منبر و محراب صفحه 17

صفحه 17

ص:26


1- مکاتیب الأئمه علیهم السلام، ج 1، ص141 و فی حلیه الأولیاء عن أصبغ بن زَیْد: کان اویس القرنی إذا أمسی یقول: هذه لیله الرُّکوع، فیرکع حتَّی یُصبِح. و کان یقول إذا أمسی: هذه لیله السُّجود، فیسجد حتَّی یُصبح.و کان إذا أمسی تصدّق بما فی بیته من الفضل من الطَّعام و الثِّیاب، ثمّ یقول:اللهمّ من مات جوعاً فلا تؤاخذنی به، و من مات عریاناً فلا تؤاخذنی به.
2- شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، انتشارات جاویدان علمی، مجلد کامل، ص239.
3- از سعید بن مسیّب روایت شده که گفت: قحطی عمومی مردم را فرا گرفت، من چشم خود را گشودم، غلام سیاهی را بالای تپه ای تنها دیدم، بطرف او روان شدم، دیدم لبهای خود را حرکت میدهد، هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری آمد، چون آن ابر را دید خوش حال شد و برگشت، بقدری باران آمد که ما گمان کردیم غرق خواهیم شد. من بدنبال آن غلام رفتم تا اینکه دیدم داخل خانه علی بن الحسین علیهما السّلام شد. من نیز در خانه علی بن الحسین داخل شدم، عرض کردم:ای آقای من آیا در خانه شما غلام سیاهی است که او را بمن بفروشی و مرا ممنون نمائی؟ فرمود: ای سعید چرا آن غلام بتو بخشیده نشود؟، بسرپرست غلامان خود دستور داد تا کلیه غلام هائی را که در خانه آن حضرت بودند بمن عرضه کرد، ولی من آن غلام سیاه را در بین آنان ندیدم، گفتم: من آن غلام سیاه را ندیدم، سرپرست غلامان آن حضرت گفت: غیر از فلان غلام که نگهبان است کسی نیست، گفتم: او را بیاور! چون او را آورد دیدم همان غلام سیاهی است که من میخواستم به علی بن الحسین عرض کردم: این همان غلام سیاهی است که من میخواهم، فرمود: ای غلام! سعید مالک تو شد، با او برو، غلام سیاه بمن گفت: چه باعث شد که تو بین من و مولای من جدائی انداختی؟! گفتم: آن معجزه ای که من بالای تپه از تو دیدم، ناگاه آن غلام دست خود را با تضرع و زاری بطرف آسمان بلند کرد و گفت: ای خدا اگر ما بین من و تو رازی بوده که آن را فاش کردی الآن مرا قبض روح کن. علی بن الحسین علیهما السّلام گریه کرد و آن اشخاصی که در حضور آن حضرت بودند نیز گریه کردند، منهم با چشم اشکبار خارج شدم، همین که بمنزل خود رسیدم قاصد زین العابدین آمد که اگر میخواهی از آن غلام سیاه تشییع جنازه نمائی فعلا موقعیت دارد، من با آن قاصد حرکت کردم و آن غلام را مرده دیدم. ( ترجمه إثبات الوصیه،ص 328).

غلامی سیاه و مریض حالی که به سختی خودش را می کشید آمد تو صحرا تیمم کرد دو رکعت نماز خواند صورتش را گذاشت رو خاک شروع کرد گریه کردن، گفت: به عزت و جلالت قسم صورت سیاهم را از در خانه ات بر نمی دارم مگر اینکه باران رحمتت را نازل کنی. حرف این غلام سیاه تمام نشده بود باران رحمت نازل شد. غلام راه افتاد سعید بن مصیب می گوید: من هم دنبالش راه افتادم تو کوچه های مدینه تعقیبش کردم تا اینکه رفت به خانه حضرت علی بن الحسین علیه السلام ، غلام زین العابدین بود. دیدم ربطی به خانه ی ولایت دارد. هر کسی هر چه دارد از اینجا دارد. " اِنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ اَوَّلَهُ وَاَصْلَهُ وَفَرْعَهُ وَمَعْدِنَهُ وَمَاْویهُ وَمُنْتَهاهُ".(1)

سعید بن مصیب می گوید: رفتم خدمت زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام عرض کردم آقا آمدم یکی از غلامانت را بخرم. از این جمله ی من آقا ناراحت شدند و گفتند: سعید بن مصیب من پسر فاطمه هستم بگو به تو ببخشم، بخرم یعنی چه! غلامان ما صف بکشند! غلام ها صف کشیدند. دیدم آن کسی که من می خواهم بین آنها نیست. گفتم: آقا کسی که من می خواهم نیست. فرمودند: کسی هم هست که باقی مانده و نیامده باشد؟ گفتند: آقا بله غلامی که مسئول اسب ها و حیوانات است مریض است و نیامده. فرمودند: بگویید بیاد. آمد دیدم خودش است. آقا فرمودند: غلام، من تو را به سعید بن مصیب بخشیدم. تا این جمله را فرمودند یک مرتبه اشکاهای غلام سرازیر شد. برگشت یک نگاهی به من کرد و گفت: سعید چرا می خواهی من را از مولایم جدا کنی؟ گفتم: برای عمل تو در بیابان. تو دعا کردی خدا حرفت را خرید؛ دلم می خواهد تو مال من باشی. غلام سر به سوی آسمان کرد شروع کرد گریه کردن و گفت:خدایا! کسی نمی دانست که این غلام سیاه هم پیش تو آبرو دارد، حالا که سر من فاش شد من را از این عالم ببر. سعید می گوید دلم سوخت گفتم: بمان جای خوبی است در خانه ی پسر فاطمه من هم جای تو بودم در خانه ی عزیز زهرا را رها نمی کردم جای دیگری بروم. از خیرت گذشتم. خداحافظی کردم از خانه حضرت بیرون آمدم نزدیک خانه ام که رسیدم دیدم از پشت سر یکی صدایم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه