منبر و محراب صفحه 101

صفحه 101

ص:110


1- الکافی عَنِ الْعِدَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِی التَّوْرَاهِ مَکْتُوبٌ یَا ابْنَ آدَمَ تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِی أَمْلَأْ قَلْبَکَ غِنًی وَ لَا أَکِلْکَ إِلَی طَلَبِکَ وَ عَلَیَّ أَنْ أَسُدَّ فَاقَتَکَ وَ أَمْلَأَ قَلْبَکَ خَوْفاً مِنِّی وَ إِنْ لَا تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِی أَمْلَأْ قَلْبَکَ شُغُلًا بِالدُّنْیَا ثُمَّ لَا أَسُدَّ فَاقَتَکَ وَ أَکِلْکَ ِلَی َلَبِکَ. (بحارالأنوار، ج67، ص252، باب55).
2- هود:6.

عواقب عدم حضور قلب

"إِنْ لَا تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِی"؛ اگر قضیه عکس بشود و تو وقت و ذهنت را برای من خالی نکنی، و در نماز حواست جای دیگر باشد، سه نکبت بارت می کنیم. نکبت اول: "أَمْلَأْ قَلْبَکَ شُغُلًا بِالدُّنْیَا"؛ دلت را مشغول دنیا می کنم و هم و غمت را همین دنیا قرار می دهم. ظرف دل انسان محدود است؛ اگر این ظرف محدود به امری پر شد، دیگر برای چیز دیگری جا ندارد؛ اینجاست که انسان فکر آخرت نیست. در سوره ی مؤمنون می فرماید"رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً"(1)؛ وقتی بناست از دار دنیا برود و پرده ها رفت، کنار واقعیت ها را نشانش دادند تازه می فهمد که کل عمر یا بیشتر عمر را عوضی رفته بود. از خدا می خواهد برگرداندش خطاب می آید "کلا"؛ هرگز. ببند دهنت را. آنچه بنا بود به تو بگوییم گفتیم؛ امّا گوشت گوش شنوا نبود.

نکبت دومِ: "ثُمَّ لَا أَسُدَّ فَاقَتَکَ"؛ و فقرت را هم مسدود نمی کنم. در تو آن حالت گدایی و نداری را می اندازم هرچه مال به دست می آوری؛ امّا باز طمع مال داری. پول روی پول انبار می کنی، باز احساس نیاز می کنی.

نکبت سوم، "وَ أَکِلْکَ ِلَی َلَبِکَ"؛ تو را به آن خواسته هایت واگذارت می کنم. دنبال هر چه مخواهی برو مرا با تو کاری نیست؛ چون تو را با ما کاری نبوده.

یک بنده ی خدایی از دار دنیا رفته بود. عالمی در عالم شهود دید این مرده یک جلالت خاصی دارد؛ مقام خاصی دارد. خدمه، نوکر و کنیز برایش آوردند و در حال حکومت است. عالم گفت: فلانی عجب اوضاعی بهم زدی بحمدلله اوضایت عالی است! از کجا اینها را به دست آوردی؟ مرد گفت: من را نشناختید؟ گفتم: نه، چهره ات نورانی است به جا نیاوردم تو کیستی؟ گفت: من قصاب محله شما هستم. تو قصاب سر محله ما با این عظمت و جلال و شکوه! از کجا به اینجا رسیدی؟! گفت: من یک کار را بسیار مراقب بودم. وقتی صدای اذان نماز بلند می شد ولو گوشت در ترازو هم بود نمی کشیدم. می گفتم الان وقت نماز است، اگر خواستی بعد نماز بیا اگر نه جای دیگر تهیه کن. الان خدا صدایم کرده با صدای تکبیر من را خواسته، وقتی او مرا بخواهد به کار دیگری دلم نمی آید. به نماز احترام می گذاشتم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه