمده، معصومانه و گریهکنان و در حال وداع با کعبه، دستش را به علامت خداحافظی بلند میکند و چند بار تکان میدهد و مانند کودکان میگوید «بای، بای»، «بای، بای»! میان گریه میخندم، میان خنده میگریم.